فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖌 ممکن است انسان عبادت چهل ساله خود را با یک دل شکستن هدر دهد!
✍ علامه طهرانی (ره)
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
🕊🌷
رِفیق
برایِ شهید شدن ، هُنَر لازم است...
هُنَرِ رد شدن از سیم خاردارِ نَفس..
هُنَرِ بِه خُدا رسیدن...
هُنَرِ تَهذیب...
تا هُنَرمَند نشی،شهید نِمیشی
🕊🌷
#شهید | #ابراهیم_هادی
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨خدا همه چیزو درست میکنه✨
خیالت راحت...
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
۞ تلنگری برای زندگی ۞
❣🍉 در باورم نمیگنجید بیوک با داشتن زنی به زیبایی و طرافتِ من،🥺☹️ عاشق مریمی بشه که اکثر اوقات لباس
❣🍉
منتظر بودم بیوک بیاد سمتم و ازم معذرت بخواد یا حداقلش بیاد بگه صداشو درنیار همینجا همه چیز تموم میشه…!
اما با همون نگاهِ غضبناکش راه بالا رو در پیش گرفت و پله هارو دوتا یکی کرد و رفت بالا..
دیگه نه احساسِ تشنگی داشتم و نه سنگینی مثانه، مثل جوجه گنجشک بی نوایی که از آشیانهاش پرت شده پایین خودم رو جمع کرده بودم و سخت میگریستم!😭😭
دستم روی جلوی دهنم گرفته بودم تا صدام درنیاد و دراین سکوتِ جان فرسای شب کسی صدای زجه و مویههای زنی دل شکسته رو نشنوه!💔🤭
تا هوا روشن شد همونجا نشستم و به حال خودم و بخت و اقبالم زار زدم!
بعد اذان صبح بود که سرو کلهی لیلا پیدا شد، بالای پلهها داشت چشمهاشو میمالید که با دیدن من یه تای ابروش بالا رفت،!
گردنشو آورد جلو و با دقت تر نگاه کرد و وقتی مطمئن شد منم با کف دستاش روی رون هاش زدو همونطور که هراسان از پله ها میومد پایین گفت: ای وای خاک به سرم ننه چیشدی؟!😨
بهم رسید و بازوهامو گرفت و با چشمهاش وارسیم میکرد و لب زد: از پلهها افتادی ننه دلبر؟! ببینم چیزیت شده؟! جاییت شکسته؟!
بی حال پسش زدم و پاهام رو جمع کردم و دستم رو به دیوار گرفتم و گفتم: نه خوبم…کمک کن برم بالا!
اومد زیر بغلم رو گرفت و باهم از پلهها بالا رفتیم، درد بدنی نداشتم اما جون توی تنم نمومده بود!
لیلا هم بیچاره فکر میکرد از پلهها افتادم و یکسره به جونم غر میزد!😣😞
_هنوز حالت جا نیومده چرا مراعات نمیکنی!
چرا مواظب خودت نیستی!
چقدر گفتم استراحت کن!
چقدر گفتم کاری داشتی مارو صدا کن!
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.
پنجشبه به رسم کهن یاد میکنیم از آنها که وقتشان و مکانشان از ما جداست,یاد میکنیم از آنها با صلوات و فاتحه که دلتنگشان میشویم💐
▪️روحشان شاد یادشان گرامی
─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه دویست و بیست و دو قرآن کریم
سوره مبارکه هود
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
Quran-page-222.mp3
2.53M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه دویست و بیست و دو قرآن کریم، سوره مبارکه هود
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
#ارسالی_اعضا ✨
راجب داستان#دلبر 🌸🌿
سلام در مورد دلبر خانم
خیلی دلم براش میسوزه از اول شانس نیورد اون از پدرش بعد مادر مهربانش
واقعا خیلی سختی کشیده مگه قدیم دخترارا ختنه میکردن ،
چه عمه ظالمی داشته اونجکه این رسم بوده چه جور دلش اومده این بچه که نه پدر بالا سرش بوده نه مادر باهش این کارا بکنه!!
و اما بیوک قربون امام حسین برم چه جور آدما را طلب میکنه
اونا که انقد به شهر میرفتن شاید مشکلشون با ی دکتر زنان حل میشد
هر چیم باشه مرد کارش نیازه و زن ناز با این اتفاقی که برا دلبر خانم پیش اومده بود باید به فکر راه حل باشه نه فرار
ممنون 🙏🌹
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
۞ تلنگری برای زندگی ۞
❣🍉 منتظر بودم بیوک بیاد سمتم و ازم معذرت بخواد یا حداقلش بیاد بگه صداشو درنیار همینجا همه چیز تموم
❣🍉
لیلا هی گفت و گفت و گفت تا به اتاق کوچیکه رسیدیم، نشستم و اومد روبروم و گفت: ننه دستاتو بده بالا
_ واسهی چی؟!
-میخوام لباساتو در بیارم بدنتو نگاه کنم جاییت کوفتگی نداشته باشه!🤔😒
دست برد سمت پیراهنم که دستشو گرفتم
-ول کن لیلا من از جایی نیوفتادم…چیزیمم نیست ولم کن میخوام یکم استراحت کنم!
با تعجب نگاهی به سرتا پام انداخت و چیزی نگفت رفت و متکایی همراه پتو آورد و دراز کشیدم!🙁😳
دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی سرم!
فکر کردم رفته اما صداشو درست کنار خودم شنیدم،
-میگم ننه مطمئنی حالت خوبه؟!…برم بگم آقا جون حکیم خبر کنه؟!
با این حرفش دوباره کل چیزایی که دیده بودم جلوی چشمم رژه رفتن و اشکم سرباز زد اما اینبار نه جلوی دهنم روگرفتم و نه سعی کردم کسی صدام رو نشنوه!🤭
لیلا بچم هول کرده بود و پتو رو با شتاب از سرم برداشت، از صدای گریه هام مهتاب هم اومده بود توی اتاق و…!
هردوشون مضطرب روبروم نشسته بودن
میون گریه هام اونچه که دیده بودم رو براشون تعریف کردم
با دهن باز و چشمهای از حدقه بیرون زده نگاهم میکردن😳😳
لیلا عصبی از جاش بلند شد و گفت: زنیکهی لندهور…میرم حسابشو میزارم کف دستش وایسا😠
از جلوم که رد شد مچ دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و گفتم: بشین ببینم کجا میری حسابشو بزاری کف دستش…کرم از خودِ درخته!
جلوی من نشست و گفت: چیزی نگفتی یعنی؟!
-چی میگفتم آخه دختر؟!
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اول روانشناس عالم مولا علی(ع)
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
جَوْلَةُ الْبَاطِلِ سَاعَةٌ وَجَوْلَةُ الحَقِّ إلَى السَّاعَةِ
جولان باطل ساعتى است و جولان حق تا قيامت برجاست.
بگسل از باطل و به حق پيوند
تا برى ز اهل روزگار، سَبَق
جولان باطل است يك ساعت
هست تا حشر، ليك جولان حق
📚نثر اللئالی، ص ۶۰
╔═•══❖•ೋ°
@Talangoory
╚═•═◇💐⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°