شب که مے شود،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیے
و من مے خندم،ツ
بغض مے کنم،
بالشم که خیس شد
عقربه ساعت که به⌛
صبح نزدیک شد،
نه! تو هنوز هم
خیال رفتن ندار؎!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...🌙
تا ترک جان نگفتم آسوده دل نخفتم
تاسیر خود نکردم نشناختم خدارا
#فروغی_بسطامی
دلم عاشــق شدن فرمود
و مــن بر حسبِ فرمانش
در افتادم بدان دردی
که پیدا نیست درمانشツ♡
﴿ادیبصابر﴾