•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
#مسیرعشق 7 ازطرف دیگه هادی عین مامور ازصبح تاشب اطراف خونه کشیک میداد. عین یه جنگ شده بود.منم ا
#مسیرعشق 8
سرمواوردم بالا به بیرون از ماشین نگاه کردم.
دیدم یه حجله گذاشتن و زدن جوان ناکام هادی......😔
بدنم به سردی یخ شد.
انگار روح ازبدنم بیرون رفت.
چیزی که میدیم رو باورنمیکردم.
چشمامو باز و بسته کردم دیدم اون عکس و نوشتهها درسته.
نتونستم از ماشین پیاده بشم.
بدنم بی حس شده بود.پاهام تحمل وزنمو نداشتن .
حتی اون لحظه قطره اشکی ازچشمام نریخت.
فقط بابُهت به عکس نگاه میکردم.
به لبخندهادی...،خدایا باورم نمیشد.
بعدمادرم حرکت کردبه سمت خونه
تمام حرفای هادی عین یه نوار ضبط شده توسرم پیچیده بود.
با تکانهای مادرم بخودم اومدم فهمیدم که رسیدیم.
ازخدا خواستم توانایی بده به پاهام تا بتونم بلند بشم.
نمیخواستم جلوی مادر ضعف نشون بدم.
باهرسختی بود ازماشین پیاده شدم.
به اتاق تنهاییهای خودم پناه بردم.
یه گوشه ای از اتاق روی زمین نشستم.
سرموگذاشتم رو پاهام وبی صدا گریه میکردم.
دلم خیلی شکست از این همه بی عدالتی .
ازاین همه بدجنسی.
شروع کردم باخدا دعواکردن،بدحرف زدن،بهش گفتم دلت خنک شد.
توکه خبراز همه چیز من داشتی.
من که ازبچگی جزتو کسی دیگه رونداشتم.
چراکسی که دوستش داشتمو گرفتی.
چه گناهی کردم ک تواینطور بامن رفتارمیکنی.
بهارتومیفهمی من چی میگم تومیتونی منودرک کنی.
بهاربادستای گرمش دستای سردبی جان منو گرفت و گفت اروم باش،اروم باش،
بادستش اشکای روی صورتم رو پاک کرد
-الان میام ؛
بارفتن بهارانگارزخم کهنه سر باز کرد.
تمام خاطرات برام زنده شد.
-سارا،سارا دختر بیا این اب قند رو بخور.
اب قند رو ازش گرفتم
خوردم..
لرزعجیبی به بدنم افتاد.
بهارمتوجه لرزیدن من شد.چادررو انداخت رو دوشم و منو تواغوش گرمش گرفت.
-بهارمن لحظات بدی رو گذروندم.
ازاون به بعد هیچ چیز برام معنی نداشت
باخدای شماهم کاری ندارم.
نمیخوام بدونم خدا ازچی خوشش میاد یا از چی خوشش نمیاد.
-اروم باش عزیزم.اروم باش.
ازبس توبغل سارا گریه کرده بودم یکم سبک شده بودم
سرمو از توبغلش بیرون کشیدم وازش تشکر ومعذرت خواهی کردم.
-دلیل اون کار دوماه پیشت هم همین بوده سارا؟
-آره.
بعداز اون قضیه زندگی خیلی برام بی معنی شد.
ازهمه بیزار شده بودم.
تااینکه به خدا گفتم من خسته شدم.
دوست ندارم زنده باشم ومثلا زندگی کنم.
یک هفته بهش فرصت دادم گفتم خودت کاری کن که زندگی من تموم بشه.
خودت انجام ندی خودم یک کاری میکنم.
بعد ازیک هفته، یک شب وقتی کسی خونه نبود دست به اون کار زدم.
خانوادهام برگشتن توخونه منو تو اون وضع دیده بودن سریع بردنم بیمارستان.
سریع معدموشستشو دادن.
البته خودم هیچی نفهمیده بودم.
بعد از یک هفته چشمامو باز کردم
دیدم تویک اتاق بخش مراقبتهای ویژه بستری هستم.ویک عالمه سیم بهم وصل کرده بودن
دکترم اومده بود بالای سرم بهم گفت میدونی تا یک قدمی مرگ رفتی؟
چون توان حرف زدن نداشتم اروم گفتم کاش تموم میشد.
بعد از اونروز زندگی من شده این.
سارای ساکت،بیهدف،البته تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم دیگه.
بهارچندساعت عین یه خواهر نشسته بود و به حرفای من گوش میکرد.
بازگرمی دستاشو حس کردم.
شنیدم گفت
-ساراهرچیزی حکمتی داره.
-والبته حتی اومدنت به مزارشهدا واین پایگاه.
بهش خندیدم
گفتم برو بابا شماها خودتون رو تو این حکمتا گم کردید.
یکم عاقل باش حکمت روخودم ادم میسازه و رقم میزنه نه هیچکس دیگه.
بایه لبخند ملیح به اتمام حرفمون پایان داد.
صدای اذان پیچیده شد سالن.
بهار گفت چند لحظه من مرخص بشم؟
رفت بایک چادر وسجاده برگشت
وبه ارامی سجاده رو پهن کرد
و چادرشو روی سرش انداخت
هرزگاهی لبخندی روی لبش نمایون بود
چند تا از خانمهای دیگه هم اومدن وهمگی توی یک صف منظم کنارهم ایستادن
شروع کردن به نماز خوندن.
بهار رو زیر نظر داشتم جالب بود.
اصلا حواسش به اطرافش نبود
انگارتو دنیای دیگه ای بود.
به قنوت نمازش که رسید سرش رو بحالتی کج گرفت انگارحالت شرمندگی داشت.
حس کردم اشکی از کنار چشمش سُرخورد امامطمن نبودم.
چون یکم فاصله داشتیم.
بیخیال نگاه کردن به بهار شدمو گوشی رو برداشتم یه نگاهی انداختم بهش تماس از چندتا بچها بود.
ویه پیامکی که یاداوری کنن برای مهمونی.
طبق معمول بچه ها قراربودعصربرن تولد.
البته چون تولد مختلط بود همه الان صددرصد بفکر لباس بودن.
نمیدونم چرا حوصله مهمونی رونداشتم
گوشیوگذاشتم.
نگاهی به بهار کردم انگار نمازش تمام شده بود
داشت سجاده رو جمع میکرد.
نویسنده(منیرا ــ
#ادامهـ_دارد
@TarighAhmad
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
#مسیرعشق 8 سرمواوردم بالا به بیرون از ماشین نگاه کردم. دیدم یه حجله گذاشتن و زدن جوان ناکام هادی
#مسیرعشق 9
رفتم کنارش
-بهاربیا بریم اگه کارت تمام شده.
-چشم سارا خانوم،بیابریم
فقط صبرکن من خداحافظی کنم وبیام.
رفتم به سمت در ورودی،بهارهم که با همه خداحافظی کرد اومد سمتم
باهم رفتیم،کفشامون رو از جا کفشی برداشتیم
یه نوشتهای روی دیوار زده بودن که نوشته بود حضورت در اینجا اتفاقی نبوده بلکه یک اتفاق بوده.
نگاهمو از نوشته برداشتم و به سمت بیرون رفتم،بهارهم پشت سرم اومد
-سارا خانم با یه ناهار خوب چطورن؟
-خیلی هم خوب،خیلی گرسنمه
-بیا بریم که میخوام ببرمت یجای خوب،یه غذای خوشمزه بهت بدم
سوارماشین شدیم بهار حرکت کرد.
بااینکه حرف زده بودم،اما دلم باز گرفته بود
ترجیح دادم اهنگ مورد علاقهام گوش کنم
تنها چیزی که منو اروم میکردگوش دادن اهنگ بود
هندزفریم رو زدم به گوشیم پلی کردم اهنگمو،سرموتکیه دادم به صندلی،چشمامو بستم.
یکدفعه بهار ترمز کرداگر کمربند نبسته بودم شوت میشدم توی شیشه
-بهار چته!
چه طرز رانندگی کردنه؟
-چه عجب چند بار صدات کردم
نمیشه صدای این گوشی رو کم کنی؟
لپشو کشیدم و گفتم خیلی خوب حالا،اخم نکن که خیلی بیریخت میشی
-نکن بی مزه ، مثلا خواستم امروز بهت خوش بگذره اما همش تو لاک خودتی .
نه واقعا انگاری دلخور شده بود.
-بهار به من خوش گذشت اما اگر یه ناهار بدی بیشتر خوش میگذره.
یه لبخند کوتاهی زد و حرکت کرد.
-سارا..؛
-جان
-من چند روزی نیستم
-عه کجا میری؟
مسافرت؟؟
-نه مسافرت نیست چند روزی میرم روستا پیش یکی از اشناهامون.یه سری کار داریم اونجا میخوایم بریم کمکشون
-تنهامیری؟
-نه،بامحمد میرم
-محمد؟؟؟؟
همون داداشت که میگفتی شهرستان دانشجوه؟
-اره
- اما خیلی وقته برگشته انتقالی گرفت
-اهان
-خب بهتون خوش بگذره.
-این چند روزی که من نیستم لطفا بفکرخودت باش نشین توخونه
-باشه مادر جان به توصیههات گوش میدم.
واقعا بهار نباشه بیشتر احساس تنهایی میکنم چکنم بلاخره اونم زندگی داره همیشه که نمیتونه کنار من باشه.
بهار کنار یه رستوران سنتی نگه داشت.
-خب سارا بیا بریم از این کبابهای درجه یک عموم بهت بدم تا ناکام از دنیا نری پاشو
-یعنی اینجا برای عموته؟
-عموی پدرمه.اقاسیدعلی
-اهان.
باهم پیداه شدیم .رفتیم سمت رستوران یه فضای سنتی قشنگی بود.
بیرون رستوران چند تخت زیر سایه درختای بید گذاشته بودپشتیهای ترمه.
یه حوض کوچیک نزدیک درب رستوران بود.
کنارحوض چند گلدون گلم هم بود ک قشنگی خاصی به اون محیط داده بود.
-سارا میخوای بیرون باشیم یا بریم داخل.
-نه ترجیح میدم بیرون باشم حیف این هوا ومحیط نیست بریم داخل.
-پس برو اون تختی ک اونطرف نزدیک حوض هست بشین تا من سفارش بدم و بیام.
بهار رفت داخل منم رفتم پیش اون تختی ک بهار گفت.
کفشاموبیرون اوردم و رفتم نشستم.
تکیه دادم به پشتی پشت سرم و پاهامو دراز کردم.
اطراف نگاه کردم.جای دنج وخوبی بود.چشامو بستم تا بهار بیاد
عرض چند ثانیه سکوت رستوران شکست.
چهار پسر وارد شدن خیلی سرخوش اومدن داخل.نگاه چه بلند بلند حرف میزنن انگار بقیه کر تشریف دارن.
رفتن رو تختی که زیر درخت بید بود نشستن.
اوه اوه نیگاه چه مشتی نثار هم میکن.
شیطونه میگفت پاشم برم بهشون بگم میشه برا چند ثانیه خفه بشید.
یاخدا این کجا داره میاد نکنه ذهن منو خونده داره میاد منو خفه کنه.
اه چی میگی سارا توام.
یه پسرنسبتا قد بلندی وانصافا خوشتیپ مخصوصا با اون ته ریشی ک داشت.
موهای و خرمایی رنگش که جذابتی به صورتش داده بود چشماش هم انگار ست موهاش بود.
نویسنده(منیرا ـــ م)
#ادامه_دارد
@TarighAhmad
بسمربالحسین🖤🌱
.
.
امام على عليه السلام :🌿
اگر از عمر گذشته خود كه تلف كرده اى عبرت گيرى، بى گمان باقيمانده عمرت راپاس دارى.
امروز :یکشنبه
۲۱شهریور و ۵صفر
#صبحتبخیرجوانایرانی
#بروکهروزِبابرکتوپرکاریداشتهباشی
#وقتتروهدرنده
╔═🍃🕊🍃═════╗
@TarighAhmad
╚═════🍃🕊🍃═╝
[✨🖤]
.
•
بگو پلاڪ گردنٺ کو..
پیراهن و عطࢪ تنٺ کو..
یادتھ لحظهٔ جدایۍ؟!
بگو که قوݪ آخرٺ کو؟!
#برادرشهیدم
#شهیداحمدمشلب
#پروفایل
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
@TarighAhmad
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
#حجاب🥀
🖇در مـڪتـب امـام حـسـیـن علیہ السـلام؛
دختــر سـہ سـالـہ هـم
بـراۍ حفـظ ݘـادرے بـر سـر
اشـڪ مـۍ ریـزد...٫💔
~مـا مـلـت امـام حسـیـنیـم✌️
#اَلـلّـﮪُمَّ_عـَجـِّل_لـِوَلـٻَۧـکَ_الـفـَࢪَج📿
┅═══✼🖤✼═══┅┄
@TarighAhmad
┅═══✼🖤✼═══┅┄
#تـݪنـگࢪ_قـࢪآݩـۍ💥
~آن روز مردم به صورت گروه هایی پراکنده به سوی خانه های ابدیشان باز میگردند:
بِـہِـشـــټـــــ🦋
•
ٻـا
•
جَـہَــݩـَݦـــ🔥
و
هر کس ذره ای نیکی کند، آن را می بیند؛😍
و
هر کس ذره ای بدی کند، آن را می بیند.😖
«...و چه سخت است عذاب الهی....»
#اَلـلّـﮪُمَّ_عـَجـِّل_لـِوَلـٻَۧـکَ_الـفـَࢪَج📿
┅═══✼🖤✼═══┅┄
@TarighAhmad
┅═══✼🖤✼═══┅┄
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
«بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَ صِدّیقین»
✧شهید هادی کجباف (ابوسجاد)✧
◈❘ تاریخ ولادت: ۳ تیر ۱۳۴۰
◈❘ محل ولادت: شوشتر
◈❘ وضعیت تاهل: متاهل با سه فرزند
◈❘ تاریخ شهادت: ۳۱ فروردین ۱۳۹۴
◈❘ محل شهادت: درعا_سوریه
◈❘ محل مزار: شوشتر
📚مـنـبـع: حریم حرم
❅اَلـلّـﮪُمَّ عـَجـِّل لـِوَلـٻَۧـکَ الـفـَࢪَج وَ الـعـافـٻَۧـه وَ النَّصࢪَ❅
#میهمان_احمد
#شهید_هادی_کجباف
#با_شهدا_تا_ظهور
─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
@TarighAhmad
─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
«بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَ صِدّیقین» ✧شهید هادی کجباف (ابوسجاد)✧ ◈❘ تاریخ ولادت: ۳ تیر ۱۳۴۰ ◈❘ مح
#چِــگــونـــہ_شـَـﮪـیـد_شـَـویــم⁉
✨ویـژگـے هـاــے شـَﮪـیـد✨
🔸 در طول حضورش در جبهه نبرد حق علیه باطل در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران 9 بار مجروح و دو بار نیز دچار موج گرفتگی شده بود.
🔹 حاج هادی سال 1361 با همسرش ازدواج کرد. با لباس سبز سپاه درمراسم ساده عقد خود حاضر شد و خطبه عقد وی را نیز علامه شیخ محمدتقی شوشتری(ره) جاری کرد. 15 روز پس از ازدواج به جبهه رفت.
🔸 در یک اقدام جسورانه خود و بقیه رزمندگان را از دست بعثیها رها کند و البته در همین حین مجروح نیز میشود ولی با این وجود اسلحه دشمن را بر میدارد و به سمت بچههایی که اسیر شده بودند میرود و پشت خاکریز کمین میکند و نگهبان اسرا را میکشد و رزمندهها را آزاد میکند.
🔹 در اواخر جنگ فرمانده گردان مالک اشتر شوشتر بود و عملیاتهای پارتیزانی در عراق انجام میداد، وی تا دو سال پس از جنگ تحمیلی در جزیره مینو بود تا مراقب فعالیت احتمالی بعثیها در مرز باشد.
🔸 شهید کجباف پس از پایان جنگ در کنکور شرکت میکند و در رشته مدیریت دولتی مشغول تحصیل میشود.
📚ایسنا_حامیان ولایت
❅اَلـلّـﮪُمَّ عـَجـِّل لـِوَلـٻَۧـکَ الـفـَࢪَج وَ الـعـافـٻَۧـه وَ النَّصࢪَ❅
#شهید_هادی_کجباف 🌹
#راه_شهادتــــ
─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
@TarighAhmad
─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
#یادآوری⏰
یـه دعـای فـرج بـخونیم بـرای آقامـون❤️
#اَلـلّـﮪُمَّ_عـَجـِّل_لـِوَلـٻَۧـکَ_الـفـَࢪَج🤲
•┈••✾◆✦✧✦◆✾••┈•
@TarighAhmad
•┈••✾◆✦✧✦◆✾••┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استادسازگار
#معجزه
✔️#شهادت_حضرت_رقیه_علیهاسلام
☑️ ماجرای شنیدنی از معجزه حضرت رقیه سلام الله علیها
اصـلابعیـدنیسـتبهمُـردهنـفسدهـد
دستانکوچکشبهخدامعجزهگراست
#پیشنهاددانلود
•┈┈••✾•🖤•✾••┈┈•
@TARIGHAHMAD |√←
#مکتب حاج قاسم متوقف نخواهد شد
حضرت آیتالله خامنهای:
«با رفتن او به حول و قوّهی الهی کار او و راه او متوقّف و بسته نخواهد شد...
همهی دوستان -و نیز همهی دشمنان- بدانند خطّ جهاد مقاومت با انگیزهی مضاعف ادامه خواهد یافت
و پیروزی قطعی در انتظار مجاهدان این راه مبارک است.» ۱۳۹۸/۱۰/۱۳
#نائب_برحق_مولا
//$@TarighAhmad