eitaa logo
تاریخ دیروز، امروز، فردا
177 دنبال‌کننده
183 عکس
47 ویدیو
0 فایل
تاریخ دیروز، روشنگر مسیر فردا توضیحی درباره هویت کانال: https://eitaa.com/TarikhDEF/2 فهرستی از گزیده مطالب کانال: https://eitaa.com/TarikhDEF/4 ارتباط با مدیر: @yahadi71
مشاهده در ایتا
دانلود
35.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 تربیت نهادپایه ▫️تربیت نهادپایه چه تفاوتی با تربیت‌های فردی دارد؟ ▫️تربیت در صنف ورزشکاران چگونه است؟ ▫️چگونه شرکت در راهپیمایی اربعین در تربیت اشخاص مؤثر است؟ 🏷 بیاناتی از استاد امینی‌نژاد پیرامون تربیت‌ غیرمستقیم و نهادپایه. 💢 نفحات را در فضای مجازی دنبال کنید؛ | ایتا | آپارات | اینستاگرام |
❇️ آسید و مشی شوخ طبعانه او در پیاده روی کربلا 🌷آیت الله نقل میکند: «در بعضی مسافرت هایی که پیاده در ، و اول رجب به مشرف میشدیم، ایشان هم در کاروان ما بود و به صورت جمعی می رفتیم و خاطرات فراوانی از وی باقی مانده است. 🌷از جمله خصوصیات او که فکر میکنم برای همه مسلمانها ضرورت دارد به آن نکته توجه کنند این بود که در عین حالی که (نشست های دوستانه) بود ولی به قدری مواظب بود که در این نشست ها از کسی نشود، تا احساس می کرد صحبت ها به غیبت کشیده می شود بلافاصله مطلب را به سمت دیگری می چرخاند. 🌷او سعی می کرد تنوع و سرگرمی درست کند و از های تاریخی، جغرافیایی، ریاضی و ادبی استفاده می کرد. 🌷او انسان و مقاومی بود. در این مسافرتها چون هوا گرم بود معمولا روزها استراحت می کردیم و شبها راه می رفتیم. در یکی از این مسافرتها در اثر پیاده روی پاهایش زده بود و چون وزنش سنگین بود راه رفتن روی تاولها خیلی سخت بود. من به اتفاق آقای بنکدار داماد مرحوم دو نفری با یک چوب دستی پشت کمر آیت الله مصطفی تکیه گاه قرار داده، راه می رفتیم. گفتم: اگر بنا باشد که این گونه راه برویم به موفق نمی شویم باید فکری کنیم که سریع تر برویم، یک وقت دیدیم که وی با همان پای پُرتاول بر سرعت خود افزود و آنقدر تند و سریع راه می رفت که ما به گرد او نمی رسیدیم. 🌷یکی از خصوصیات آیت الله مصطفی این بود که می فرمود: در مسیر راه بخوانید. یک نفر بلند می خواند و دیگران زمزمه می کردند که حال و هوای بسیار خوبی داشت. از امتیازات آن بزرگوار توجه به بود و در این امر دقت داشت. سعی می کرد از هر کسی که می تواند بیاموزد. در یکی از سفرها من ذکری داشتم که بعد از نماز صبح در سجده می گفتم. وی بین چهل و چند نفر که با ما بودند تنها کسی بود که متوجه این قضیه شد و بعد سوال فرمود: که چه ذکری داری؟ او در همه موارد دقیق بود. 🌷معمولا برای استراحت کنار شط خیمه می زدیم. در یکی از این سفرها من پشت خیمه پاهایم را شسته و در حال عبور بودم که ایشان پاهای مرا از درون خیمه دیده بود و برای این که دقت رفقا را بفهمد گفته بود: بگویید این کیست که عبور می کند؟ هر کدام اسم یکی از رفقا را گفته بودند، تنها کسی که درست حدس زده بود خود وی بود. 🌷گاهی برای کردن برادران پیشنهادهایی میفرمود؛ در یک شب زمستان در ایام ذیحجه و عرفه که هوا خیلی سرد بود گفته بود چه کسی حاضر است که در آب شط شنا کند و دو دینار جایزه بگیرد؟ آقای اعلان آمادگی کرده بود. وی آدم عجیب و خیلی قوی، تنومند و در عین حال قانع بود، گفته بود: من حاضرم. در آن هوای سرد در آب پریده و شنا کرده بود، بعد هم با یک عبای نازک و دشداشه در خیمه خوابیده بود که اگر ما بودیم یخ میزدیم. 🌷حاج آقا مصطفی با این صحنه ها برای برادران ایجاد می کرد. یک بار دیگر پول به بچه ها و رفقا داد که بروید پرتقال بخرید؛ آنها رفتند، همین که زمان نزدیک آمدن آنها شد به چند نفر گفت، بروید و آنها را تاراج کنید. البته این سرگرمی ها را ترتیب می داد برای این که رفقا سرگرم باشند و به کارهای دیگر مشغول نشوند.» 📚خاطرات سال های نجف، جلد دوم، ص45 🆔 https://eitaa.com/TarikhDEF
❇️ پلیسی که باتوم خود را بر سر زن کوفت و او مُرد... 🔹مرحوم در خاطرات خود ماجرای شهادت مادرش را چنین نقل میکند: 🔸«زمان بین ۵ تا ۷ سال سن داشتم. تصور کنید یک بچه به این سن چقدر قوه ادراک دارد ولی با همه ی اینها آنقدر موج کشف حجاب شدید بود که عمیق ترین تأثیرات را در زندگی من داشت. قبل از کشف حجاب هم یادم می آید که می گفتند می خواهد را بردارد. 🔹یک روز با از بازار وارد میدان سید اسماعيل شدیم که منتهی به خیابان سیروس (شهید مصطفی خمینی فعلی) می شود. با به طرف ما آمد. من دستم در دست مادرم بود یعنی آنقدر کوچک بودم که نمی توانست دستم را رها کند، ناگهان توی سر ایشان کوبید و مادرم بی حال شد و افتاد و [پاسبان] چادر را گرفت پاره کرد. 🔸بعد با همان بی حالی و نیمه بیهوشی خودش را به دکانی که کاه فروشی بود کشید. صاحب مغازه فوری در را بست، من هم داخل بودم، و کهنه ای آورد سر مرحوم مادرم را بست. مادرم گفت که من این طور که نمی توانم بروم، آن مرد رفت و تکه ای پارچه ای آورد، نمی دانم چادر یا پارچه بود. 🔹ایشان نالان و متکی به من یعنی دست روی شانه ی من گذاشت و خودش را به منزل رساند. متاسفانه وی پس از این واقعه بهبود نیافت حتى استحمام هم لازم داشت که خواهرانم در منزل ایشان را با دیگ آبجوش و طشت استحمام میدادند و [نهایتاً] کرد. 🔸جنازه ی پدرم را نیز از بردند و در یک گودالی انداختند. تعداد زیادی از افراد دیگر را هم در آن ریخته بودند و البته نتوانستند تعداد آنها را تعیین کنند، چون جو آن چنان خفقان بود که اصلا اجازه شمردن به کسی داده نمی شد.» 📚 زندگی نامه و خاطرات امیرعبدالله کرباسچیان، ص67 📌پ.ن: ماجرای درگذشت غم انگیز ، بسان دیگر حوادث تلخ برای ایرانیان و مسلمانان، برای همه ما دردناک بود اما عجیب عده ای هستند که چون برایشان منافع حزبی دارد از خون این دختر هم برای ضربه زدن به دریغ نمیکنند و از این حادثه آنقدر آه و فغان میکنند که انسان می ماند که پس اینها وقتی با چند تیر همسرش را در حمام کشت کجا بودند؟ چرا آنجا ساکت بودند؟ مگر خون یکی رنگین تر بود؟ بدتر از این اتفاق ها در کشورهایی که آمال عده ای است کم اتفاق نمی افتد اما چرا این آه و فغان ها فقط جایی که ضربه ای به نظام بزند بلند میشود؟ تازه کار خاصی نکرده بود(که اگر کرده بود باید حتما مجازات میشد) و اینها اینقدر در بوق و کرنا میکردند که مثلا پلیس او را تا سر حد مرگ زده تا مرده، اما الحمدلله فیلم منتشر شده همه چیز را روشن کرد. اگر حجاب مسئله ای قانونی در جمهوری اسلامی است و فعلا پلیس هم مجری آن شده و در اجرای آن هم خلافی مرتکب نشده، پس این همه سر و صدا در کوبیدن نظام برای چیست؟ گرفتن تجمع که عده ای درخواست میدهند برای چیست؟ ظاهرا مسئله ریشه ای تر از این اتفاقات است، به نظر مسئله باز هم به برمیگردد. عده ای اساسا با اصل حجاب مشکل دارند لذا فرصت را مهیا دیده و به نظام میتازند، عده ای هم اساسا حجاب اجباری را قبول ندارند و قائلند هر کس هر جور خواست باشد، به حکومت چه که میخواهد ظاهر جامعه اسلامی بماند. مگر مشکل چیست؟ چادری با چادر بیرون می آید و غیر چادری هم هرجور که خواست... اینکه نظر اسلام چیست وظیفه کارشناسان و است و چیزی که است نظر ، اول انقلاب نظر بر حجاب اجباری بود و بعد نظر ای نیز بر همان. البته امروز اگر کسی نه در شهرهای بزرگ مانند تهران و شیراز و اصفهان بلکه در شهرهای کوچکتر چرخی بزند عملا خواهد دید حجاب اجباری مسئله ای شوخی است و حیطه عمل گشت ارشاد نیز بسیار اندک و تقریبا هیچ. 🆔 https://eitaa.com/TarikhDEF
البته که هم نیاز به ویرایش و اصلاح جدی دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شرح حال
زمان: حجم: 1.5M
توضیحاتی پیرامون نقدهای وارده به گشت ارشاد و نفی لزوم امر به معروف در بحث حجاب https://eitaa.com/sharhe_hal
❇️ ماجرای بازگشت یک سلبریتی به آغوش اسلام 🔹 پسر عمو و برادر رضاعی پیامبر بود که تا قبل از پیامبر نیز بسیار به حضرت علاقه داشت اما بعد از ماجرای بعثت پیامبر جزو دشمنان ایشان گردید و از آنجا که بود، همواره حضرت و یارانش را با زبان و قلمش آزار میداد و اشعار علیه حضرت می سرود. 🔸او مردم را از اسلام دور میكرد و بر هر كه مسلمان مى‌شد، سخت میگرفت و 20 سال با حضرت دشمن ماند و از هيچ راهى كه براى جنگ با پيامبر پيش گرفت، جا نماند. او به معنای واقعی کلمه یک موثر و از دانسته میشد لذا مواجهه پیامبر با او هم بسیار تند بود تا آنجا که خون او را دانسته بود. 🔹اما این همه ماجرا نبود، اسلام آنقدر قدرتمند شده بود که پیامبر در سال هشتم هجری تصمیم به گرفت و لشکرش را به حرکت در آورد. اینجا بود که ابوسفیان چاره ای جزو پذیرش اسلام نمیبیند. ماجرا را با خانواده اش در میان میگذارد و بعد از همراهی آنها، به همراه به سرعت به سوی پیامبر حرکت میکند. 🔸وقتی در که محلی مابین مکه و مدینه بود به سپاهیان حضرت رسیده و اجازه ورود بر پیامبر خواستند، حضرت آنها را نپذیرفت. اینجاست که که برادر عبدالله بود واسطه میشود و به پیامبر عرض میکند ابوسفیان پسر عمو و عبدالله پسر عمه و برادر همسر شماست لذا به آنها اجازه ورود بدهید. 🔹پیامبر میفرمایند من نیازی به آنها ندارم چون آنها در آغاز اسلام و زمانی که اسلام به آنها نیاز داشت، سرسختانه در مقابل دعوت من ایستاده و کارشکنی کردند و بعد اشاره ای نیز به شعرهای هجو آمیز ابوسفیان کرده که موجب هتک آبروی حضرت و اسلام شده است. خلاصه امّ سلمه ناامید شده و مطلب را به ابوسفیان و عبدالله منتقل میکند. 🔸ابوسفیان بعد از دیدن مواجهه پیامبر به هم میریزد و انگار آمده تا هرجور که شده حضرت او را پذیرفته و ببخشد لذا به امّ سلمه میگوید به پیامبر بگویید به خدا سوگند یا پیامبر به من اجازه ورود بدهد یا دست این پسر کوچکم (که به همراه خود آورده بود) را گرفته و آنقدر در این بیابان میرویم تا از تشنگی و گرسنگی بمیریم. 🔹پیامبر وقتی از ماجرا مطلع میشود و اصرار ابوسفیان را میبیند، اجازه ورود میدهد و آنها در محضر پیامبر، اسلام آورده و مسلمان میشوند و برای فتح مکه به لشکر پیامبر میپیوندند. 🔸چه بسا بازگشت اولیه ابوسفیان یک بازگشت ظاهری بوده باشد چون راه دیگری برای خود متصور نبود اما بعد از مدتی تنفس در اتمسفری که پیامبر ساخته بود، کم کم را میبیند و حقیقتا اسلام می آورد تا آنجا که به شدت از گناهان سابقش پشیمان میشود و هرگاه پیامبر را میبیند از شدت شرمندگی سرش را پایین می اندازد و با سرودن اشعاری در مدح حضرت، اشعار هجو آمیز گذشته اش را جبران میکند. 🔹او در به حدی ساخته میشود که در وقتی همه مسلمانان پا به فرار میگذارند، تنها کمتر از ده نفر به همراه پیامبر مانده و مقاومت میکنند که یکی از آنها همین ابوسفیان بن حارث است. او در عصر از دنیا میرود و در گزارش ها آمده سه روز قبل از مرگش، قبرش را با دستان خود آماده ساخته بود. 📚الطبقات الكبرى، ج 4 ص 49؛ مجمع البیان، ج10، ص846؛ سفینة البحار، ج4، ص191؛ بحارالانوار، ج21، ص102 و چندین منبع دیگر به این ماجرا پرداخته اند. 📌پ.ن: این ماجرا و دیگر ماجراهای مشابه هم برای های ما پُر از عبرت است که بیاموزند چگونه میشود هم دنیا را داشت و هم آخرت را و هم برای که بیاموزند چگونه باید با آنها تعامل کنند. به جای خود باید محکم و پولادین بود و قوانین را به تمامه اجرا کرد و با متخلف و خرابکار به شدت برخورد کرد و به جای خود باید بخشید و سخت نگرفت و با محبت برخورد کرد. 🆔 https://eitaa.com/TarikhDEF