eitaa logo
چای طرح دار ☕️🎨
44 دنبال‌کننده
275 عکس
92 ویدیو
4 فایل
چای زندگی رو جرعه جرعه بنوش و هنر زندگی کردن رو یاد بگیر🫂❤️ ما به این دنیا اومدیم زندگی کنیم✨️ من اینجام👇🏻 @Hasti_ya1
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چای طرح دار ☕️🎨
۲ نصفه شب با داداشم نشستیم از این طراحی، یه سری اشکال و حیوون و... در آوردیم که خیلی کار جالبی بود
*هدف افزایش خلاقیت و خوش گذروندن بود✅️ (خود طرح کار من‌ نیست)
هدایت شده از ♧یوحَنّا♧
شماره ۷ برای ♧چای طرح دار♧ .
هدایت شده از ♧یوحَنّا♧
پنی با نوک قلم‌موی آبرنگش، لکه‌ی قهوه‌ای روی تبلت را تمیز کرد و زیر لب گفت: «اصلاً حس این فضا رو نداری، برو اون‌ورتر تا لایه‌بندی رنگ آسمون رو اصلاح کنم.» او داشت روی یک نقاشی دیجیتال از یک گربه‌ی فضایی کار می‌کرد که در حال خوردن زحل بود. فضای سوپرمارکت پر بود از بوی شوینده‌های ارزان و عطر رنگ آبرنگ. مشتری‌ای وارد شد. پیرمردی که همیشه می‌پرسید آیا نان تازه‌ای دارد یا نه. پنی بدون اینکه سرش را از تبلت بلند کند، با همان لحن شیطون و پر جنب و جوش گفت: «نان تازه نداریم عمو، ولی یک پرتره‌ی دیجیتال از نان تازه دارم که تا هزار سال دیگه هم کپک نمی‌زنه. قیمت هم نداره، فقط یه داستان کوتاه درباره‌ی اینکه چرا کلاه‌ گیست همیشه از سرت می‌افته، بهم بفروش.» پیرمرد، گیج و مبهوت، فقط یک پاکت شیر برداشت حساب کرد و رفت. پنی نیشخندی زد و یک ضربه‌ی قلم‌موی خیس آبرنگ را روی صفحه‌ی دیجیتال تبلتش کشید. اتفاق عجیبی افتاد؛ لکه‌ی آبرنگ، توی پیکسل‌ها نفوذ کرد و در نمایشگر، یک پورتال کوچک و رنگی باز شد که از داخلش صدای وزوز هزاران زنبور نئونی می‌آمد. پنی، در حالی که آدامس بادکنکی‌اش را می‌ترکاند، گفت: «آهان! بالاخره یه کم کنتراست بصری به این دنیای خاکستری اضافه شد.» او سریع شروع کرد به کشیدن؛ هر حرکتی که با قلم واقعی روی کاغذ خیس آبرنگ انجام می‌داد، به صورت یک «اثر هنری» در فضای سوپرمارکت معلق می‌شد. قوطی‌های کنسرو، حالا در هوا شناور بودند و مثل آیکون‌های یک بازی ویدئویی، دور سرش می‌چرخیدند. پنی با یک ژست دراماتیک، مثل قهرمان‌های انیمه، دستش را در هوا تکان داد و فیلتر «واقعیت رنگی» را روی کل مغازه اعمال کرد. ناگهان، همه‌چیز رنگارنگ شد. دیوارهای رنگ‌ورو رفته‌ی بقالی، حالا به سبک سایبرپانک کلاسیک، پر از خطوط نوری و رنگ‌های جیغِ آبرنگی بود. پنی با خوشحالی فریاد زد: «به این می‌گن بازسازی فضا! کی گفته بقالی‌ها باید بوی موندگی بدن؟» او یک سلفی با دوربین تبلتش گرفت؛ در عکس، او یک دختر نیمه‌دیجیتال با لباس‌های آبرنگی متغیر بود. همان‌طور که داشت افکت «شخصیت شیطون» را روی عکسش اعمال می‌کرد، متوجه شد که یکی از کنسروهای شناور، به آرامی باز شده و نوری شبیه به کهکشان از داخلش بیرون می‌زند. پنی، بدون اینکه ذره‌ای بترسد، لبخندی زد و گفت: «اوه، انگار مشتری جدید داریم. امیدوارم پول نقاشی دیجیتال رو داشته باشه، چون نرخ تبدیل واقعیت به خیال، این روزها خیلی گرون شده!» و در حالی که موسیقی پاپ ملایمی از دیوارهای مغازه به گوش می‌رسید، پنی دوباره قلم‌مویش را به سمت کنسرو باز شده برد تا رنگ‌های جدیدی از درون آن استخراج کند. در بقالی، اینموقع ها به خیابان شهر باز نمی‌شد؛ حالا به هر جایی که پنی اراده میکرد راه داشت.
وای عالیه عالیه عاشقشممممیمبمز😭😭😭😭✨️✨️✨️✨️❤️‍🔥❤️‍🔥
واقعا به دلم نشست