eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
218 دنبال‌کننده
9 عکس
9 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«نمی‌دونم.» احساس می‌کنم نگاهش از من رد می‌شود؛ انگار من فقط گره‌ای‌ام که چشم‌هایش نمی‌خواهند رویش بایستند. انگار در من، خودش را می‌بیند. صدایش خون‌سرد و یک‌نواخت است، شاید هم آرام و ملایم، دقیق نمی‌دانم: «چی رو نمی‌دونی؟» دست‌های چروک و لطیفش را، به شال‌گردن بافتنی می‌کشد تا صافش کند. انگشتانم مشت می‌شوند، تا شاید از مچاله شدن قلبم جلوگیری کنم: «نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم. باشه؟ نمی‌دونم چی می‌خوام و نمی‌دونم زندگی چیه، نمی‌دونم حتی چرا دارم میگم نمی‌دونم! من هنوز کاری نکردم و بهم میگن باید عوض بشم، چجوری؟ چجوری وقتی هنوز نمی‌دونم چی‌ام، عوض بشم؟» مادربزرگ لبخند آرامی می‌زند و میل‌ها چندبار به یک‌دیگر می‌خورد. چندتا آلبالو را بالا می‌اندازم و باز می‌گیرم، موهایم را پشت گوش می‌زنم و نگاهم به گیسوان سفید و بافتهٔ او، گیر می‌کنند. مادربزرگ می‌گوید: «می‌خوایی زندگی کنی؟» «معلومه که می‌خوام مادرجون!» «پس نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کن.» چندبار پلک می‌زنم و با چشمانم آلبالوها را که در هوا می‌چرخند، دنبال می‌کنم: «نمی‌فهمم مادرجون.» یکی از آلبالوها را فشار می‌دهم و آب سرخِ آن، روی سرانگشتانم پخش می‌شود. مادربزرگ یک بافت دیگر می‌زند و شال‌گردن، یک‌پله پایین‌تر می‌آید: «منظورم اینه نمی‌دونم‌های بقیه رو ول کن، نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کن دخترم.» نگاهم به بافت‌های نارنجی‌و زردِ شال‌گردن دوخته می‌شود. آهی می‌کشم و سر به زانوی فرسوده‌اش، تکیه می‌دهم، «مادرجون، من کلافم، می‌تونی ازم یه بیژامه ببافی؟» مادربزرگ لبخندی می‌زند و آرام، میل‌ها را کناری برده و دستش را در موهایم می‌کشد، «بیژامه برای کی، باوان؟» «برای او.» لبخندش به طرحی می‌نماید آشْنا، گویی صفحات این قصّه را، از بَر باشد: «باباجون‌ت برای من شال‌گردن شد. یه کلاف سرگردون بود، یه کلافِ کلافه. الان کجاست؟» بغض می‌کنم و آرام به چشمانش نگاه می‌کنم. آدم‌ها که پیر می‌شوند، انگار چشم‌هایشان هم گره می‌خورند؛ پر از چیزهایی که هیچ‌وقت بازشان نکرده‌اند، «باباجون رفت.» «باباجون تموم شد. هیچ‌وقت کلاف خودت رو نده ببافن، که بعد بدنش به یکی دیگه. پدرجون‌ت کلاف شد، بافته شد، شال‌گردن شد و به من گیر کرد. من...» آهی می‌کشد و میله‌و کاموا را برمی‌دارد، گویی دستانش گر مشغول شوند، غصه را یادشان می‌رود. دستانِ مادربزرگ مهربانند، چون‌که بسیاری از غصه‌ها را لمس کرده‌اند. به‌گمانم. ادامه می‌دهد: «من حالی‌م نبود چه‌کار می‌کنم باوانم، پدربزرگ شال‌گردنش رو به من داد و من نخ‌کشش کردم.» نگاهم می‌کند و چندبار پلک می‌زند، «می‌دونی مامانی؟» بغضم را قورت می‌دهم: «چی رو؟» مادربزرگ می‌خندد و یک پله‌ی دیگر می‌بافد: «اینو که آدم هیچ‌وقت کامواش گِره نمی‌خوره، بسته نمیشه. همیشه آخرش بازه. برای همین باید مواظب باشی کاموات رو دست کی میدی. پدرجونت تو دستای من نخ‌کِش شد.» بغض دوباره در گلویم شکل گرفته و تا چشم‌هایم خود را بالا می‌کشد، شاید... شاید مادربزرگ آلزایمر دارد. یادش رفته او بود که به دستانِ پدرجون، نخ‌کش شده. نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم: «مادرجون شما نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کردی؟» خودتو مقصر بدونی خیلی راحت‌تره تا کس دیگه‌ای رو مقصر بدونی «آره، پدرجون‌ت نمی‌دونمِ من بود.» «پس یعنی... جوابِ نمی‌دونمتون نبود؟» می‌خندد و سر تکان می‌دهد، «نه، پدرجونت یه نمی‌دونمِ خیلی بزرگ بود. امّا مال من بود.» لبخند کوچکی روی لب‌هایم بازی می‌کند، میل‌و کاموا را از او می‌گیرم. آهی می‌کشم هنگامی که دستم، روی پوست نرم دست او کشیده می‌شود. به‌شکلی نرم که آدم می‌ترسد نکند زخمش کرده، «مادرجون، شاید... شاید شما توسط دستای پدرجون نخ‌کش شدین.» چند لحظه نگاهم می‌کند، لبخندش کم‌رنگ می‌شود. نه، خودش کم‌رنگ می‌شود اما لبخندش نه. اشتباهی یک ردیف از شال‌گردن را شکاف می‌دهم، «ای‌وای! ببخشید!» لبخندش از خودش پررنگ‌تر می‌شود: «بده من ببینم، عیب نداره تصدقت، ده‌بار این کلافِ ما شکافت و ما باز بافتیمش. این هم روش.» فکر می‌کنم که قرار نیست جواب سؤالم را بدهد، حق هم دارد. اما همان‌لحظه با صدایی که غمی در پشتِ آن خفته، می‌گوید: «مقصر دونستنِ خودم، گاهی آسون‌تر از پذیرفتنِ اینه که دست‌های کسی که دوستش دارم، من رو شکافته‌و نخ‌کشم کرده. نکنه تو هم این‌طوری‌ای دور سرت بگردم؟» «...نمی‌دونم.» «این نمی‌دونمِ خودته؟» «نه، نمی‌دونمِ انکاره.» «هیچ‌وقت نذار تمومت کنن، نذار بشکافنت و نذار کلافت بافته بشه، اگه که قراره بدیش دستِ او.» چگونه به مادرجون بگویم خیلی وقت است هم کلاف، هم میل‌و هم من، در دستانِ اوست ؟ «نمی‌دونم مادرجون.» «پس تو هم آدمِ نمی‌دونمت رو پیدا کردی.»
«برای استعمال دخانیات باید به اتاقک‌سیگار برین خانم!» پوزخند می‌زنم و دود سیگار را، در صورتش فوت می‌کنم. گلویم می‌سوزد و احتمالاً، چشم‌هایم کمی قرمز شده‌اند. او با خنده کنار گوشم پچ‌پچ می‌کند: «توروخدا جِلی، بس کن. بدش من.» پوزخندی عاید او نیز می‌کنم و بعد، با نوک سیگارم که می‌سوزد و در آسمان نقاشی می‌کند، به آن‌طرف‌تر اشاره می‌کنم: «من واقعاً تحت‌تأثیر این‌حجم از مسئولیت‌پذیری شما قرار گرفتم. فقط... اون آقا هم داره سیگار می‌کشه‌ها.» مرد ابروانش را درهم می‌کشد: «سراغ اون هم میرم، اما شما اول بفرمایید.» سیگار را بین انگشتانم تاب می‌دهم، پُک دیگری می‌زنم و اخم مرد، غلیظ‌تر می‌شود. خطِ پوزخند او را کنارم احساس می‌کنم که دست در جیبِ کت چرمی‌اش فرو کرده‌و روی یک پا تکیه می‌زند، با سرگرمی نگاهش را به ما دوخته. نگهبان تا نزدیک می‌شود، سیگار را زمین می‌اندازم و دستانم را بالا می‌گیرم، هرچند پوزخند تمسخرآمیزم بر لبانم آویزان مانده است: «خیله‌خب بابا! بیا، تموم شد.» چندبار پلک زده و دست به کمر می‌زنم، «حالا نمیرید سراغ اون بابا؟» با شست به سمت چپم اشاره می‌کنم. مرد که هنوز خشمگین است، روی پاهایش جا به جا می‌شود: «همین شماها مواد و سیگار رو رواج می‌دید دیگه!» چشمانم را با اغراق گرد می‌کنم، «واقعاً؟ من تو این مسیر، دقیقاً پنج‌تا مرد دیدم که سیگار می‌کشیدن. چرا به‌ اون‌ها چیزی نگفتی؟ هان؟ زشتیِ عمل برای تو اولویت نیست آقا، جنسیت اولویته!» می‌چرخم، حال چَشمانم می‌سوزند و آتش در آن‌ها زبانه می‌کشد. سمت مرد می‌روم: «ببخشید آقا، انگاری باید برید اتاقک سیگار سیگار بکشین!» مرد با آن سر بی‌مو و گردنِ کلفت‌و پر از تتو، بهم زُل می‌زند. فکر کن ذره‌ای بلرزم! دستی مرا می‌گیرد و عقب می‌کشد، «برای امروز بسه، بیا بریم.» پوزخندش را در صدایش احساس می‌کنم. صدای حجیم آن مرد، در سرم محو می‌شود. با افتخار پشتش از پله‌های این ساختمان متروک بالا می‌روم: «حال کردی واقعاً؟» «تو که سیگاری نبودی.» «آره، امّا عصبی شدم.» «قرار بود فقط سیگار رو نگه‌داری که عکس بگیریم. قول دادیم نکشیم!» احساس می‌کنم خیلی جلوی خودش را می‌گیرد که نخندد: «همون پُک اول رو که زدی، چشمات داشت در میومد. خیلی بامزه بود.» راست می‌گوید، نزدیک بود بزنم زیر گریه. اخمی اغراق‌شده می‌کنم، «جرئت نکن بهم بخندی! محبور شدم بکشم، چون از تبعیض متنفرم. از این‌که سر چیزی، به ناحق، حقی ازم سلب بشه متنفرم. حالا خودمونیم‌ها... من نمی‌دونم مردم چجوری این زهرماری رو می‌کِشن.» او خنده‌اش را می‌خورد و به طبقه هشتم می‌رسد، «به‌عنوان کسی‌ که تازه ترک کرده بهت میگم؛ چون دود، گاهی بغض آدم رو پایین می‌ده. گاهی هم اشکش رو درمیاره. و شاید بتونه با سوختنش، یه نور تو تاریکیِ مطلقت بشه.» «چجوری ترکش کردی پس؟» «یه نور دیگه پیدا کردم. هم سالم بود، هم خوشگل، هم جسور و هم عمیق.» می‌دانم چه شیرین‌زبانی‌ای می‌خواهد بکند، «باشه بابا، بسه بسه...» «تو رو پیدا کردم.» دستم را می‌گیرد و دو پله‌ی آخر، من را بالا می‌کشد. این ساختمان متروکه و نیمه‌کاره مانده است. انگار، سهمش از این دنیا، کامل‌شدن نبود. چه قصّه‌ی آشنایی. تصویرش کنارم محو و پررنگ می‌شود، گویی باگی در تصویر افتاده باشد. «می‌دونی، این‌طوری لبه‌ی بلندی ایستادن خیلی حال میده.» ابرو بالا می‌اندازد و با کمی نگرانی در آن دو چشم زغالی‌رنگ، نگاهم می‌کند، لبه‌تر می‌روم و او نفسش را حبس می‌کند، «هی هی جلی، می‌دونم چقدر دیوونه‌ای، اما لطفاً. نمی‌خوام ترومای جدید داشته باشم، خودتو الان نکش.» «تو خیلی عوضی‌ای‌ها!» به زیر پاهایم نگاه می‌کنم، آدم‌ها کوچکند. همانطور که واقعاً هستند؛ آن‌ها و دنیای کوچک‌شان، «منظورم اینه‌که جالبه. تو به چیزی که می‌تونه پایان قصه‌ت رو رقم بزنه، اجازه‌ش رو نمی‌دی.» چند لحظه سکوت می‌کند، سپس، او هم به لبه نزدیک‌تر می‌شود: «یه‌چیزی مثل قضیه‌ی سیگارته؟ که می‌ذاری بین لب‌هات اما نمی‌کشیش؟» «دقیقا.» «چشمات رو ببند.» «من دوستات نیستما، شوخی خرکی نکنی بندازیم پایین!» می‌خندد و طنین خنده‌هایش، لب مرا هم به لبخند وامی‌دارد: «اگه سقوط کنی، من می‌گیرمت. حالا چشمات رو ببند.» چشم می‌بندم و کلاغ‌ها در گوشم قارقار می‌کنند. چشم باز می‌کنم. وقتی آدمی نیست، حتی هوا جای‌خالی‌اش را زار می‌زند. لبخند از چهره‌ام پاک نمی‌شود. گفته بودی سقوط کنم مرا می‌گیری، نگفته بودی شاید چرایی آن سقوط، خودت باشی. لبه‌ها خوبند. آن‌جا که آدم می‌ایستد، از خود می‌پرسد می‌خواهد برگردد یا برود ؟ تو خواستی تمام زندگی‌ات را در من جای بدهی، زندگی‌ام شکست. زیادی خواستی. بی‌حد خواستی. هم من شکستم و هم زندگی‌ام. حالا که من، از زندگی‌ات پا پس کشیده‌ام، سیگار را با دست پس کشیده‌ام. چون دیگران مرا می‌سوزانند و من سیگارم را. «می‌دونی جِل، هر چیزی که می‌تونی نگه‌داری رو الزاما نباید نگه‌داری.» نگهت نداشتم.
«وَهمِ سراب.» دکمهٔ رادیو را آرام می‌چرخانم، قیژژژ قیژژژژ. صدایش گوش‌خراش است، امّا آن را کم نمی‌کنم. می‌خواهم گوشم را خراش بدهم و من را از خیال بیرون بکشد، «معنی لغوی وَهم رو می‌دونی؟» لبخندی، اندک‌اندک، روی صورتش پخش می‌شود و تا چَشم‌های بلوطی‌رنگش می‌رسد، «آره. گمان، پندار، یا خیلی بیشتر، خیال.» قیژژژ قیژژژ. شال‌گردن مشکی‌ام را تا گونه‌های سرخم بالا می‌کِشم و باز برای جست‌و جوی کانالی بهرِ رادیو، تلاش می‌کنم. شاید هم تلاش می‌کنم از تمام کانال‌های ممکن دورش کنم. «من بر لبه‌ی تَوهم و سراب قدم می‌زنم.» چانه‌اش را به دستانش تکیه می‌دهد، «چی میشه اگه من سراب باشم؟» قیژقیژ رادیو در سرم کش می‌آید و فُرمِ صدای او را می‌گیرد. لحظه‌ای دست از چرخاندن دکمه بر می‌دارم و آهنگ پخش می‌شود، یک آهنگِ بی‌کلام. چون من، لال. خالی. در تلاش برای فهماندنِ یک وَهم خیالی. در تلاش برای به وهمی فهماندنِ این‌که وَهم نیست... کلماتم را به‌زحمت صدا می‌کنم: «یعنی دیده، خطا دیده؟» «من، خطای دیدم.» «خطای دید یعنی خطا نیست... اشتباهاً فکر می‌کنی اشتباهه. تو امید منی.» تو واقعی هستی، تو واقعی هستی، واقعی هستی. آهنگ فاصله‌ی بینمان را پر می‌کند. صدای من، شببه صدای اوست و او، شبیه‌ یک نوارِ ضبط‌شده به نظر می‌آید. شال‌گردنم را صاف می‌کند و سرانگشتان یخ‌زده‌ام را از دکمه‌ی رادیو دور می‌کند. نه نه نه. قیژ قیژی نیست که مغزم را خراش دهد، حالا، چه چیزی مرا از وهم بیرون می‌کشد ؟ «تو توهمی؟» «توهمم یا وهمِ توهم‌ام؟» نفسم را خشمگین در هوای ماشین، رها می‌کنم. روی شیشه بخار می‌شود. تار. تار. چند وقت است همه‌چیز تار است؟ نامشخص، دور. یک خیال وهم‌برانگیز. «می‌دونستی وهم، برای ابراز ترس هم استفاده میشه؟» «آره، چون وهم می‌تونه ترسناک باشه.» «چرا؟» «چون خیاله.» کلماتش مستقیم همچون تیر در چشم‌هایم فرو می‌رود و چَشمانم می‌سوزند. می‌سوزند و بغض کلمه نمی‌شود، «تو همیشه فقط بلدی با کلمات بازی کنی.» لبخندی غمین می‌زند و صدای آهنگ را یک اکتاو بالا می‌برد: «من سرابم یا وهم؟» «هیچ‌کدوم. تو واقعی هستی.» سرانگشتانم در میانه‌ی راه یخ می‌زنند و به گونه‌ی او نمی‌رسند. درحالی که نگاهش به بخار روی پنجره دوخته شده، می‌گوید: «فرق بین وهم و سراب چیه؟» «وهم، چیزیه که ذهن می‌آفرینه و فکر می‌کنه حقیقته؛ امّا سراب، اون چیزیه که حقیقت به چشم میاد و حقیقت نیست. سراب چیزیه که انگار از دور... نجات‌دهنده‌ست. سراب امید واهیه.» «سراب، وهمِ امیده؟» کلافه می‌شوم. آهنگ به دقیقه ۲:۱۳ می‌رسد، «سمت من بدو.» در این دقیقه‌ی آهنگ، یک اوجِ گوش‌خراش و عجیب اتفاق می‌افتد، که ملودیِ پیانو را به‌هم می‌ریزد. مشتم را می‌فشارم و در چشمان بلوطی‌اش زل می‌زنم، «اگر سراب باشی چی؟» «پس تندتر بدو؛ سراب‌ها به آدم‌هایی که می‌ایستن، نمی‌رسن.» ناگه، درختان دورم را احاطه می‌کنند، گردویی سبزرنگ بر شاخه‌ی درختی آویزان است و سنجابی در صدد چیدنِ آن. او، آن‌طرف‌تر، روی تنه‌ی درختی نشسته. به سنجاب چَشم دوخته، هنوز صدای آهنگ می‌آید. امّا از کجا؟ برای همین می‌خواستم رادیو قژقژ کند. آرام سرش را به شانه تکیه می‌دهد: «چطور ممکنه سنجاب، گردو و بلوط رو اشتباه گرفته باشه؟» سنجاب، گردو را می‌چیند. تکه‌ای از پوست آن را به دندان‌های سفیدش می‌کِشد و ناامید، چهره درهم می‌کشد. نفسم تند می‌شود، ترجیح می‌دهم خودم زودتر بگویم: «وهم.» لبخند ریزی می‌زند. صدای او را می‌شنوم که از دهانِ من آواز شده، «تو وهمِ امید منی.» نفس‌نفس می‌زنم. هر دم یک بخار و هر بازدهم کم‌رنگ شدن همان بخار را به دنبال دارد. به اطراف نگاه می‌کنم، خالی. تنها هستم. آهنگ تمام شده و وهم، وهم مانده. بسیار طول کشید تا بفهمم امید واقعی من چه چیزی‌ست. امید چیز خطرناکی‌ست، بسیار خطرناک. و همین‌طور، چیزی‌ست بسیار قوی. می‌دانی عزیزم، گفتی وهم یک خیال است. یک تخیل. یک دروغِ زیبا، خیالِ شیرین، آن‌وقت که فهمیدم تو تنها وهم امید بودی، گمانم برد توهم زده‌ام. «تو هم امیدی یا تَوَهم امیدی؟» می‌خندد، بلند، «هیچ‌کدوم، من وَهمِ امیدم.» وهم را رها کن، انقدر به‌سوی سراب ندو. پاهایم کبود شدند و به تو نرسیدم، ای وهم امیدی که از امید، امیدتر بودی. «وهم ترسناکه؟» «نه. ترسناک‌تر از اون، اینه که وهمت رو دوست داشته باشی.» «اگه... اگه بفهمی چیزی که به اون امید داشتی، وهم بوده چی؟» «اون‌موقع، امیدت رو از دست دادی یا فقط اشتباهت رو؟» «تو اشتباهِ من نیستی.» تو وهمِ امید من بودی؛ و من چه احمقانه فکر می‌کردم هرچه بیشتر به وهم نزدیک شوم، به امید نزدیک‌ترم. نمی‌دانستم بعضی وهم‌ها، خودِ فاصله‌اند.
«شب‌های حوّا گلشید، شب‌های حوا.» «هوای حوّا.» از ماشین پیاده می‌شوم، قدم‌هایم روی سنگ‌ها صدا می‌دهند تا به زیرِ درخت برسم و تنه‌ی پر از خاطره‌ی او را، لمس کنم. روی تنه‌ی درخت، کلمات صدایم می‌زنند: «آدم است و سیب خوردن.» سرانگشتم را روی آ می‌کشم و سپس، روی دامن میم قدم می‌زند که نجوای او آهنگ می‌شود: «آدم است و اشتباه.» می‌خندد و به درخت تکیه می‌زند، «تو همیشه عاشق این درخت بودی.» فعل‌های گذشته، قلبم را از تپش و انگشتم را از حرکت وا می‌دارند، روی آدم گیر می‌کنم. آدم. آدمِ حوّا. دست پس می‌کشم و چَشم به سیبی می‌دوزم که در سر شاخه‌ای تاب می‌خورد، «چرا بودم؟» «چون بعضی آدم‌ها وقتی از زندگی‌ت می‌رن، زمانِ فعل‌هات رو هم با خودشون می‌برن.» «درخت‌ها ریشه دارن، جایی نمیرن.» «خودشون نه، امّا تو رو به‌جایی می‌برن.» او دست بلند می‌کند و با کمی قدبلندی، دستش به خطوط سیب سرخ می‌رسد. سیب را می‌چیند و لبخندی با لبانش بازی می‌کند. سیب سرخ است، چون لبان من که این روزها، رنگ‌پریده‌تر است و هم‌چون تنه‌ی درخت، خشک شده. سیب را بالا پایین می‌اندازد. «سیب، بوسه‌ی اشتباهِ آدم.» من با نگاه سیب سرخ را دنبال می‌کنم‌و می‌گویم: «شاید لبان سرخ حوّا، حواس آدم رو مشوش کرد که به سرخیِ سیب پناه برد.» صدایم پس‌و پیش، در امواج هوا بالا و پایین می‌شود. «شاید نه، قطعاً.» او سیب را گاز می‌زند و طرف من می‌گیرد، این صحنه را از بَرم. با سرانگشتانم، مردد، سیب سرخ را می‌گیرم. سرخی‌اش را در چشمانم اندازه می‌گیرم، «چرا گازش زدی؟» «چون می‌خوام اگه تبعید شدیم به زمینی زیرین‌تر از این، من گناهکار باشم و تو درست‌کار. تو به‌اندازه کافی گریه کردی.» «حوّا نخستین گناه رو مرتکب شد...» «این‌بار آدم.» جای دندان‌هایش روی سرخیِ سیب مانده؛ کوچک، هلالی و گوشت سفید را از زیر سرخی به نمایش می‌گذارد. انگار که نخستین لبخند آدم، روی سیب جا مانده باشد. زیر لب تکرار می‌کنم: «آدم است و اشتباه.» «نه.» باد از میان برگ‌ها می‌گذرد و آرام، بین ما می‌پیچد. یک برگ سبز، رقصان، روی شانه‌اش فرود می‌آید. برگ را میانِ انگشت‌هایش می‌چرخاند و بی‌آنکه نگاهم کند، می‌گوید: «آدم است و انتخاب.» سکوت کلمه می‌شود جای حرف‌های نگفته و، گناه‌های نکرده؟ «هنوز از اینجا خوشت میاد؟» «آره. اینجا سقوطِ منه.» سیب را میان دو دستم نگه می‌دارم. هنوز گرم است، از گرمای دستانِ او. لبخند می‌زند و می‌خواهد سیب را پس بگیرد، «تو خیلی گریه می‌کنی گلشید.» لبخند می‌زنم، سیب را عقب می‌کشم: «کی گفته؟» شانه بالا می‌اندازد و سرانگشتانش روی جسم کروی سیب، لیز می‌خورد و نگاهش، روی من. «چشم‌هات.» دیده از دیده می‌دزدم، «دروغ می‌گن.» «چشم‌ها دروغ نمیگن.» «نه. فقط بلد نیستن حرف بزنن.» «کلام آدم رو به دروغ آلوده می‌کنه؟» دگرباره، سکوت جای من حرف می‌زند، انگشتانم را روی جمله‌ی پایینی می‌کشم، «آدم است و اشتباه.» الفِ اشتباه شکلِ درخت می‌شود و به قلبم قد می‌گیرد، «کلام آدم رو آدم می‌کنه.» کفشم را روی سنگ‌ها می‌سایم و او سیب را از من می‌قاپد. لبخندِ تلخش، کش می‌آید. اما حتی تلخیِ لبخندش به زیتون رفته. سبز. «جمله‌ی بعدی نمیشه "حوّا بود و بخشیدن" باشه؟» «حوّا بود و گریستن.» آهی می‌کشد و گاز دیگری از سیب می‌زند، برگ را از میان انگشتانش در باد رها می‌کند، نگاهش می‌کنم: «می‌دونستی به‌وقت رسیدن آدم‌و حوّا به‌هم، نخستین مای دنیا متولد شد؟» می‌خندد، «پس من‌و تو، میشیم مای مّا.» روی خطاطی دست می‌کشم و سرم در مِه فرو می‌رود، «به‌نظرت اولین بار که آدم مِه رو دید، چه‌حسی داشت؟» «گمونم اونجا تردید متولد شد. حالا به‌نظر تو، این‌سری به کجا تبعید میشیم؟» با تردید روی کلماتِ خوابیده حنجره‌ام، مکث می‌کنم: «این‌بار آدم از حوّا تبعید میشه.» درنگ. خرده چوبی زیر ناخنم فرو می‌رود و به آن خیره می‌شوم. او دلخور روی پا جا به جا می‌شود و می‌گوید: «من فکر می‌کنم حوا اولین زنی بود که فهمید خواستن، همیشه بی‌گناه نیست. گناهه.» شمع‌ها را از کیف بیرون می‌کشم و آسمان، رخت شب به تن می‌کند. شمع روشن کن گلشید، شمع روشن کن به‌یاد مریم و نخلِ خرما. به‌یاد حوّا و درختِ سیب. به یادِ مّا. «چرا پایِ یه درخت وسطه؟» «نمی‌دونم. فکر می‌کنی درخت من هم سیبه؟» «کاش درختت، نخلِ خرما باشه گلشید. من سیب‌ها رو به‌جون می‌خرم.» یادم رفت بپرسم به‌جون می‌خری یا به‌خون؟ سرخی سیب یا سرخیِ خون؟ می‌خندد و در مِه گم می‌شود، «هیچ‌کدوم، سرخی لب‌های حوّا.» سیب را روی زمین می‌اندازم و شمع، در باد سوسو می‌زند. سیب پلاسیده. سیبِ رنگ‌پریده‌ای که چون لب‌هایم شده‌است. پاییز، آهنگ برگ‌ها را عوض کرده. سیب‌ها برای تو شدند و تبعید، برای مّا. ما را روی زبان مزه‌مزه می‌کنم و طعم سیب می‌دهد، طعم سیب حوّا و لبخند آدم. نه، مّای ما، طعم خرما نمی‌دهد. «من نخل خرما رو برمی‌دارم.» «پس سیب مال منه. تبعید مّا، از ما.» مّا تمام شد.
اگه ممکنه لطفاً برای پدربزرگِ من یک فاتحه قرائت کنید.
کاش یک‌روز دیگه به من مهلت می‌دادی که جا نمونم. فقط یک‌روزِ دیگه. فقط یک‌روز. ببخشید، خیلی زیاد ببخشید. من همیشه جا می‌مونم پدرجون، همیشه.
پس عزیز من، من کِی می‌توانم این رخت سیاه را از تنِ روح بَر کَنم؟ مّا تمام شدیم و مرگ زیاد. این دهانِ گرسنهٔ خاک در پاس کدامین‌زمان، سیر می‌شود ؟
بعد از وفات تُربت ما در زمین مجوی، در سینه‌های مردمِ عارف مزار ماست
ما جامانده‌ایم، بر این می‌توان گریست.