چای که در فنجان آرام میگرفت، دلِ من میبارید. غصّهاش را چون قند کنار فنجان مینشاند و داغ دلش را جاری میکرد. چای که پیش میآمد، قلب من مینشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. مینشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای میکرد. امّا نمیدانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آنسر میز بود، سرد میشد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایهای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانهی تو نیز، چای آنطرف میز، که برای من است، سرد میشود ؟
بگذار چایِ من اینبار سرد شود.
ستارهها را میچیدم و در چشمانت میگذاشتم، اگر که میماندی. تیزی پرهای ستاره مال من میبود و درخشش آن، برای دیدگان تو. دامانم را پر از ستاره میکردم و آنها را تک به تک، در آسمان پایین میانداختم که قربانی یک به یکِ آرزوهای تو شوند. نماندی و من هنوز ستارهها را قربانی بودنت میکنم.
اقیانوس صبحها، خانهی آسمان است، آیینهی چشمان آسمان است و خورشید، پایین میآید. امّا شبها... شبها سیاهی تمامش را میگیرد. پس کو شوقِ دریاهای بههم پیوسته؟ کو نگاه آفتاب و دزخشش ابرها؟ کجاست جنبشِ دلفینها؟ از کِی ما چنین در شبهای اقیانوس گیر کردهایم ؟
و عزیزِ من، ایکاش زخمهایمان که با لبهایی کبود به رنگِ بیخوابیِ آسْمان، تنمان را بوسه زدند، زیبا باشند. چون شیشههای شکستهای که با نور، قوسِ رنگینکمان میآفرینند. چون شکافتن خاک برای رشد درخت. چون ذّرهذره بخار شدن دریا برای ابر، گریهی ابرهای بهار برای زمین. ایکاش اقلاً از شکافِ زخمهایمان جوانه برخاسته و درخت انّار و یا سیبی سرخ قد بگیرد.
از دختران اپستین بگو و کودکان میناب، طفلهای فلسطینی، زنان لبنانی و زندانهای اسرائیلی، که گوشت انسانیت را بهدندان میکشند. از زنان افغانستان، از زنان ایران بگو و درد و از جیندو. بگو، داد بزن. خشمگین باش از این قباحتِ آدم، ایآدم!
چند بار باید کودکی پَرپَر شود تا جهان بفهمد کودک، عدد نیست؟ چند زن باید خاموش شوند تا سکوت را همدستِ ظلم بدانیم؟ چند بار باید خانهای فرو بریزد تا بفهمیم آوار، فقط آجر نیست؟
خشمگین باش از آنچه دیدهای و وانمود کردی ندیدهای. خشمگین باش و برخیز و جامهی سکوت از تن بَرکن. گر شمشیری داری، بر تاریکی فرود آر، و گر شمشیری نداری، زبانت را از نیام برکش. خشمگین باش و بسوز از ظلم، بسوز و گریه کن_گریه کن و سکوت را بشکن. حقِ کلامت را ادا کن، آدم.
من خیلی به مجرمانِ نامرئی فکر میکنم. کسانی که لب روی لب میفشارن و پلک روی پلک، توی گوشهاشون چوبپنبه میذارن که مبادا صدای ظلم، آرامششون رو بههم بزنه. کسانی که در خونهی بغلی ظلمی رو میبینن، امّا پرده رو میکشن و سکوت میکنند. کسانی که سکوت_سکوت میکنند. من فرق چندانی بین اینها با ظالم نمیبینم. من از کسانی که سکوت میکنن و خودشون رو به ندیدن میزنن، خیلی بیشتر از خود ظالم تنفر دارم، چون اگر اینها سکوت نمیکردند، ظالم انقدر قدرت نداشت. ظالم قدرتش از دستِ خاموشیها میرسه؛ از لبهایی که بسته میمونن، چشمهایی که فرو میافتن، و گوشهایی که خودشون رو به نشنیدن میزنن. و اونکسی که ظلم رو دید و چشم بست، چشمِ ظالم شد.
چه بسیار ظلمهایی بوده که با دستِ یک نفر آغاز شد و با سکوتِ هزار نفر دووم آوُرد. سما میگفت ظلم، یه دست داره؛ امّا با هزاران سکوت، دستدراز میشه. سما درست میگفت.
پرستوها رفتهاند، با بالهایی شکسته و ریهای پر از دود. اسبها پاهای شکستهشان را پشت خود کشیده و رفتهاند، آهوها با چَشمانی کور رفتهاند. ببین چقدر خالیست اینجا، دلفینها از دریا میترسند و گرگها ماه را هنگامهی زوزه کشیدن، دزدیدهاند. ما رفتهایم؟ ما گیر کردهایم. چون لاکپشتی که خانهاش، به پوست و جانش چسبیده باشد. مّا بلند خواهیم شد، گر توانمان نبود، خواهیم خزید. خزیدهام و از گلبرگهای پرپر و عطر لطیفِ رزهای سرخ، تنها خار عایدم شده. اما ذرّهذرّه خواهیم رفت سوی وسعت اقیانوس و نور خورشید. گر به دریا نرسیدیم، به برکهای فیروزهای خواهیم رَسید. گر به خورشید نرسیدیم، به نور فانوسها و شمعها خواهیم رسید.