و این مسئله واقعاً غمانگیزه. بعضی درها رو با قفل نمیبندن؛ با یک «نه» میبندن. بعضی مرزها رو با «نه» میکشن و تو موظفی سرت رو بندازی پایین و بپذیری. عجیبه که بعضی آدمها وقتی در رو بسته میبینن؛ دیوار رو خراب میکنن. بعد وقتی خونه رو ویران و خراب کردن، مردم از صاحبخونه میپرسن چرا در رو محکمتر نبستی؟ چرا پشت در نایستادی و در رو نگهنداشتی؟
پرستوها رفتهاند، با بالهایی شکسته و ریهای پر از دود. اسبها پاهای شکستهشان را پشت خود کشیده و رفتهاند، آهوها با چَشمانی کور رفتهاند. ببین چقدر خالیست اینجا، دلفینها از دریا میترسند و گرگها ماه را هنگامهی زوزه کشیدن، دزدیدهاند. ما رفتهایم؟ ما گیر کردهایم. چون لاکپشتی که خانهاش، به پوست و جانش چسبیده باشد. مّا بلند خواهیم شد، گر توانمان نبود، خواهیم خزید. خزیدهام و از گلبرگهای پرپر و عطر لطیفِ رزهای سرخ، تنها خار عایدم شده. اما ذرّهذرّه خواهیم رفت سوی وسعت اقیانوس و نور خورشید. گر به دریا نرسیدیم، به برکهای فیروزهای خواهیم رَسید. گر به خورشید نرسیدیم، به نور فانوسها و شمعها خواهیم رسید.