آهوها باز میگَردند.
نفسهای آخرش هم حتیٰ، شیشههای زندگی را غبارآلود میکرد. گویی که سرنوشتش از نخست، تار دیدن بود. دمو
او رفت و من ماندم؛ من، من، من من من من. ضمیری که از فرطِ تنهایی، جمع نمیشد. خرد شده بود و تکههای شکستهاش نیز «ما» نمیشد و جمعشدنی و شمردنی نبود. کلمهای به نامِ او نمانده بود؛ فقط مکثی بود میانِ دو نفس، که هر بار طولانیتر میشد. و من، تنهاترین ضمیر بودم.
آهوها باز میگَردند.
نصیبِ اندک و دریغِ بسیار.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.
Every bruise had a story, every story had my name.
من امّا نمیخواهم تنها از زیباییِ چشمهایشان بنویسم، از لطافتِ دستهایشان، از موهایی که در باد میرقصند یا لبخندهایی که جهان را روشن میکنند. دختر، پیش از آنکه زیبا باشد، انسان است؛ پیش از آنکه مایهی افتخارِ کسی باشد، صاحبِ خویشتن است؛ و پیش از آنکه کسی برایش رؤیایی ببافد، حق دارد رؤیای خودش را داشته باشد.
من از حق مینویسم؛ از حقی که بخشیدنی نیست تا روزی کسی خود را بخشندهاش بداند. از آزادیای که هدیه نیست، از برابریای که لطف نیست و از زندگیای که هیچکس نباید برای بهدستآوردنش، انسان بودنش را به اثبات برساند.
و اگر روزی دختران این سرزمین بیهراس خندیدند، بیاجازه راه رفتند، بیعذرخواهی رؤیا بافتند و بیآنکه از فردا بترسند، فردایشان را انتخاب کردند، آن روز برایشان کف نزنید؛ چنان رفتار نکنید که گویی معجزهای رخ داده است.
آن روز، جهان فقط اندکی از بدهیِ دیرینهاش را به آنان بازگردانده است.
روزی خواهد رسید که دختر بودن نه دلیلِ محرومیت باشه، نه بهانهی تبعیض و نه جنگی برای اثباتِ انسان بودن. اونروز، شاید دیگه نیازی به نامیدنِ روزی به نامِ دختر نباشه چون جهان، هر روز، حقِ دختر بودن رو به رسمیت شناخته.