شاید از یکجایی بهبعد باید دندونهات رو عقب بکشی، جای اینکه هی بسابیش به گرهی کوری که سالهاست باز نمیشه. شاید باید دست برداری از اصطکاک دندونهات روی ریشههای گرهو خراب کردنش. شاید باید قیچی برداریو کلاً ببریش، حتی اگه باعث بشه یکسری چیزها تو درّه رها بشن. شاید باید بِبُریش.
هدایت شده از دُموعْ .
از منابع لایتناهی کلمات و واژگان خودم رو هزاران قدم دور کردهم و به شیون نوشتههای هرگز متولد نشدهم نشستهام.
برای من از واژههای پرپر شده بگو، از درد کلامنشده، از عصیانِ سکوت و از زانوهای شکستهی ذوق، از دستهای رنجور بگو و عزاداریهای نیمهشب، از لبخندها که لباسِ آبروی غمها بودن، از اونهمه زندگی که در آدمی اتفاق نیفتاد بگو. به من، از من بگو.
امروز موهایم را دوست میداشتم، چون میتوانستم لبخندهای تو و کلماتت را در پیچششان جای بدهم و فرود نیایند. میگفتی خوبیِ موهای فرت چنین است، که همهچیز را نگاه میدارند؛ انگشتان را، سمتو سوی نگاه را، لبخندِ بر چهره را. امروز هم تو را نگاه داشتند. چَشمانم نیز، به نگاهداشتنِ نگاهت بسیار قصد داشتند؛ هرچند که فاصلهها بود تا پیراهن یوسف.