آهوهابازمیگَردند.
حیفو میلمان کردند پدر. همگی حیف شدیم. نان بیات را دیدهای؟ نه میتوان خوردش و نه میتوان دورش اند
امروز گلدانِ گل مریمی شکست، بیجهت، بیدلیل.
یادم است گل عاشق خاک شده بود. میدانی؟ خاک زیاد بود و او اندک. یک ساقهو چند تارَکی ریشه. او بیشتر میخواست. خاک هم. خاک میخواست او تمامش را بگیرد و گل نیز تمامِ خاک را خواستار بود.
پس، گل آنقدر ریشههایش را بیش کرد، بیش کرد، بیش کرد که گلدان شکست. گل پژمرد. خاک پایین ریخت، زیر اقدام بشر. امّا گناهِ گلدان این وسط چه بود؟ عزیزم، گناهِ ما این وسط چه بود؟
برخی غمها جای نمیشوند. بنابراین، کلمات را نصف میکنند، صدا را میشکنند، قلب را، تکهتکه میکنند، و کاسهی چشم را، لبریزِ از اشک میکنند؛ تا خود را جای دهند. تا خود را بین این کلماتِ مغمومِ هزار تکّه، بگنجانند. یا حتی شاید، آنقدر وسیع باشند که تپش قلب، صدای حنجره و اشک چَشمانت را نیز کاملاً بدزدند. آنقدر فشار میآورند تا تو را بشکنند و در جسمِ تو، چون روحی قامت بلند کنند؛ آنگاه است که رو به روی آیینه میایستی، وَ هیچچیز و هیچکسی جزء آن غم نمیبینی...