eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام
ولادت آقامون امیرالمؤمنین مبارک🥳🎉🎉
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³³♡ نمازم که تموم شد مهر رو بردم گذاشتم سرجاش دیدم کمیل داره قرآن میخونه کنارش نشستم چند دقیقه طول کشید تا بخونه بعد قرآنُ بست کمیل:سلام آقا رسول رسول:سلام،نخوابیدی اصلا؟ کمیل:چرا کنار امیرحسین خوابیدم رسول:میگم امیرحسین دیشب بهم گفت که میخواد بیاد تشییع پیکر آقاسجاد کمیل:سرگرد حسینی هم اومد، با دکتر اون شیفت صحبت کرد گفت موردی نداره، قراره صبح مرخص کنن رسول:فقط شماها میرید؟ کمیل:باور کن نمیدونم،پیکرش که تو کلانتری بود بعد که امیرحسین حالش بد شد،سرگرد زنگ زد اومدن بردن معراج،خانواده‌اش هم دیشب فرستادن قزوین رسول:بچه داشت؟ کمیل:بچه‌اش ۲سالش بود رسول:خدا رحمتش کنه کمیل:ممنون رسول:میگم من مرخصی میگیرم خودم میام، چون نمیتونم امیرحسینُ تنها بزارم با این حالش،نگرانشم کمیل:اگه دوست داری بیای حرفی نیست،ولی نگران امیرحسین نباش حواسمون هست بهش،اگه کار داری سختت میشه رسول:نه، فکر می‌کنم الان نیاز دارم یکم دور باشم از تهران کمیل:هر طور راحتی،رسول تو هستی بیمارستان؟من یه سر برم خونه؟لباسامو عوض کنم؟ رسول:آره داداش برو اینجام کمیل:دستت درد نکنه،کاری بود بهم زنگ بزن،راستی با ماشین ما بیا بریم رسول:مزاحمتون نمیشم، با ماشین خودم میام کمیل:این چه حرفیه، جا که هست، بیا کنار داداشت هم هستی رسول:باش،ممنون کمیل:من رفتم خدافظ رسول:بسلامت به هم دست دادیم و اون رفت، ساعتو نگاه کردم هنوز ۶ نشده بود رفتم پیش امیرحسین،بیدار بود رسول:سلام امیرحسین:سلام،ساعت چنده؟ رسول:نزدیک ۶ امیرحسین:چقدر خوابیدم،نمیشه بریم؟ رسول:بنظرت بیمارستان الان مرخص میکنه؟نه، پس سکوت امیرحسین:حداقل این آنژیوکت رو دربیارن پدرمو درآورد رسول:بزار برم ببینم میان امیرحسین:خودم در میارما رسول:لجوج دو دقیقه صبر کن برم،بیام بعد امیرحسین:باش رفتم به پرستار شیفت گفتم که بیاد بهش سر بزنه با پرستار وارد اتاق شدیم انژیوکتُ درآورد و گفت که دکتر ساعت ۸ میاد و رفت امیرحسین:ای خدا مثلا دکتر بیاد چیکار کنه آخه رسول:غر نزن دیگه حتما لازم بوده که میگن باید بمونی امیرحسین:حالم از بیمارستان به‌هم میخوره رسول:داداش من وقتی حالت بد میشه،وقتی لجبازی میکنی یه نمیای بریم دکتر واسه معده‌ات میگی چیکار کنیم امیرحسین:چیزی نیست معده‌ام همیشه همینطوری بوده، هیجانی بشم عصب معده‌ام درد میگیره رسول:چطور من وقتی سرم درد میگیره هی گیر میدی، توقع داری من گیر ندم؟ امیرحسین:منو تو فرق داریم،من از بچگی این مشکل رو داشتم که وقتی استرس میگرفتم، عصبی میشدم معده‌ام می‌ریخت به‌هم،واسه تو چیه؟نمیدونی رسول:می‌دونم،واسه منم از اعصابِ،لعنتی این اعصاب چیه که خرخره همه رو گرفته ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا واسم سواله، این اعصاب چیه که همه رو درگیر کرده، جوون،پیر،نوجوان💔🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁴♡ سحری هیچ کس نخورد و بدون سحری روزه گرفتن منم غذا رو با همون قابلمه گذاشتم تو یخچال حامد:من میرم بخوابم علی علی:باش برو حامد:تو نمیخوابی؟ علی:خوابم نمیاد حامد:باش فقط ساعت ۱۰ بیدارم کن میخوام برم باشگاه علی:من میخوام برم سرکار ساعت ۸،زنگ بزار حامد:باشه حامد که رفت نشستم تو آشپزخونه گوشیمو برداشتم شماره امیرحسین گرفتم چندتا بوق خورد که برداشت ولی رسول بود رسول:سلام علی علی:سلام کجایی رسول رسول:پیش امیرحسینم علی:کی تشییع پیکر رفیقشه؟ رسول:قبل ظهر فکر کنم، آها راستی من با امیرحسین میرم قزوین علی:باش رسول:عمه و بابا خوبن؟ علی:بهترن همه حرفامون کوتاه بود، هیچ کدوم حوصله حرف زدن نداشتیم، فقط با جمله های کوتاه جواب می‌دادیم تا زمان تموم بشه رسول:نزار زیاد بیان بیمارستان علی:باش خیالت راحت رسول:علیرضا اذیت نمیکنه؟ علی:نه بابا، رسول پس مراقب امیر باش دیگه،معده‌اش اذیت نکنه رسول:حواسم هست،کاری نداری؟ علی:نه مراقب خودتون باشید رسول:چشم،خدافظ علی:خداحافظ دعای روز پنجم ماه رمضان رو خوندم دیدم وقت دارم جز قرآن هم خوندم با سرو صدا بلند شدم دیدم دایی داره آماده میشه علی:دایی جایی میخوای بری؟ محسن:نخوابیدی چرا؟ علی:گفتم قرآنم تموم بشه بخوابم محسن:قبول باشه،دارم میرم سرکار علی:خب صبر کنید منو احسانم بیایم دیگه محسن:فعلا یه ساعت تا ساعت اداری مونده، من باید زودتر برم کارهای دیروزم انجام بدم علی:باش، ماهم اونموقع میایم پس محسن:خب پس،خدافظ دایی که رفت منم کوسن مبلُ برداشتم گذاشتم رو فرشُ دراز کشیدم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم تو روزهای سخت زورش به هیچکس نمیرسه،یعنی میرسه،دوست نداره شبیه بقیه بشه،فقط به خودش آسیب میزنه اونایی که تجربه کردن درک میکنن💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁵♡ دکتر امیرحسینُ مرخص کرد سوار موتور شدیم رفتیم خونه، قبل از اینکه بیام هم رفتم پیش دکتر عمو گفت که تغییری نکرده امیرحسینم گیر داده بود میخواد عمو رو ببینه که نذاشتن تو راه هوا سرد بود امیرحسین لباس کم داشت کاپشن‌مُ دادم بهش بیست دقیقه طول کشید رسیدیم درو آروم باز کردم، علیرضا داشت تلوزیون میدید با شنیدن صدای در برگشت سمت‌مون و با دیدن ما بدو اومد طرفم علیرضا:سلام بابا رسول:سلام پسرم علیرضا:سلام عمو، باید امروز باهم بازی کنیم امیرحسین:سلام، فردا باشه؟ علیرضا:امروز دیگه امیرحسین:باید برم جایی عمو،باشه؟ علیرضا:باش زینب:سلام رسول:سلام عمه خوبی امیرحسین:سلام عمه،رسول من میرم بالا دوش بگیرم بعد میام آماده باش رسول:خیله خب امیرحسین که رفت منم دست علیرضا رو گرفتم رفتیم نشستیم زینب:کجا قراره برید رسول؟ رسول:تشییع پیکر رفیقش،گفتم تنها نباشه زینب:کار نداری مگه؟ رسول:نه مرخصی گرفتم،بابا رفته سرکار؟ زینب:آره، علیرضا عمه بیا بریم صبحونه بخور علیرضا:دالم فیلم میبینم رسول:خب برو بخور بعد ببین دیگه علیرضا:نه زینب:اشکال نداره میارم الان براش رسول:دستت درد نکنه عمه، بلند شو حداقل از رو پام برم لباس عوض کنم علیرضا:منم میام باهات رسول:مگه میخوام برم عروسی؟ علیرضا:بابایی جیغ میزنما رسول:امروز اصلا روز تو مخ بودن شما نیست علیرضا:عهه زینب:چیکارش داری بچه‌رو؟ علیرضا:دیدی؟همه طرف منن😝 رسول:بچه پرو علیرضا رو از روی پام بلند کردم،عمه مشغول صبحونه دادن بهش شد منم رفتم تو اتاق در کمدُ باز کردم تازه لباس سیاه هارو جمع کرده بودم، دوست نداشتم دوباره اونارو بپوشم اما خب دیگه... یکی‌شو پوشیدم موهام وضعش خراب بود یه شونه زدم تا امیرحسین بیاد گفتم یکم دراز بکشم افتادم رو تخت ساعد دستمو گذاشتم رو سرم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن؛بعضی چیزا توی این دنیا اجباره،زوریه تو نمیتونی انتخاب کنی کدوم،تقدیری که تو اون دنیا انتخاب کردی باید بپذیری 🙂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁶♡ دوباره مثل همیشه که وقتی حالم خوب نیست با لباس زیر دوش آب سرد میرم،رفتم نمیدونم چرا ولی خیلی آرومم می‌کرد چند دقیقه همینطوری موندم اصلا نمیتونستم‌تمرکز کنم،یا به آینده فکر کنم حرف اون استادمون توی دانشگاه پیچید تو گوشم(هیچوقت سعی نکنید به آینده فکر کنید،به گذشته هم فکر نکنید اون اتفاقات گذشت رفت،دیگه نمیشه درست یا خرابش کرد، آینده‌ای که معلوم نیست چی بشه،تو باشی یا نه،پس ارزش فکر کردن نداره،ارزش اینو نداره که براش اذیت بشی،پس ولش کن ،سعی کنید تو لحظه زندگی کنید،لذت ببرید از همون نقطه‌ای که هستید،گذشته و آینده رو ولش کنید بره) با یادآوری اینکه باید زودتر آماده بشم الان کمیل میرسه زود یه دوش گرفتم دراومدم لباس مشکی‌م اتو نشده بود،زود اتو آوردم الکی زدم با اینکه خوب اتو نشد ولی بهتر از قبل بود هرچی گشتم شلوار مشکی‌مو پیدا نکردم رفتم سراغ لباسای عمو زود شلوار مشکی پیدا کردم پوشیدم گوشیم زنگ خورد،کمیل بود امیرحسین:جانم کمیل:آماده‌ای؟ امیرحسین:آره کجایی کمیل‌:۵دقیقه دیگه رسیدیم امیرحسین:الان میایم پایین کمیل:خدافظ قطع کردم رفتم پایین امیرحسین:عمه رسول کجاست زینب:تو اتاق عمه،یه چیزی بیارم بخوری؟ امیرحسین:بخدا میل ندارم،عمه؟ زینب:جان امیرحسین:زیاد غصه نخوریا،باشه؟ عمه با صدایی که میلرزید گفت زینب:باشه عمه جان امیرحسین:میگم عمه،واسه بهوش اومدن عمو نذر کنیم زینب:هرچی تو بگی امیرحسین:نمیدونم علیرضا:بلیم پیش امام لضا لبخندی زدم رفتم پایین پاش نشستم امیرحسین:دوست داری بریم اونجا؟ علیرضا:آره خیلی دوست دارم برم،منو میبری؟ امیرحسین:باش،خیلی دعا کن باشه؟دعا کن عمو زود برگرده بعد باهم بریم علیرضا:کجا رفته باز؟ امیرحسین:رفته ماموریت علیرضا:کی میاد؟ بزور بغض‌مو قورت دادم و لبخند زدم امیرحسین:معلوم نیست،شاید دوباره بخواد مارو اذیت کنه دیر بیاد،ولی تو دعا کن زود بیاد باشه علیرضا:به عمو بگو بیاد قول میدیم اذیتش نکنیم، هی به شماهم نگه ظرف بشولید قطره‌اشک از چشمم افتاد امیرحسین:نه به عمو بگی تنبیه کنه زودتر میاد،عشق تنبیه کردنه علیرضا:اینسری بهش میگم باید بلیم فرش بشولیم اونم خونه آقا جون،خیلی حال میده امیرحسین:باش،عمو که اومد باز یه گندی میزنیم هم تنبیه کنه هم باهم بریم مشهد پیش امام رضا علیرضا:آفلین بغلش کردم محکم چسبوندم به خودم رسولو کنار در دیدم چشماش خیس بود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه وقتایی به مسخره ترین خاطره‌ها هم گریه‌مون میگیره🥺
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁷♡ رسولُ کنار در دیدم چشماش خیس بود برگشتم سمت عمه،اونم که طبق معمول با صدای زنگ گوشیم علیرضا رو از بغلم بیرون کشیدم، تماسو وصل کردم به کمیل گفتم الان میایم قطع کردم امیرحسین:بریم رسول؟ رسول:آره بریم علیرضا:زود بیا بابا رسول:چشم امیرحسین:عمو رو بوس کن بره علیرضا محکم بوسم کرد امیرحسین:خیلی چسبید، مراقب خودت باش عمو، خدافظ علیرضا:خدافظ عمو بلند شدم، اول از عمه خدافظی کردیم اومدیم بیرون نشستیم تو ماشین ،سرگرد حسینی هم بود سلام و احوالپرسی کردیم راه افتاد کمیل سرمو گذاشتم روی شونه رسول اونم با سرگرد داشت حرف میزد،اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن چی میشد دیشب حالم بد نمیشد تا یکم بیشتر کنار سجاد میموندم،اونجا هم که نمیشه کنارش باشم کمیل:امیرحسین چیزی خوردی؟ امیرحسین:آره کمیل:منو نگاه کن میدونستم اگه چند ثانیه به چشمام خیره بشه میفهمه واسه همین چشم باز نکردم حسینی:کمیل کنار یه سوپری نگه دار زود بلند شدم و گفتم امیرحسین:بابا سرگرد باور کن حالم خوبه،آدم تا چند وعده‌ چیزی نخوره اشکال نداره،نمی‌میره حسینی:من گفتم امیرحسین؟رسول اینو چطوری تو خونه تحمل میکنید؟ رسول:راستش من تازه وارد خانواده شدم،تو مخ اون جمع من بودم تا دیروز حسینی:بدون از کی به ارث بردی، ایناهاش کمیل،نگه دار کمیل:چشم آقا سرگرد پیاده شد رفت تو سوپری کمیل دستشو انداخت پشت صندلی و یکم مایل شد به عقب کمیل:سرگرد از عمو خانت بدتره‌ها امیرحسین:وقتی رفیقن باهم،اخلاق های همدیگرو آینه میشن دیگه کمیل:دیر شدا امیرحسین:تقصیر خودته دیگه،میدونه غذا بخورم معده‌ام درد میگیره‌ها کمیل:تازه از بیمارستان مرخص شدی دهنتو ببند،همین نمیخوری اینجوری میشی دیگه،نزار زنگ بزن به بابات مثل بچه‌ها بگم غذا نمیخوری امیرحسین:نفهم،بفهم میخورم درد میگیره این لامصب کمیل:خب مثل خر میخوری که درد میگیره دیگه،شماردم سه‌چهار بار میجوی فقط غذارو،خب معده پدرش در میاد تا هضم کنه،آقا امیرالمؤمنین گفتن باید ۴۰ بار بجوی امیرحسین:الان تو هیچ کدوم از حرفای امام علی رو عمل نکردی،اَد اینو؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم امشب چه بنویسم🙈
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁸♡ کمیل:بله فقط همینو،اصلا به‌توچه رسول:آقا چه‌خبرتونِ؟ کمیل:به داداشت بگو امیرحسین:میزنم تو دهنتا رسول:گوشیم داره زنگ میخوره ساکت لطفا... سلام چطوری ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ این دوتا داشتن باهم جروبحث می‌کردن مخمُ خوردن گوشیم زنگ خورد احسان بود،تا به حال انقدر از زنگ زدنش خوشحال نشده بودم رسول:گوشیم داره زنگ میخوره ساکت لطفا... سلام چطوری احسان:سلام قربونت،کجایی،بابا گفت داری با امیر میری رسول:دیگه میدونی کجام احسان:لوس،نرسیدید؟ رسول:تازه یه ربع نیست راه‌افتادیم احسان:واسه چی انقدر دیر؟نمی‌رسید که رسول:می‌رسیم ان‌شاءالله،میگم احسان،علیرضا رو ببر خونه مهرداد‌ اونجا نمونه،شلوغ میکنه احسان:چیکارش داری اخه،میمونه دیگه رسول:اذیت میکنه آخه احسان:نه نگران نباش، رسول بابا میگه مراقب باشید رسول:چشم احسان:رفتین ماهم دعا کنید پس رسول:اونم به چشم،احسان احسان:جونم؟ رسول:هیچی ولش کن،بعدم میگم بهت احسان:باش،شب می‌آید راستی؟ رسول:منکه باید بیام بقیه رو نمیدونم احسان:خب پس مراقب خودتون باشید،خدا پشت و پناهتون رسول:قربونت خدافظ امیرحسین:چی میگفت؟ رسول:میگفت کی برمی‌گردید،رسیدید یا نه، واینجوری حرفا امیرحسین:وای دیر شد،همش تقصیر توعه کمیل،فضول خان رسول:شروع نکن دیگه امیر این دوتا ساکت شدند، کمیل با گوشیش ور میرفت امیرحسینم سرشو دوباره گذاشت رو شونم آقای حسینی از سوپری اومد بیرون، سوار ماشین شد نایلونی که چندتا کیک و آبمیوه و بيسکوئيت و شکلات بود داد به امیرحسین،با اخمی هم که روی صورتش بود امیر دیگه زیاد اعتراض نکرد ولی باز یه غر ریزی کرد امیرحسین:خب شماها الان روزه‌اید من چطوری بخورم؟ حسینی:بخور امیرحسین کم بهانه بیار،بدتر میشی بابات از چشم ما میبینه امیرحسین:دست شما درد نکنه،حالا بعدا... حسینی:امیرحسین همین الان میخوری امیرحسین:هوووف یه شکلات از نایلون برداشت و شروع کرد به خوردن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بعضی وقتا آدما خیلی تو مخ میرن😐قبول دارین؟؟
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁹♡ ساعت حدودای ۵ عصر بود که سجادُ دفن کردن خیلی‌ها اومده بودن،و این لطف مردم به شهدا نشون میداد بچه‌سجاد بغل کمیل بود و بی‌تابی می‌کرد جیگرم میسوخت وقتی میدیدمش،چقدر سجاد براش آرزو ها داشت رفتم کنارش آروم دست کشیدم به سرش امیرحسین:خب ببرش اونطرف‌تر،نمیبینی اینجا سرو صدا هست کمیل:بردمش آروم نمیشه امیرحسین:ببر بده به مادرش خب کمیل:عه اوناها،میبرم میدم به عموش امیرحسین:ببر بده کمیل که رفت نشستم روی صندلی‌ای که اونجا بود،رسول معلوم نبود کجا رفته، درد این معده هم دوباره شروع شده بود، خداکنه تا رسیدن به تهران کار نده دستم کمیل:سرگرد گفت باید برگردیم تهران،کار داریم امیرحسین:زنگ بزن به رسول ببین کجا رفته کمیل:الان.....رسول کجایی؟....آها دیگه برگرد باید برگردیم تهران.... باش زوبیا امیرحسین:کجا بود؟ کمیل:گفت رفتم سر مزار شهدا الان میام،خوبی تو؟ امیرحسین:کمیل یه بار دیگه دهنتو باز کنی راجب حال من بگی،بپرسی من میدونم و تو،شده مفتش واسه من کمیل:حیف که فعلا نمیتونم چیزی بگم بهت حسینی:بریم دیگه بچه‌ها کمیل:رسول نیومده آقا هنوز حسینی:کجا رفته؟ کمیل:همین دور و‌برا حسینی:خب برین سمت ماشین میاد دیگه امیرحسین:اول بریم خدافظی کنیم بعد بریم،زشته اینجوری کمیل:باش بریم با کمیل رفتیم از خانواده‌اش خدافظی کردیم،سر مزارش نشستیم فاتحه‌ای خوندیم و بلند شدیم رفتیم سمت ماشین،همون موقع رسولم اومد ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ از سر مزار شهید سیاهکالی بلند شدم،خیلی احساس سبکی میکردم انقدر حرف زدن با شهدا آرومم می‌کرد که دلم میخواست همش بشینم و براشون حرف بزنم چون تشییع آقا سجاد بود، گلزار شهدا شلوغ بود با زنگ زدن کمیل بلند شدم رفتم سمت‌شون از دور دیدم سرگرد حسینی داره میره سمت ماشین واسه همین منم اون سمت رفتم که امیرحسین و کمیلم بودن رسول:کمیل جان بده من پشت فرمون میشینم خسته‌ای کمیل:نه بابا میشینم رسول:بده تعارف نکن سوئیچ از کمیل گرفتم نشستم،وقتی همه سوار شدن راه افتادم سمت تهران،جاده ها خیلی شلوغ بود،نگاه به ساعتم کردم هنوز یک ساعتی مونده بود به افطار،چون پشت ترافیک بودیم ایرپادمو گذاشتم تو یکی از گوش‌هام،برای خودم آهنگ بی‌کلام گذاشتم، نیم ساعتی پشت ترافیک بودیم که از شهر خارج شدیم جاده خلوت‌تر شد،سرعت‌مو زیاد کردم زودتر برسیم تهران گوشیم زنگ خورد وصل کردم رسول:جانم آقا محمد:سلام چه‌خبر؟ رسول:سلام آقا،دارم میام تهران محمد:تموم شد مراسم؟ رسول:بله محمد:خیله خب،رسیدی سریع بیا اداره کارت دارم،کی میرسی؟ رسول:چند ساعت دیگه،ولی سعی میکنم زود بیام محمد:خیله خب،نیاز نیست عجله کنی رسول:چشم محمد:مراقب خودتون باش خدافظ رسول:چشم خداحافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه نصیحت خواهرانه بکنم؟؟ سعی کنید یه رفیق شهید برای خودتون انتخاب کنید،باهاش حرف بزنید،قربون صدقه‌اش برید و خیلی کارهای دیگه که آرومتون میکنه،تاثیرشو دیدم که میگم🥺