eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁸♡ کمیل:بله فقط همینو،اصلا به‌توچه رسول:آقا چه‌خبرتونِ؟ کمیل:به داداشت بگو امیرحسین:میزنم تو دهنتا رسول:گوشیم داره زنگ میخوره ساکت لطفا... سلام چطوری ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ این دوتا داشتن باهم جروبحث می‌کردن مخمُ خوردن گوشیم زنگ خورد احسان بود،تا به حال انقدر از زنگ زدنش خوشحال نشده بودم رسول:گوشیم داره زنگ میخوره ساکت لطفا... سلام چطوری احسان:سلام قربونت،کجایی،بابا گفت داری با امیر میری رسول:دیگه میدونی کجام احسان:لوس،نرسیدید؟ رسول:تازه یه ربع نیست راه‌افتادیم احسان:واسه چی انقدر دیر؟نمی‌رسید که رسول:می‌رسیم ان‌شاءالله،میگم احسان،علیرضا رو ببر خونه مهرداد‌ اونجا نمونه،شلوغ میکنه احسان:چیکارش داری اخه،میمونه دیگه رسول:اذیت میکنه آخه احسان:نه نگران نباش، رسول بابا میگه مراقب باشید رسول:چشم احسان:رفتین ماهم دعا کنید پس رسول:اونم به چشم،احسان احسان:جونم؟ رسول:هیچی ولش کن،بعدم میگم بهت احسان:باش،شب می‌آید راستی؟ رسول:منکه باید بیام بقیه رو نمیدونم احسان:خب پس مراقب خودتون باشید،خدا پشت و پناهتون رسول:قربونت خدافظ امیرحسین:چی میگفت؟ رسول:میگفت کی برمی‌گردید،رسیدید یا نه، واینجوری حرفا امیرحسین:وای دیر شد،همش تقصیر توعه کمیل،فضول خان رسول:شروع نکن دیگه امیر این دوتا ساکت شدند، کمیل با گوشیش ور میرفت امیرحسینم سرشو دوباره گذاشت رو شونم آقای حسینی از سوپری اومد بیرون، سوار ماشین شد نایلونی که چندتا کیک و آبمیوه و بيسکوئيت و شکلات بود داد به امیرحسین،با اخمی هم که روی صورتش بود امیر دیگه زیاد اعتراض نکرد ولی باز یه غر ریزی کرد امیرحسین:خب شماها الان روزه‌اید من چطوری بخورم؟ حسینی:بخور امیرحسین کم بهانه بیار،بدتر میشی بابات از چشم ما میبینه امیرحسین:دست شما درد نکنه،حالا بعدا... حسینی:امیرحسین همین الان میخوری امیرحسین:هوووف یه شکلات از نایلون برداشت و شروع کرد به خوردن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بعضی وقتا آدما خیلی تو مخ میرن😐قبول دارین؟؟
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁹♡ ساعت حدودای ۵ عصر بود که سجادُ دفن کردن خیلی‌ها اومده بودن،و این لطف مردم به شهدا نشون میداد بچه‌سجاد بغل کمیل بود و بی‌تابی می‌کرد جیگرم میسوخت وقتی میدیدمش،چقدر سجاد براش آرزو ها داشت رفتم کنارش آروم دست کشیدم به سرش امیرحسین:خب ببرش اونطرف‌تر،نمیبینی اینجا سرو صدا هست کمیل:بردمش آروم نمیشه امیرحسین:ببر بده به مادرش خب کمیل:عه اوناها،میبرم میدم به عموش امیرحسین:ببر بده کمیل که رفت نشستم روی صندلی‌ای که اونجا بود،رسول معلوم نبود کجا رفته، درد این معده هم دوباره شروع شده بود، خداکنه تا رسیدن به تهران کار نده دستم کمیل:سرگرد گفت باید برگردیم تهران،کار داریم امیرحسین:زنگ بزن به رسول ببین کجا رفته کمیل:الان.....رسول کجایی؟....آها دیگه برگرد باید برگردیم تهران.... باش زوبیا امیرحسین:کجا بود؟ کمیل:گفت رفتم سر مزار شهدا الان میام،خوبی تو؟ امیرحسین:کمیل یه بار دیگه دهنتو باز کنی راجب حال من بگی،بپرسی من میدونم و تو،شده مفتش واسه من کمیل:حیف که فعلا نمیتونم چیزی بگم بهت حسینی:بریم دیگه بچه‌ها کمیل:رسول نیومده آقا هنوز حسینی:کجا رفته؟ کمیل:همین دور و‌برا حسینی:خب برین سمت ماشین میاد دیگه امیرحسین:اول بریم خدافظی کنیم بعد بریم،زشته اینجوری کمیل:باش بریم با کمیل رفتیم از خانواده‌اش خدافظی کردیم،سر مزارش نشستیم فاتحه‌ای خوندیم و بلند شدیم رفتیم سمت ماشین،همون موقع رسولم اومد ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ از سر مزار شهید سیاهکالی بلند شدم،خیلی احساس سبکی میکردم انقدر حرف زدن با شهدا آرومم می‌کرد که دلم میخواست همش بشینم و براشون حرف بزنم چون تشییع آقا سجاد بود، گلزار شهدا شلوغ بود با زنگ زدن کمیل بلند شدم رفتم سمت‌شون از دور دیدم سرگرد حسینی داره میره سمت ماشین واسه همین منم اون سمت رفتم که امیرحسین و کمیلم بودن رسول:کمیل جان بده من پشت فرمون میشینم خسته‌ای کمیل:نه بابا میشینم رسول:بده تعارف نکن سوئیچ از کمیل گرفتم نشستم،وقتی همه سوار شدن راه افتادم سمت تهران،جاده ها خیلی شلوغ بود،نگاه به ساعتم کردم هنوز یک ساعتی مونده بود به افطار،چون پشت ترافیک بودیم ایرپادمو گذاشتم تو یکی از گوش‌هام،برای خودم آهنگ بی‌کلام گذاشتم، نیم ساعتی پشت ترافیک بودیم که از شهر خارج شدیم جاده خلوت‌تر شد،سرعت‌مو زیاد کردم زودتر برسیم تهران گوشیم زنگ خورد وصل کردم رسول:جانم آقا محمد:سلام چه‌خبر؟ رسول:سلام آقا،دارم میام تهران محمد:تموم شد مراسم؟ رسول:بله محمد:خیله خب،رسیدی سریع بیا اداره کارت دارم،کی میرسی؟ رسول:چند ساعت دیگه،ولی سعی میکنم زود بیام محمد:خیله خب،نیاز نیست عجله کنی رسول:چشم محمد:مراقب خودتون باش خدافظ رسول:چشم خداحافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه نصیحت خواهرانه بکنم؟؟ سعی کنید یه رفیق شهید برای خودتون انتخاب کنید،باهاش حرف بزنید،قربون صدقه‌اش برید و خیلی کارهای دیگه که آرومتون میکنه،تاثیرشو دیدم که میگم🥺
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
سلااام
ولادت ارباب‌مون مبارکمون باشهههه🎉😍😍😍😍
عیدتون مبارکککک❤️❤️❤️
مجلسی رفتید از طرف منم دست بزنیدااا امسال قسمت نیست برم جایی🥺🙏🏻
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁰♡ ساعت ۹ بود که رسیدیم انقدر گاز دادم که اونموقع رسیدیم تو راه کمیل و امیرحسین خواب بودن منم با سرگرد حسینی صحبت میکردم،خیلی قشنگ حرف میزد،صدای خیلی خوبی‌ هم داشت،جوری که دلم میخواست ساکت باشم فقط اون حرف بزنه ولی نمیشد باید جواب میداد،خاک تو سرت امیرحسین،فرمانده به این خوبی داری باز میای پیشم ناله میکنی ازش میگفت که یه پسر داره ۱۰ سالشه انقدر به هواپیما علاقه داره که از الان با همه بسته قراره خلبان بشه،عکس پسرشم نشونم داد کپ خودش بود یعنی اگه ریش و سیبیل سرگرد زده میشد،میشد پسرش تو ماشین فقط روزه‌مو باز کردم با یه شکلات،که البته سرگرد واسه منم یکم غرغر کرد و دوباره گفت که من به امیرحسین رفتم همه همینو میگفتن،که من خیلی اخلاقم شبیه امیرحسینِ،لجبازی‌هام،شیطنتم،بعضی از عادت های خوب و بَدم وَووو یه سری اخلاق دیگه ماشینو پارک کردم روبه‌روی کلانتری بعد هم پیاده شدیم حسینی:زحمت کشیدی رسول جان،بیا بریم افطار کن بعد برو رسول:نه ممنون،دیرم شده برم دیگه امیرحسین:یه چی میخوری پس رسول:چشم،بااجازه‌تون حسینی:خب با ماشین برو بعد میاری رسول:نه ممنون،با اسنپ میرم راحت‌ترم حسینی:تعارف نداریم ببر رسول:مچکرم اینجوری راحت‌ترم حسینی:خیله خب اذیتت نمیکنم دیگه،برو مراقب خودت باش کمیل:خدافظ خدافظی کردم اومدم بیرون،خواستم اسنپ بگیرم که گوشیم زنگ خورد داوود بود رسول:جونم؟ داوود:سلام رسیدی؟ رسول:آره دارم اسنپ میگیرم داوود:نمیخواد،لوکیشن بده الان میام دنبالت رسول:وای اخ جون،الان میفرستم داوود:فعلا یه ۲۰ دقیقه‌ای همونجا نشستم فکرم بدجور ریخته بود به‌هم،نگران عمو بودم اصلا دیگه تحمل یه غم دیگه ندارم سرمو با دستم گرفته بودم،امروز با اینکه زیاد خسته شده‌بودم ولی آروم شدم به‌قول آقامحمد امروز آرامش مجانی بود واسم با صدای بوق سرمو بلند کردم با دیدن ماشین داوود از جام بلند شدم رفتم نشستم تو ماشین داوود:سلام چطوری رسول:سلام،قربونت،چه خبر از سایت داوود:سوژه امروز یه قرار مهم داشته،ولی بهشون دسترسی نداشتیم،آقای عبدی گفتن که از طریق شنود موبایلش صحبت‌هاشونو داشته باشیم رسول:علی مگه نبود؟ داوود:چرا بود،تونست که بیاره،البته از سیستم تو نتونست کد لازم بود رسول:خب الان با من چی کار دارین؟ داوود:صداها خیلی خش داره،باید واضح کنی رسول:اها داوود:چه خبر از امروز؟ رسول:هیچی بابا،آنقدر خسته شدم که نگو داوود:شلوغ بود؟ رسول:اوف شدید ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بعضی از روزها برای یه سری آدم ها سخت‌ترین روز،واسه یه عده بهترین روز،واسه یه سری بدترین روز،و برای بعضی هام ارامش‌بخش ترین روزِ روزها همونه،این اتفاقات هستن که برای افراد متفاوتِ،و البته واکنش انسان به اتفاقات هم بی‌ربط به روزش نداره🌹
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴¹♡ داوود:امیرحسین خوب بود رسول:این معده‌اش شده قوز بالا قوز،یه نمیره پیش متخصص ببینه چشه داوود:فعلا زیاد بهش گیر ندین،بزار حال آقا مهدی که بهتر شد بعد رسول:بنظرت ما از پسش برمیایم؟همون عمو باید باشه،بعدم هیچی بهش نمیگیم که الان دیشب یهو حالش بد شده بود تا صبح تو بیمارستان بود،فقط چند کلمه باهم حرف زدیم،چون خودم اصلا دوست ندارم وقتی حالم بده یکی باهام حرف بزنه واسه همین درک میکنم چیزی نمیگم ولی آخه نمیشه بعضی وقتا،اصلا به سلامتی‌ش اهمیت نمیده داوود:نکه تو خیلی میدی رسول:نکنه توام میخوای بگی من به امیرحسین رفتم؟ داوود:دقیقا،با اینکه زیاد با امیرحسین نگشتم اخلاقاش دستم نیومده،ولی مشخصه به اون رفتی رسول:از نظر اخلاق آره به اون رفتم داوود یه نگاه بهم کرد و دیگه هیچی نگفت،این بار دلم میخواست حرف بزنم،شاید داوود یه جمله تونست بگه که امیدوار باشم رسول:داوود؟ داوود:بله رسول:اگه بهوش نیاد چی؟ داوود:رسول جان اگه عمر دست من بود تو الان اینجا نَشسته بودی رسول:کم مزه بریز داوود:وا دروغم چیه،راست میگم دیگه،یه طوری میگه اگه بهوش نیاد چی؟ انگار منو تو خبر داریم،بعدم از این حرفای چرت وپرت بزنی آب‌مون توی یه جوب نمیره‌ها رسول:آدم نمیشه با شماها یکم درددل کرد داوود:مشکل داری درددل نکن رسول:اصلا غلط کردن رو گذاشتن واسه این موقع داوود:بهترین زمان ممکن ازش استفاده کردی نگاهی بهش کردم که نگاهم کرد،سری تکون دادم و چشم بستم یکم صندلی رو خوابوندم تا وقتی که می‌رسیم یکم چشم ببندم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ امروز هفتمین روزی بود که عمو تو کماست هیچ تغییری نکرده،هر‌روز جمله تکراری عماد که میگه "هنوز هیچی" رو می‌شنوم اونم نه فقط من بلکه همه‌مون با ساعت های متفاوت،بابا،احسان،رسول انگار همه‌مون قبل از رفتن امید داریم قراره حرف تازه بشنویم، عماد،امید توی چشمامون رو میدید ولی حرف تکراری میزد پرونده جلوی دستمو بستم سرمو گرفتم خانی هنوز حرفی نزده بود،سرگرد حسینی هم زیاد نمیذاشت از جزئیات پرونده خبردار بشم،معقتد بود تا وقتی جلوی احساساتم ضعیفم نمیتونم پرونده‌رو جلو ببرم،حرف درستی میزد سعی میکردم توی کارم بشم همون امیرحسین سابق ولی نمیشد امروز هفت سجاد بود،دلم خیلی میخواست برم قزوین ولی نمیتونستم دراتاقم باز شد کمیل اومد،بدون حرف افتاد رو صندلی و چشم بست از سرو صورت خسته‌اش خجالت کشیدم،جُور منم اون داشت می‌کشید امیرحسین:خوبی کمیل:خوابم میاد امیرحسین:برو یکم استراحت کن خب کمیل:خوابم میاد ولی وقتی میخوام بخوابم،خوابم نمی‌بره ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بعضی حرف هارو زبون نمیزنه حرف دل آدم رو چشم میزنه موقع حرف زدن به چشم های آدم نگاه کنید🫀
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴²♡ امیرحسین:ببخشید اگه میتونستم کمکتون کنم،شاید انقدر روت فشار نبود کمیل:چرت نگو،کسی که جای سجاد اومده رو دیدی؟ امیرحسین:آره صبح اومد پیشم،پسر خوبیه کمیل:وای لهجه‌ش چقدر باحاله امیرحسین:وای یعنی داشت باهام حرف میزد بزور جلوی خودمو گرفته بودم تا نخندم کمیل:بی‌شعوری دیگه امیرحسین:بخدا نیت مسخره نداشتم،لهجه‌اش اصلا به صورتش نمیخوره،خیلی بامزه میشه حرف میزنه کمیل:آره،با یه دیدار دوست دارم برم ترکی یاد بگیرم باهاش حرف بزنم امیرحسین:منکه بلدم کمیل:حرف بزن امیرحسین:نه منظورم اینکه متوجه میشم ولی حرف نمیزنم،اونم میترسم یه سوتی بدم واسه همین کمیل:برو بابا،باید بهش بگم بهم یاد بده،خیلی زبان ترکی رو دوست دارم امیرحسین:کی یاد بده؟ کمیل:صدرا دیگه،جای سجاد اومده وای خدا چند وقت دیگه عقدشِ،با دخترعموش میخواد ازدواج کنه،میگه از بچگی رومون اسم گذاشتن امیرحسین:ماشاءالله ۱۲ ساعت نیست اومده خوب تخلیه اطلاعات کردیا کمیل:پس چی،وای امروز چرا انقدر روزه واسم سخت شده اخه،خیلی تشنمه امیرحسین:فعلا ۳ساعتی مونده،برو یکم سعی کن بخوابی،حتی شده چشم‌هاتم ببندی خوبه کمیل:باش،راستی تو دیگه معده‌ات درد نمیکنه؟ امیرحسین:نه خداروشکر خوب شدم،دکتر گفت میتونی روزه بگیری ولی اگه در طی روز حالت بد شد باید یه چی بخوری،این دو روز هم که الحمدلله حالم بد نشده کمیل:خب خوبه،راستی سرگرد امروز فکر کنم دوباره از خانی بازجویی کنه امیرحسین:کمیل کمیل:هوم امیرحسین:میگم یعنی سرگرد به من.. کمیل:نخیر امیرحسین:چرا میپری وسط حرف آخه کمیل:حرف که نمیزنی تو،بیشتر چرت‌و‌پرت میگی،تو یک درصد هم فکر نکن که سرگرد اجازه بده بری خانی رو از دور ببینی،چه برسه بازجو‌ش بشی،پس خواهشا دندون به اون جیگر بزار شر به‌پا نکن امیرحسین:ولی بهش میگم،شانس یا اقبال دیگه کمیل:شوخی میکنی دیگه امیر؟ امیرحسین:اولا امیرحسین دوما نه،خسته شدم بابا،عمو از یه طرف،این خانی هم یه طرف،اعصاب برام نذاشتن خب کمیل:آخه میدونی مشکل من چیه؟اینکه تو لب باز کنی از خانی بگی سرگرد یه مشت جانانه میزنه،من حال میکنم از جام بلند شدم و همینطوری که میرفتم بیرون گفتم امیرحسین:من راضی‌ش میکنم که بازجویی‌ش کنم کمیل:چی بهم میدی اگه اجازه نداد؟ امیرحسین:تو بهم چی میدی اگه اجازه داد؟ کمیل:واست گوشی میخرم با این حرف یاد سجاد افتادم، یاد حرفای اون‌روزمون که قرار بود یه روز بیاد با عمو و من فوتبال ببینه،همون موقع که داشتیم مخ کمیلُ میزدیم واسمون گوشی بخره،بغضمو قورت دادم لبخند زدم،دوست داشتم از این‌به بعد مردونه رفتار کنم،نزارم کسی گریه‌مو ببینه،نزارم شکستنم رو ببینه، پس از همینجا شروع کنم بهتره امیرحسین:گرون میشه واست آخه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بعضی ها مرد هستن ولی مرد نیستن بعضی ها زن هستن ولی زن نیستن اخلاق آدم ها نشون از شخصیت و تربیت داره نه به جنسیت🙂
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍