بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴⁰♡
#رسول
ساعت ۹ بود که رسیدیم
انقدر گاز دادم که اونموقع رسیدیم
تو راه کمیل و امیرحسین خواب بودن منم با سرگرد حسینی صحبت میکردم،خیلی قشنگ حرف میزد،صدای خیلی خوبی هم داشت،جوری که دلم میخواست ساکت باشم فقط اون حرف بزنه ولی نمیشد باید جواب میداد،خاک تو سرت امیرحسین،فرمانده به این خوبی داری باز میای پیشم ناله میکنی ازش
میگفت که یه پسر داره ۱۰ سالشه انقدر به هواپیما علاقه داره که از الان با همه بسته قراره خلبان بشه،عکس پسرشم نشونم داد کپ خودش بود یعنی اگه ریش و سیبیل سرگرد زده میشد،میشد پسرش
تو ماشین فقط روزهمو باز کردم با یه شکلات،که البته سرگرد واسه منم یکم غرغر کرد و دوباره گفت که من به امیرحسین رفتم
همه همینو میگفتن،که من خیلی اخلاقم شبیه امیرحسینِ،لجبازیهام،شیطنتم،بعضی از عادت های خوب و بَدم وَووو یه سری اخلاق دیگه
ماشینو پارک کردم روبهروی کلانتری
بعد هم پیاده شدیم
حسینی:زحمت کشیدی رسول جان،بیا بریم افطار کن بعد برو
رسول:نه ممنون،دیرم شده برم دیگه
امیرحسین:یه چی میخوری پس
رسول:چشم،بااجازهتون
حسینی:خب با ماشین برو بعد میاری
رسول:نه ممنون،با اسنپ میرم راحتترم
حسینی:تعارف نداریم ببر
رسول:مچکرم اینجوری راحتترم
حسینی:خیله خب اذیتت نمیکنم دیگه،برو مراقب خودت باش
کمیل:خدافظ
خدافظی کردم اومدم بیرون،خواستم اسنپ بگیرم که گوشیم زنگ خورد داوود بود
رسول:جونم؟
داوود:سلام رسیدی؟
رسول:آره دارم اسنپ میگیرم
داوود:نمیخواد،لوکیشن بده الان میام دنبالت
رسول:وای اخ جون،الان میفرستم
داوود:فعلا
یه ۲۰ دقیقهای همونجا نشستم
فکرم بدجور ریخته بود بههم،نگران عمو بودم
اصلا دیگه تحمل یه غم دیگه ندارم
سرمو با دستم گرفته بودم،امروز با اینکه زیاد خسته شدهبودم ولی آروم شدم
بهقول آقامحمد امروز آرامش مجانی بود واسم
با صدای بوق سرمو بلند کردم
با دیدن ماشین داوود از جام بلند شدم رفتم نشستم تو ماشین
داوود:سلام چطوری
رسول:سلام،قربونت،چه خبر از سایت
داوود:سوژه امروز یه قرار مهم داشته،ولی بهشون دسترسی نداشتیم،آقای عبدی گفتن که از طریق شنود موبایلش صحبتهاشونو داشته باشیم
رسول:علی مگه نبود؟
داوود:چرا بود،تونست که بیاره،البته از سیستم تو نتونست کد لازم بود
رسول:خب الان با من چی کار دارین؟
داوود:صداها خیلی خش داره،باید واضح کنی
رسول:اها
داوود:چه خبر از امروز؟
رسول:هیچی بابا،آنقدر خسته شدم که نگو
داوود:شلوغ بود؟
رسول:اوف شدید
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی از روزها برای یه سری آدم ها سختترین روز،واسه یه عده بهترین روز،واسه یه سری بدترین روز،و برای بعضی هام ارامشبخش ترین روزِ
روزها همونه،این اتفاقات هستن که برای افراد متفاوتِ،و البته واکنش انسان به اتفاقات هم بیربط به روزش نداره🌹
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴¹♡
#رسول
داوود:امیرحسین خوب بود
رسول:این معدهاش شده قوز بالا قوز،یه نمیره پیش متخصص ببینه چشه
داوود:فعلا زیاد بهش گیر ندین،بزار حال آقا مهدی که بهتر شد بعد
رسول:بنظرت ما از پسش برمیایم؟همون عمو باید باشه،بعدم هیچی بهش نمیگیم که الان دیشب یهو حالش بد شده بود تا صبح تو بیمارستان بود،فقط چند کلمه باهم حرف زدیم،چون خودم اصلا دوست ندارم وقتی حالم بده یکی باهام حرف بزنه واسه همین درک میکنم چیزی نمیگم ولی آخه نمیشه بعضی وقتا،اصلا به سلامتیش اهمیت نمیده
داوود:نکه تو خیلی میدی
رسول:نکنه توام میخوای بگی من به امیرحسین رفتم؟
داوود:دقیقا،با اینکه زیاد با امیرحسین نگشتم اخلاقاش دستم نیومده،ولی مشخصه به اون رفتی
رسول:از نظر اخلاق آره به اون رفتم
داوود یه نگاه بهم کرد و دیگه هیچی نگفت،این بار دلم میخواست حرف بزنم،شاید داوود یه جمله تونست بگه که امیدوار باشم
رسول:داوود؟
داوود:بله
رسول:اگه بهوش نیاد چی؟
داوود:رسول جان اگه عمر دست من بود تو الان اینجا نَشسته بودی
رسول:کم مزه بریز
داوود:وا دروغم چیه،راست میگم دیگه،یه طوری میگه اگه بهوش نیاد چی؟ انگار منو تو خبر داریم،بعدم از این حرفای چرت وپرت بزنی آبمون توی یه جوب نمیرهها
رسول:آدم نمیشه با شماها یکم درددل کرد
داوود:مشکل داری درددل نکن
رسول:اصلا غلط کردن رو گذاشتن واسه این موقع
داوود:بهترین زمان ممکن ازش استفاده کردی
نگاهی بهش کردم که نگاهم کرد،سری تکون دادم و چشم بستم
یکم صندلی رو خوابوندم تا وقتی که میرسیم یکم چشم ببندم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
#چندروزبعد
امروز هفتمین روزی بود که عمو تو کماست
هیچ تغییری نکرده،هرروز جمله تکراری عماد که میگه "هنوز هیچی" رو میشنوم اونم نه فقط من بلکه همهمون با ساعت های متفاوت،بابا،احسان،رسول انگار همهمون قبل از رفتن امید داریم قراره حرف تازه بشنویم، عماد،امید توی چشمامون رو میدید ولی حرف تکراری میزد
پرونده جلوی دستمو بستم سرمو گرفتم
خانی هنوز حرفی نزده بود،سرگرد حسینی هم زیاد نمیذاشت از جزئیات پرونده خبردار بشم،معقتد بود تا وقتی جلوی احساساتم ضعیفم نمیتونم پروندهرو جلو ببرم،حرف درستی میزد سعی میکردم توی کارم بشم همون امیرحسین سابق ولی نمیشد
امروز هفت سجاد بود،دلم خیلی میخواست برم قزوین ولی نمیتونستم
دراتاقم باز شد کمیل اومد،بدون حرف افتاد رو صندلی و چشم بست از سرو صورت خستهاش خجالت کشیدم،جُور منم اون داشت میکشید
امیرحسین:خوبی
کمیل:خوابم میاد
امیرحسین:برو یکم استراحت کن خب
کمیل:خوابم میاد ولی وقتی میخوام بخوابم،خوابم نمیبره
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی حرف هارو زبون نمیزنه
حرف دل آدم رو چشم میزنه
موقع حرف زدن به چشم های آدم نگاه کنید🫀
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴²♡
#امیرحسین
امیرحسین:ببخشید اگه میتونستم کمکتون کنم،شاید انقدر روت فشار نبود
کمیل:چرت نگو،کسی که جای سجاد اومده رو دیدی؟
امیرحسین:آره صبح اومد پیشم،پسر خوبیه
کمیل:وای لهجهش چقدر باحاله
امیرحسین:وای یعنی داشت باهام حرف میزد بزور جلوی خودمو گرفته بودم تا نخندم
کمیل:بیشعوری دیگه
امیرحسین:بخدا نیت مسخره نداشتم،لهجهاش اصلا به صورتش نمیخوره،خیلی بامزه میشه حرف میزنه
کمیل:آره،با یه دیدار دوست دارم برم ترکی یاد بگیرم باهاش حرف بزنم
امیرحسین:منکه بلدم
کمیل:حرف بزن
امیرحسین:نه منظورم اینکه متوجه میشم ولی حرف نمیزنم،اونم میترسم یه سوتی بدم واسه همین
کمیل:برو بابا،باید بهش بگم بهم یاد بده،خیلی زبان ترکی رو دوست دارم
امیرحسین:کی یاد بده؟
کمیل:صدرا دیگه،جای سجاد اومده وای خدا چند وقت دیگه عقدشِ،با دخترعموش میخواد ازدواج کنه،میگه از بچگی رومون اسم گذاشتن
امیرحسین:ماشاءالله ۱۲ ساعت نیست اومده خوب تخلیه اطلاعات کردیا
کمیل:پس چی،وای امروز چرا انقدر روزه واسم سخت شده اخه،خیلی تشنمه
امیرحسین:فعلا ۳ساعتی مونده،برو یکم سعی کن بخوابی،حتی شده چشمهاتم ببندی خوبه
کمیل:باش،راستی تو دیگه معدهات درد نمیکنه؟
امیرحسین:نه خداروشکر خوب شدم،دکتر گفت میتونی روزه بگیری ولی اگه در طی روز حالت بد شد باید یه چی بخوری،این دو روز هم که الحمدلله حالم بد نشده
کمیل:خب خوبه،راستی سرگرد امروز فکر کنم دوباره از خانی بازجویی کنه
امیرحسین:کمیل
کمیل:هوم
امیرحسین:میگم یعنی سرگرد به من..
کمیل:نخیر
امیرحسین:چرا میپری وسط حرف آخه
کمیل:حرف که نمیزنی تو،بیشتر چرتوپرت میگی،تو یک درصد هم فکر نکن که سرگرد اجازه بده بری خانی رو از دور ببینی،چه برسه بازجوش بشی،پس خواهشا دندون به اون جیگر بزار شر بهپا نکن
امیرحسین:ولی بهش میگم،شانس یا اقبال دیگه
کمیل:شوخی میکنی دیگه امیر؟
امیرحسین:اولا امیرحسین دوما نه،خسته شدم بابا،عمو از یه طرف،این خانی هم یه طرف،اعصاب برام نذاشتن خب
کمیل:آخه میدونی مشکل من چیه؟اینکه تو لب باز کنی از خانی بگی سرگرد یه مشت جانانه میزنه،من حال میکنم
از جام بلند شدم و همینطوری که میرفتم بیرون گفتم
امیرحسین:من راضیش میکنم که بازجوییش کنم
کمیل:چی بهم میدی اگه اجازه نداد؟
امیرحسین:تو بهم چی میدی اگه اجازه داد؟
کمیل:واست گوشی میخرم
با این حرف یاد سجاد افتادم،
یاد حرفای اونروزمون که قرار بود یه روز بیاد با عمو و من فوتبال ببینه،همون موقع که داشتیم مخ کمیلُ میزدیم واسمون گوشی بخره،بغضمو قورت دادم لبخند زدم،دوست داشتم از اینبه بعد مردونه رفتار کنم،نزارم کسی گریهمو ببینه،نزارم شکستنم رو ببینه، پس از همینجا شروع کنم بهتره
امیرحسین:گرون میشه واست آخه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی ها مرد هستن ولی مرد نیستن
بعضی ها زن هستن ولی زن نیستن
اخلاق آدم ها نشون از شخصیت و تربیت داره نه به جنسیت🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
غمگینترازغروبجمعه،
غروبنیمهشعبانهکهجمعهاس،
فکرکنکلشهرچراغونیبشه(:
شیرینیوشربتوشادی
ولیخودِکسیکهتولدشهنیومده🥲💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴³♡
#احسان
نمازمو خوندم و بلند شدم،اصلا میل نداشتم فقط با یه خرما روزهمو باز کردم
هیچ کس نیومده بود خونه،عمه هم رفته بود حال و روز مارو که میدید حالش بدتر میشد
رفتم سمت قاب عکسا خیره شدم به عکس عمو که اخم کرده بود،خاطره اون شب توی شمال اومد جلو چشمم،همونجا عمو رو خیس کردیم و از یه طرفم عکس عمو و برادرزادهای گرفتیم،دلم برای اخم کردنش بدجور تنگ شده،قول میدم اگه بهوش بیاد کلی خراب کاری کنم اونم تنبیه کنه تا جیگرش حال بیاد
علیرضا:عمو احسان
بغضمو قورت دادم،برگشتم سمتش
احسان:جون عمو
علیرضا:بابا نمیاد
احسان:چرا عمو میاد،چیزی میخوای؟
علیرضا:حوصلم سر رفته،بریم بیرون؟
احسان:باش عمو برو لباساتو بیار تنت کنم بریم
علیرضا:آخ جون
ذوق زده رفت لباس اومد، تنش کردم کاپشنش هم پوشوندم
سوئیچ موتورُ برداشتم رفتیم بیرون، یه کاغذ نوشتم که داریم میریم بیرون چسبوندم به یخچال
سوار موتور که شدیم علیرضا با ذوق گفت که میخواد خودش رانندگی کنه
احسان:باش ولی منم کمک راننده بشم؟
علیرضا:باش
روندم سمت پارک تا یکم بازی کنه
خیلی ها اومده بودن،حتی بعضی ها توی پارک افطار کردن
نشسته بودم روی صندلی و خیره شدم به لبخند از ته دل مردم
همهشون دغدغه های کوچیک و بزرگ داشتن ولی این ساعت از زندگیشون رو خالی از تمام مشکلات دیدن و از ثانیه های خوبشون لذت میبردن
آدم حسودی نبودم ولی به حال مردم حسرت خوردم،دلم میخواست الان منم مثلشون بودم
علیرضا:عمو خوبی؟
با صداش برگشتم دیدم کنارم نشسته
احسان:جونم عمو
علیرضا:چلا هل چی صدات کردم جواب ندادی؟
احسان:ببخشید،جانم؟
علیرضا:اون پسره نمیزاله من تاب سواری کنم،پیاده نمیشه
احسان:بیا بریم صف باید وایسی دیگه عمو
علیرضا:خیلی بازی کرده خب
احسان:حالا بیا بریم میگم بیاد پایین تو سوار شی
دستشو گرفتم رفتیم کنار تاب،یه پسر که بهش میخوره ۱۰،۱۱ سالش بود سوار تاب شده
احسان:آقا پسر مگه نوبتی بازی نمیکنید؟الان شما خیلی وقته سوار تاب شدین،پیاده شو لطفا بچههای کوچیکتر هم بتونن بازی کنن،اگه هم میخوای دوباره بازی کنی برو ته صف وایسا
پسره:با ۵ دقیقه بازی که آدم سیر نمیشه عمو،برن سرسره بازی کنن
احسان:حالا تو بیا پایین،ما الان میخوایم بریم زود پیاده میشه
پسره:ای بابا... باش بفرما
احسان:دستت درد نکنه
پسره از تاب پرید پایین و رفت سمت بقیه وسایل بازی،علیرضا رو بغل کردم نشوندم رو تاب بعدم آروم آروم هل میدادمش
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:میگن آدم نباید حسرت زندگی بقیه رو خورد،درست
ولی بعضی موقع ها حسرت لبخند مردم رو میخوری🤍🫀
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴³♡
#احسان
چند دقیقه بازی کرد بعد یکی دیگه اومد گفت پیاده نمیشی؟
علیرضا هم گفت که چرا و اومد پایین
دستشو دوباره گرفتم
احسان:کجا بریم؟
علیرضا:بلیم یه جا دیگه،از پارک خسته شدم
احسان:باش بیا بریم با موتور بگردیم
علیرضا:ایول بلیم
لبخند کم جونی زدم راه افتادم سمت موتور
وقتی نشستیم گوشیمو درآوردم زنگ زدم به عماد،امشب هرطور شده باید عمو رو میدیدم تا دلتنگیم رفع بشه
چند تا بوق خورد که جواب داد
عماد:بله بفرمایید
احسان:احسانم
عماد:عه احسان جان تویی،سلام
احسان:سلام،بدموقع زنگ زدم؟
عماد:نه،جانم کاری داشتی باهام؟
احسان:میشه بیام ببینمش؟
عماد:هووف... احسان نه
احسان:خواهش میکنم،قول میدم طول نکشه،خیلی خیلی کوتاه
عماد:نمیشه احسان آخه
احسان:همش میگی نمیشه،پس کی میشه؟
عماد:از دست شماها،باش بیا
احسان:علیرضا کنارمه
عماد:خب بیارش من نگهش میدارم تو برو
احسان:خیلی ممنونم عماد
عماد:خواهش میکنم،منتظرتم
تماسُ قطع کردم سریع روشن کردم روندم سمت بیمارستان
وقتی رسیدم از بوفه براش خوراکی خریدم دادم دستش،وارد شدیم دیدم عماد کنار نگهبان وایساده دارن حرف میزنن
سلامی دادم که برگشت،بعد از احوال پرسی گفت
عماد:خوشگل من میای بریم تو اتاقم؟باهم دکتر بازی کنیم؟
علیرضا:وسایلت باید دست من باشههااا
عماد:😂چشم، احسان توام لباس مخصوص بپوش به پرستار میگم ببرتت
احسان:ممنون
لبخندی بهم زد و با علیرضا رفتن،یه پرستار اومد و گفت که بریم
باهاش هم قدم شدم وقتی رسیدم بهم لباس و کلاه دادن،پوشیدمش
وقتی میخواستم وارد اتاق بشم انگار دوتا وزنه سنگین به پاهام بسته شده،بزور میکشیدم آروم درو باز کردم
با دیدنش اشکام ریختن،اونهمه سیم به عموی من وصله؟
درو بستم بزور خودمو کشوندم روی صندلی کنار تخت افتادم
احسان:عَ.عَ.عَ
زبونم نمیومدم باهاش حرف بزنم ولی باید میزدم،شنیدم کسایی که تو کما هستن صدای اطرافشون رو میشنون،باید حرف بزنم تا عمو صدای التماس کردنم رو بشنوه
احسان:عَ.عمو،خوبی؟آره تو خوبی
عمو ولی ما خوب نیستیم،نه بابا نه داداش،نه رسول نه عمه هیچکی خوب نیست عمو
عمو به کی قسمت بدم بلند شی؟
یه هفته خوابیدی دیگه بسه،از خواب سیر نشدی؟
اون شبی که فرداش این اتفاقات افتاد گفتی دلم یه خواب میخواد تا بلند نشم
دهنت فال بوداا،خب چرا از این دعاها میکنی،تو که میدونی ما چی میکشیم
عمو بیدار شو قول میدم که تلافی اون روز که آب ریختی رو سرم تا بیدارم کنی رو درنیارم
فقط پاشو،قول میدم کل خونه رو شلنگ بگیرم بساب۰م خودم تنها تنها،فقط پاشو
سرمو گذاشتم رو تخت و بلند زدم زیر گریه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلتنگی یه مرضِ
درمان زیادی هم نداره
درمانش دیدن کسی یا حتی چیزی که دلتنگشی(:💖
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴⁴♡
#امیرحسین
حسینی:امیرحسین گوشات مشکل پیدا کرده؟؟میگم نه
امیرحسین:خواهش میکنم
حسینی:من به تو اجازه ندادم وارد پرونده بشی، بعد الان اومدی میگی بازجویی کنی از سوژه اول پرونده؟واسه چی باید اجازه بدم بهت؟برای چی باید بزارم وارد این پرونده مهم بشی که هنوز نفهمیدی اینجا کجاست، هنوز متوجه وظایفت نشدی پس از من توقع نداشته باشه،الانم برو بیرون کار دارم
امیرحسین:فهمیدم،بخدا که فهمیدم قول میدم همونطوری که شما میخواین رفتار کنم،کار کنم،فقط بزارید خانی رو ببینم
حسینی:آره دیگه اینجا میگی انجام میدم ولی تو موقعیتش که قرار بگیری میزنی زیر قولت، امیرحسین نیم ساعت وقت منو خودتو گرفتی بینتیجه پس خوشاومدی
امیرحسین:ثابت کنم چی؟قول دادم دیگه،خودم میدونم اگه زیر قولم بزنم چی میشه،اصلا به جون عموم درست کار میکنم خوب شد؟
سرگرد یه نگاهی بهم کردم که در زده شد کمیل اومد داخل احترام گذاشت و گفت
کمیل:جناب سرگرد،سرهنگ گفتن که برید پیششون
حسینی:باش
کمیل خواست بره بیرون که سرگرد گفت بمون
کمیل کنارم وایساد،سرگرد به برگه زیر دستش نگاه میکرد و خودکار توی دستشُ تکون میداد
کمیل یه نگاه بهم کرد زیر لب گفت چیشد که مثل خودش گفتم معلوم نیست
سرگرد شروع کرد به نوشتن، چند دقیقهای طول کشید بلاخره تموم شد
حسینی:فردا قراره خانی بره دادسرا،هنوز هیچ مدرکی که خود خانی مجرم باشه جز اینکه مهدی رو گرفته بود نداریم،با اینکه میدونم توام باهاش حرف بزنی بینتیجهاست،و تو بخاطر کارهایی که با مهدی کرده میخوای ببینیش،ولی باشه قبول، همون از پس تو فقط مهدی برمیاد
کمیل:نه آقا،سرگرد موحد از پس این برنمیاد،تا اینجا که رکورد دار شمایید تونستید اینُ آدم کنید، وگرنه هیچ بنی بشری نمیتونه
اخمی بهش کردم که خندهای کرد و شونه بالا انداخت
به سرگرد هم نگاه کردم دیدم لبخند کمرنگی زد
حسینی:ولی شرط داره امیرحسین،اگه خط روی خانی بیفته،بحث و جدلی بینتون رخ بده(برگهای که اول نوشته بود بالا گرفت و خوند)دو روز بازداشتگاه،محرومیت از این پرونده یعنی تا الان تک و توک از کمیل و بقیه رفیقات اطلاعات به دست اوردی،از اونم میمونی، مفهوم؟
امیرحسین:چشم آقا
حسینی:بهت میگم که بازجویی کنی،مرخصید
امیرحسین:بااجازه
با کمیل احترام گذاشتیم اومدیم بیرون
اول چنان محکم زدم پشت گردنش
امیرحسین:تو دهنتو نمیتونی ببندی؟
کمیل:خدایی حق ترین حرف سالو زدم
امیرحسین:گوشی واسم چی میگیری؟
کمیل:برو بابا
امیرحسین:میگیرم ازت کمیل
کمیل:وسط ماهِ حقوق هارو اول برج میریزن،بعدم زن تو اولویتِ
امیرحسین:از دست تو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدایی خیلی سخته نقاب زدن
حال دلت رو بپوشونی و دم نزنی🥲🫀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁴⁵♡
#رسول
خیلی خسته بودم،اصلا با کسی حرف نمیزدم حوصله هیچکسو نداشتم
بچههام درکم میکردم ناراحت نمیشدن
داشتم از اداره میرفتم بیرون که یکی از بچه ها رو دیدم بهم سلام کرد
رسول:سلام آقا حامد شبت بخیر
حامد:شب شمام بخیر،داری میری؟چه زود
رسول:یکم خستم زودتر برم
حامد:اها باش،راستی عيدت مبارک
رسول:عید؟
حامد:وا خوبی رسول جان؟صبح سال تحویل بودا
رسول:اها،عید توام مبارک
حامد:مزاحمت نمیشم برو بسلامت
رسول:ممنون خدافظ
گوشیمو برداشتم تاریخ رو دیدم آره عید شده بود
چرا نفهمیدم پس؟
دیدم کلی تماس بیپاسخ داشتم،گوشیمم که سایلنت بود نفهمیدم
مهرداد،آقاجون،باباحسن،سهیل،کامران،بابا،عماد،فرشاد،محمدامین
وای کی حال داره به تکتکشون زنگ بزنه آخه
سوار ماشین شدم زنگ زدم به خونه خودمون که بعد از چند بوق بیبی برداشت
بیبی:بله؟
رسول:سلام مامان جونم خوبی؟
بیبی:سلام قربونت برم،الحمدلله توخوبی؟
از همون اول بغض کردم دلم خیلی براش تنگ شده بود
یه هفته صداشو نشنیده بودم ۲ هفته هم نرفته بودم ببینمش
بیبی:خوبی مادر؟صدات نمیاد چرا
سعی کردم صدامو صاف کنم
رسول:خوبم بیبی،عيدت مبارک باشه
بیبی:عیدتوام مبارک،خوب دیگه امسال مارو تحویل نگرفتیا
رسول:شرمندتم بیبی،خدا شاهده همین الان فهمیدم امروز سال تحویل بود
بیبی:ایبابا،حال عموت بهتر نشد؟
رسول:نه،خیلی براش دعا کن باشه؟
بیبی:آخه من چیکارم که دعا کنم مادر؟
بغض صدام دیگه پنهون نشد
رسول:نه دعات پیش خدا خیلی اعتبار داره،دعا کن دیگه عزادار عزیزام نشم
بیبی:الهی مادر فدای اون بغضت بشه،خوب میشه مادر غصه نخور،با غصه خوردن که به جایی نمیرسید آخه
رسول:نمیشه
بیبی:میشه مادر جان،میشه اگه خدا بخواد میشه
رسول:اگه خدا خواست ببره چی؟
بیبی:اگه خواست ببره ناشکری نمیکنی،از خدا گله نمیکنی،میگی هرچی تو بگی،مادرجان این دنیا یه روزِ،همه قراره بریم فقط باید دعا کنیم اون دنیا خوش باشیم همین
رسول:آخه...
بغض توی گلوم تبدیل به اشک شد،نتونستم حرف بزنم، ماشینو گوشهای پارک کردم سرمو گذاشتم رو فرمون،فقط دلم میخواست بیبی حرف بزنه،حرف بزنه صداش آرومم کنه
سکوتمُ که دید ادامه داد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه روزهایی.ساعتهایی.یهشبهایی یا حتی یه ثانیههایی هست که غافل میشی از دنیات،از هیچی خبر نداری جز اون چیزی که تو ذهنت لونه کرده و هر ثانیه داره بزرگتر میشه🥺