eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁵♡ خیلی خسته بودم،اصلا با کسی حرف نمیزدم حوصله هیچکسو نداشتم بچه‌هام درکم می‌کردم ناراحت نمیشدن داشتم از اداره میرفتم بیرون که یکی از بچه ها رو دیدم بهم سلام کرد رسول:سلام آقا حامد شبت بخیر حامد:شب شمام بخیر،داری میری؟چه زود رسول:یکم خستم زودتر برم حامد:اها باش،راستی عيدت مبارک رسول:عید؟ حامد:وا خوبی رسول جان؟صبح سال تحویل بودا رسول:اها،عید توام مبارک حامد:مزاحمت نمیشم برو بسلامت رسول:ممنون خدافظ گوشیمو برداشتم تاریخ رو دیدم آره عید شده بود چرا نفهمیدم پس؟ دیدم کلی تماس بی‌پاسخ داشتم،گوشیمم که سایلنت بود نفهمیدم مهرداد،آقاجون،باباحسن،سهیل،کامران،بابا،عماد،فرشاد،محمدامین وای کی حال داره به تک‌تکشون زنگ بزنه آخه سوار ماشین شدم زنگ زدم به خونه خودمون که بعد از چند بوق بی‌بی برداشت بی‌بی:بله؟ رسول:سلام مامان جونم خوبی؟ بی‌بی:سلام قربونت برم،الحمدلله توخوبی؟ از همون اول بغض کردم دلم خیلی براش تنگ شده بود یه هفته صداشو نشنیده بودم ۲ هفته هم نرفته بودم ببینمش بی‌بی:خوبی مادر؟صدات نمیاد چرا سعی کردم صدامو صاف کنم رسول:خوبم بی‌بی،عيدت مبارک باشه بی‌بی:عیدتوام مبارک،خوب دیگه امسال مارو تحویل نگرفتیا رسول:شرمندتم بی‌بی،خدا شاهده همین الان فهمیدم امروز سال تحویل بود بی‌بی:ای‌بابا،حال عموت بهتر نشد؟ رسول:نه،خیلی براش دعا کن باشه؟ بی‌بی:آخه من چیکارم که دعا کنم مادر؟ بغض صدام دیگه پنهون نشد رسول:نه دعات پیش خدا خیلی اعتبار داره،دعا کن دیگه عزادار عزیزام نشم بی‌بی:الهی مادر فدای اون بغضت بشه،خوب میشه مادر غصه نخور،با غصه خوردن که به جایی نمی‌رسید آخه رسول:نمیشه بی‌بی:میشه مادر جان،میشه اگه خدا بخواد میشه رسول:اگه خدا خواست ببره چی؟ بی‌بی:اگه خواست ببره ناشکری نمیکنی،از خدا گله نمیکنی،میگی هرچی تو بگی،مادرجان این دنیا یه روزِ،همه قراره بریم فقط باید دعا کنیم اون دنیا خوش باشیم همین رسول:آخه... بغض توی گلوم تبدیل به اشک شد،نتونستم حرف بزنم، ماشینو گوشه‌ای پارک کردم سرمو گذاشتم رو فرمون،فقط دلم میخواست بی‌بی حرف بزنه،حرف بزنه صداش آرومم کنه سکوتمُ که دید ادامه داد ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه روزهایی.ساعت‌هایی.یه‌شب‌هایی یا حتی یه ثانیه‌هایی هست که غافل میشی از دنیات،از هیچی خبر نداری جز اون چیزی که تو ذهنت لونه کرده و هر ثانیه داره بزرگتر میشه🥺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁶♡ بی‌بی:رسول مادرجان،میدونم سختی زیادی کشیدی،میدونم همه رو،پا‌به پات بودیم و دیدم آب‌شدنتو،باور کن میدونم خسته شدی،ولی مگه حرف آقاجونت یادت‌رفت؟ یادته میگفت خدا دوست داره تند تند از بنده‌هاش امتحان بگیره تا جمع نمرات‌شون خوب از آب دربیاد،پس به امتحانای سخت و آسون خدا ایمان داشته باش مادر،روزای خوش هم هست،سختم هست.....رسول مادر گریه نکن دیگه دلم نمیومد ناراحتش کنم ولی کنترل گریه‌هام دست خودم نبود چی‌میشد الان تو بغلش داشتم گریه میکردم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ سرگرد حسینی رفته بود بیرون،ولی بهم زنگ‌ زد که برم تو اتاق بازجویی قبل از اینکه برم داخل یه قرص آرامبخش خوردم تا جلوی عصبانیتمُ بگیره کمیل دیوونه هم هی دعا میخوند فوت می‌کرد سمتم تا گند نزنم وارد اتاق بازجویی شدم،از همون اول چشم تو چشم شدیم با دیدنم اخم صورتش محو شد کم کم به قهقه تبدیل شد بی‌تفاوت رفتم روبه‌روش نشستم یکم که گذشت ساکت شد خانی:به به،ببین کی اینجا جلوی من نشسته،دارم خواب میبینم واقعا؟ زل زده بودم به چشماش تمام حرفایی که میخواستم بهش بزنم یادم رفت،فقط چهره زخمی عمو تو اون شب جلو چشمم میومد ولی دوست نداشتم چشم ازش بردارم خانی هم یکم نگام کرد دوباره نیشخندی زد و گفت خانی:کپ عموتی،همونقدر پرو،جسور،چشمات کپی برابر اصله امیرحسین:از چه نظر چشمام شبیه اونه؟رنگ چشمای من تیره‌ترِ خانی:وقتی جسد رفیقتو انداختم کنارش دقیقا شبیه تو زل زد تو چشمام امیرحسین:چه خوب که مو به مو شاهکارهاتو حفظی،واسه این چرت و پرتا نیومدم،چند مورد... خانی:مرده نه؟ با خودکار توی دستم روی کاغذ خالی لای پرونده فقط کلمه آروم باش مینوشتم امیرحسین:اولی‌ش پخش و تولید مواد مخدر... خانی:اگه مرده بود که سیاه می‌پوشیدی،الانم انقدر آروم جلوم نمی‌شستی.. امیرحسین:پخش مواد در مدرسه.. خانی:ولی رفیقت مرد،بدجور ادم‌هام بستن به مشت و لگد و تیر مطمئنم اینو دوباره کلمه آروم باش رو نوشتم،باید قولم به سرگرد رو فراموش نمیکردم امیرحسین:سرقت از منازل و طلا فروشی که همش کار زیر‌دستای خودت بود خانی:تو بیمارستانِ؟کما؟ دوباره این اسم لعنتی کما رو شنیدم و دوباره نوشتن واژه‌ای که چند درصد میتونست آرومم کنه حتی شده ۱درصد امیرحسین:گروگان گیری دختر ۱۷ ساله خانی:تیر زدم به سینه‌ چپش، مطمئنم به قلبش خورده،با اون زخم پهلو فکر نمی‌کنم زنده باشه،تو مطمئنی عموت زندست؟ و دوباره اون واژه،آنقدر بدخط و دراز مینوشتم از سر خالی شدن حرصم که کل صفحه پر شد برگه‌رو برگردوندم حالا پشتش رو شروع کردم امیرحسین:آزار و اذیت اون دختر خانی:پس تو کماست،اگه مرده بود تو اینجوری نبودی،هم تورو هم عموتو خوب میشناسم،میدونم چقدر سر هم غیرت دارید،الان که اینجا آروم نشستی و داری حرف میزنی پس داره نفس میکشه امیرحسین:دختری که مشکل قلبی داشت ولی شکنجه‌اش کردی خانی:چرا نمیگی چش شده؟بگو مرده مثل زنا کل بکشم،شادی کنم،بگو حداقل قبل از مرگم یکم ذوق کنم حرارت بدنم بالا بود ولی ضعف نشون ندادم باید به همه ثابت کنم شدم یه امیرحسینِ دیگه امیرحسین:شهید کردن یکی از مامورین نیروی انتظامی و در آخر خانی:و در آخر کشتن سرگرد مهدی موحد،و رسیدن به آرزوی خانی،نه؟یا اینکه و درآخر سوزوندن تو؟ امیرحسین:تو کدومو دوست داری؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چه دختر چه پسر با پدر هاشون یکمی معذب‌ترن تا مادرشون کنار مادر اون پرده غم دل هاشونو میزنن کنار حرف میزنن و درآخر آروم میشم مادر بهترین واژه روی زمین🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁷♡ امیرحسین:تو کدومو دوست داری؟ خانی:بهم بگو امیرحسین:نیومدم واسه حرفای خارج از پرونده خانی:عمو جونت که تو پرونده هست امیرحسین:نفس میکشه خانی:پس هنوز زندست،قراره بمیره دیگه؟ امیرحسین:چی به تو میرسه خانی:برادر منو کشته،کارمو نابود کرده منو به اینجا رسونده بعد میگی چی به من میرسه؟میدونی عروسیم میشه،میدونم تو کماست،از یکی از سربازاتون پرسیدم گفت میدونی چیه؟کسایی که تو کما‌ هستن ۹۰ درصد میمیرن(صدای قهقه زدنش شده بود سوهان مغزم)با اون تیری که من زدم و حرفای اون سرباز سطح هوشیاری‌ش رو پنجِ اونم اگه دوتا دیگه بیاد پایین تموووم ولی یه چی بهت بگم قبل از اینکه برم از این دنیا،فقط من نبودم موحد،هستن کسایی مثل خودم که پرورش‌شون دادم،بعد از من میشن خانی،یه خانی دیگه میاد وسط اونموقع ‌کل خاندان‌تو از بابات بگیر تا اون بچه کوچیک داداشت،نابود‌تون میکنه جیگرم حال میاد،خنک میشم،خالی میشم میدونی؟ راستی فهمیدی من تو چه وضعی دیدمش؟با اینکه اون چیزی نشد که دوست داشتم ولی بازم حال کردم،وقتی سرش ضربه خورده بود و ۳ روز بیهوش بود،وقتی ‌که زیر مشت و لگد های آدم‌هام فقط نگاهش به اون دختره بود،یا وقتی که از آب و غذای خودش میزد میداد به دختره،یا وقتی که چاقو خورد تو پهلوش،درد کشید،از درد جلو پام افتاد یا وقتی که روز آخر از صورتش میشد فهمید چقدر تشنه‌شه میدونی عموت بمیره من حالم خوب میشه،اونو، تو روی تخت غسل‌خانه ببینی من کیف میکنم در اتاق باز شد،باید سرمو می‌آوردم بالا تا ببینم کیه ولی درد معده باعث شد سرمو بندازم پایین،انگار همه قول و قرارام یادم رفته بود با صدای کوبیده شدن چیزی تند سرمو آوردم بالا ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ امیر که رفت تو رفتم پشت در و به حرفاشون گوش دادم خدا خدا میکردم خانی چیزی نگه که حال امیرحسین دوباره بد بشه ولی به همین خیال باشم،از همون اول شروع کرد دستی رو شونم خورد که فکر کردم صدراست گفتم هیس و دوباره گوشمو چسبوندم ولی با صدای سرگرد حسینی که گفت چی میگن از جا پریدم،خود سرگرد خنده‌اش گرفته بود خواستم توضیح بدم که نذاشت حسینی:مهم نیست شنودُ وصل کن میخوام صداشون رو بشنوم کمیل:چشم اصلا حواسم به شنود نبود زود وصل کردم هدفون رو دادم به سرگرد یکی دیگه هم خودم برداشتم حرفاشون بوی خوبی نمی‌داد ترسم از حال امیرحسین بیشتر شد،به کل ائمه متوسل شدم چیزیش نشه یکم که گذشت دست مشت شده سرگرد رو دیدم وقتی خانی گفت رو تخت غسل‌خونه سرگرد محکم هدفونُ انداخت رفت داخل بازجویی زود از جام بلند شدم رفتم سمتش اول از همه نگاهم به امیرحسین افتاد که سرش پایین بود با صدای درگیری چشم ازش برداشتم به سرگرد که با عصبانیت داشت سر خانی داد می‌کشید و یه مشت زد به زیر چشمش نگاه کردم اصلا دلم نمیخواست برم جلو سرگردُ دعوت به آروم بودن بکنم،اتفاقا دلم میخواست خودمم میزدمش تا شاید بتونم یکم از داغ نبود سجاد رو دلمو کمتر کنم ولی دیدم امیرحسین از جاش بلند شد رفت سمت سرگرد،بازوشو گرفت و کشوند کنار امیرحسین:کریمی سرباز:بله قربان امیرحسین:ببرش سرباز:چشم آقا...راه بیفت سرگرد زود دستشو از دست امیرحسین جدا کرد رفت بیرون وقتی سرگرد رفت امیرحسین نشست،زود رفتم کنارش کمیل:خوبی؟ امیرحسین:کمیل کمیل:جان کمیل امیرحسین:گفت عمو تشنه‌اش بوده،اگه بیدار نشه و تشنه بره چی؟ بغلش کردم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه شعری چند وقت پیش خوندم ولی فکر کردم این شعر بیشتر میخوره مُختَص رفیق باشه تشخیص پزشک است کنارم باشی عطر تو برای ریه هایم خوب است رفیق🥲❤️
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁸♡ بعد از دو ساعت چرخ زدن تو خیابون رفتم خونه داشتم ضعف میکردم بازم چند وقت بود که نتونستم خوب بخوابم اون قرصا هم روم اثر نمیذاشت،هی میخواستم دوتا ازش بخورم ولی سینا بهم گفته بود نباید تو یه روز بیشتر از یدونه بخورم پس واسه اولین بار به حرفش گوش داده بودم نخوردم،ولی حتما باید میرفتم پیشش این ‌بی‌خوابی داشت روانی‌م می‌کرد کلید انداختم درو باز کردم رسول:سلام صدایی نیومد،رفتم تو آشپزخونه و اتاقارو دیدم هیچکس نبود،خواستم به عمه زنگ بزنم ببینم رفتن اونجا یا نه که دیدم روی اپن یه کاغذ هست برداشتم احسان بود که نوشته با علیرضا رفتن بیرون از تو یخچال پنیر برداشتم دوتا لقمه کوچیک واسه خودم گرفتم خوردم، چندتا ظرف نَشسته روی سینک بود ولی حس شستن نداشتم پنیرُ گذاشتم تو یخچال رفتم بیرون رو مبل افتادم،ساعد دستمو گذاشتم روی پیشونیم و چشم بستم از بی‌خوابی بدجور کلافه شده بودم الانم این صدای ثانیه شمار ساعت تو مخم بود بلند شدم خواستم ساعتُ قطع کنم که در باز شد احسان و علیرضا اومدن علیرضا:سلام بابایی اومد و پرید تو بغلم رسول:سلام بابا خوبی،سلام داداش احسان زیر لب سلام داد و اومد کنارم نشست رسول:چته؟خوبی احسان:اگه بگم خوبم که دروغ گفتم نه خوبم نه بد رسول:چیکار کنم که خوب باشی؟ احسان:فقط باید اون بیاد تا حالم خوب بشه رسول:میاد داداش میاد علیرضا:بابایی رسول:جونم؟ علیرضا:با عمو رفتیم پارک بعد من تو موتول نشستم خیلی حال داد رسول:پس خیلی خوش گذشته بهت علیرضا:اوهوم،بعد با عمو عماد دکتل بازی کلدیم برگشتم سمت احسان و گفتم رسول:رفته بودین بیمارستان؟ احسان:اوهوم رسول: خیلی نامردین احسان:باز چرا رسول:اون عماد زورش فقط به من میرسه انگار،شماها هر وقت دوست داشتید میتونید برید ولی من بدبخت چی؟تا منو میبینه میگه رسول اجازه نداری احسان:چه خوب که اجازه نداری رسول:یعنی تو الان دوست داشتی اجازه نداشتی؟ احسان:نمیدونم رسول نمیدونم، از یه طرف دیدنش بیشتر داغونم میکنه،دلتنگم میکنه ولی ندیدنش یه عذاب دیگه داره واسم رسول:این عذاب‌ها تموم میشه،مطمئنم احسان:امیدوارم سرشو انداخت پایین و با انگشتای دستش بازی کرد احسان:دلم بدجور براش تنگ شده،دلم میخواد دوباره صداشو بشنوم علیرضا:صدای کیو عمو؟ احسان:عمو مهدی رفته ماموریت دلم واسه اون تنگ شده علیرضا:خب زنگ بزن بهش احسان:خوشگل من،بهش زنگ میزنم،حرف میزنم جواب نمیده فقط علیرضا:خب چلا؟ رسول:عمو دستش بنده بابا،جواب نمیتونه بده،وقتی که کارش تموم شد میاد خونه،احسان چیزی خوردی؟ احسان:آره،میرم بخوابم خیلی خستم رسول:مطمئن باشم خوردی دیگه؟ احسان:آره خوردم،شب‌بخیر علیرضا:شب‌بخیل عمو رسول:شبت بخیر ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم چی توی این دلتنگی هست که زورش از همه بیشتر زورش از خشم و عصبانیت،از خوشحالی و ناراحتی و... نمیدونم من فقط فهمیدم که دلتنگی زورش زیاده
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴⁹♡ بعد از اون بازجویی بدون اینکه با سرگرد ملاقاتی داشته باشم رفتم خونه البته رفتم طبقه بالا، دوست داشتم تنها باشم خونه خیلی سرد بود اول لباسامو عوض کردم،بعد دست‌و صورتمو شستم چندتا مشت آب ریختم تو صورتم از تو آینه نگاهی به خودم کردم،رنگم پریده بود تو آشپزخونه هم هیچی نبود از کابینت چندتا بيسکوئيت برداشتم انقدر مونده بود که سنگ شده از تو اتاق یه پتو برداشتم پیچیدم دور خودم بعد رفت تو بالکن نشستم خیره شدم به آسمون امشب خیلی آسمون قشنگ بود ماه هلالی بود،با اینکه تهران هواش بدجور آلوده بود که ستاره ها معلوم نمیشد ولی امشب دو،سه‌تا معلوم بود ابرهایی که دور ماه بودن،چقدر اینا خوشگل کردن آسمونو دست کردم تو جیبم سیگاری که امروز برای خودم گرفته بودم رو برداشتم یدونه درآوردم روشن کردم و گذاشتم رو لب‌هام دودشو بیرون فرستادم،چند بار اینکارو کردم میگن سیگار میتونه آروم کنه ولی کو؟ آخ اگه عمو الان اینجا بود میدید سیگار دستمه سرمو با گیوتین میزد انقدر که حساسه سر سیگار با فکر این لبخندی روی لبم نشست سیگار که کوچیک تر شد با کاشی های سرد بالکن خاموش کردم چند دقیقه خیره به آسمون موندم دوباره یکی دیگه روشن کردم الان تو این اوضاع معده، ریه هام بازیش بگیره دیگه اینسری بابا وارد عمل میشه،با اینکه با یکی،دوتا نخ هیچی نمیشه ولی من شانس ندارم نگاهی به سیگار توی دستم کردم،پرت شدم به گذشته وقتی که فقط ۱۳ سال سن داشتم،همیشه وقتی میدیدم یکی سیگار میکشه از اون دودش خوشم میومد که از دهنش خارج میشد،یادمه وقتی هوا سرد بود انقدر با احسان و حامد و علی ها میکردیم و از دهنمون بخار میومد که نگو وقتی دوستم از جیب باباش سیگار کش رفته بود تا بکشه،اون از من بدتر دوست داشت امتحان کنه وقتی روشن کرد و خودش دوتا پک کشید داد بهم همون که گذاشتم تو دهنم دودش رفت تو حلقم به سرفه افتادم،بد شانسی از این بزرگتر که نگو عمو اومده بود دنبالم مدرسه با اینکه اونموقع ها ۱۹ سالش بود ولی اومدُ چنان سیلی جانانه‌ای بهم زد که تا چند روز گوشام گزگز می‌کرد تا به خونه برسیم واسم روضه خوند که چشمم روشن،از الان واسه من داره سیگار میکشه،یکم خجالت نمی‌کشه همین مونده دوباره اون دایی خاک تو سرت بیاد ببینه بهانه بشه واسش... خاطره‌ی تلخیِ ولی الان واسم شیرینه،الان دلم میخواد دوباره بیاد و محکم بزنه زیر گوشم،حتی حاضرم جلوی همه بزنه ولی بیاد و بزنه قطره اشکی از گوشه چشمم افتاد با دستم پاکش کردم قرار بود مثل مردا رفتار کنم،قرار بود گریه نکنم،قرار بود مثل مردا توی روزهای سخت اشک هامو مهار کنم قرار بود زندگی کردن مثل یه مرد رو تجربه ‌کنم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم باید تنوع طلب باشه یه بار هم آقایون،مرد زندگی کردن رو امتحان کنن یه بارم بانوان،زن زندگی کردن رو🥲
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁰♡ علیرضا روی پام خوابش برده بود خودمم که خوابم نمی‌برد گوشیمو برداشتم زنگ زدم به سهیل میدونستم الان بیداره چندتا بوق خورد که قطع کرد،بعد از چند دقیقه یکی با خط عراق زنگ زد تماسُ وصل کردم و صدای سهیل پیچید تو گوشم سهیل:سلام داداش رسول رسول:سلام تو باز رفتی کربلا؟ سهیل:آره دیگه،وای رسول به آرزوم رسیدم رسول:از اول ماه رمضون کربلایی؟ سهیل:نه ۴ روز نجف موندم،بعد اومدم کربلا یه روز موندم،بعد رفتم کاظمین و سامرا بعد دوباره برگشتم کربلا قراره اینجا بمونم شب های قدر برم نجف رسول:خوبه دیگه،بابات هیچی نگفت؟ سهیل:نه بابا،رفتم بلیت گرفتم بعد اومدنی خونه بهش زنگ زدم گفتم دارم شب میرم نجف یه ماه نیستم،اولش یکم اخم و تَخم کرد که یه ماه میخوای بری تنها اذیت میشی و اینجور چیزا بعد دیگه گفتم دوست دارم برم،آرزومه و اینجور حرفا دیگه گذاشت بیام رسول:عید برمیگردی یا اونجایی؟ سهیل:شب عید برمیگردم،وای رسول خیلی قشنگه اینجا،باید سال بعد تو و مهردادم بیاید انقدر خوبه ماه رمضون اینجا رسول:چیکارا میکنی مگه؟ سهیل:هیچی ۲۴ ساعته تو حرمم،میشینم تو بین الحرمین روضه گوش میدم،بعد اصلا حال و هوای افطار و سحر‌ خیلی خوبه اینجا رسول:عمو مهدی هم دعا کن سهیل باشه؟ سهیل:داداش بخدا همش یه یاد اونم،همش دارم دعا میکنم اشک هام روی گونه‌ام ریخت رسول:سهیل،عماد میگفت ضریب هوشیاریش روی هفتِ،زدم گوگل میبینم هفت شدیده،شاید دیگه بهوش نیاد سهیل:داداش گریه نکن دیگه،کی کنارته؟ رسول:علیرضا رو پام خوابه سهیل:گریه نکن دیگه،آخه عماد واسه چی بهتون میگه رسول:عماد فقط به من میگه،به کسی نمیگه منم چون نمیزاره برم ببینمش بهم میگه سهیل:خدا بگم چیکارش کنه،ناراحت نباش رسول،من نمیدونم عماد چی گفته،نمیدونم ضریب هوشیاریِ کما رو چند باشه خفیفِ شدیدِ نمیدونم،من فقط یه چی میدونم،اونم اینکه جایی که الان هستم،آرزویی که هم خودم دارم هم عزیزترینم، نمیزاره ناامید بشیم،دستمونو ول نمیکنه رسول:من تازه لباس عزامو درآوردم،اگه دوباره... سهیل:نه رسول جان،ان‌شاءالله که بهوش میاد،بعدم تو مگه به هر مشکلی میخوردی نمیرفتی به حضرت عباس بگی؟مگه مشکل حل نمیشد؟چرا میشد،اینبارم من از طرف تو اومدم پیشش مشکلتو گفتم،مطمئنم که حداقل نمیزاره من شرمنده تو بشم موبایل‌و از گوشم فاصله دادم دهنمو با دستم گرفتم صدام بلند نشه،آروم علیرضا رو گذاشتم رو زمین رفتم تو اتاقم،پنجره رو باز کردم خیره شدم به ماه توی آسمون،چقدر دلم میخواست الان پیش سهیل بودم اونجا گوشی هنوز تو دستم بود،سهیلم هیچی نمی‌گفت دوباره گذاشتم رو گوشم و با صدای گرفته گفتم رسول:دلم میخواد الان کنارت اونجا بودم سهیل:میخوای برگردم باهم بیایم؟ رسول:نه،خوش بگذره بهت سهیل:رسول الان روبه روی حرم حضرت عباس نشستم،میخوای گوشی رو بگیرم سمت حرم رسول:میگیری؟ سهیل:معلومه داداش،تا صبح واست میگیرم همینطوری که خیره ماه بودم زیر لب با آقا حرف میزدم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دانلود یه سهیل تو زندگیم لطفا🥺💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵¹♡ با یه قرص آرامبخش که اونقدر هم قوی نبود یکم از عصبانیتم کم شد خانی با پرونده‌اش فردا منتقل میشد به دادسرا از تمامی افرادش بازجویی شد و گزارش هارو نوشتم وامضا زدم گذاشتم تو پرونده در زده شد کمیل اومد کمیل:حالتون بهترِ آقا؟ حسینی:آره خوبم،امیرحسین کجاست؟ کمیل:گفت میره خونه حسینی:خوبه،یکم بیشتر کنارش باش نگران حالشم،معده‌اش اذیتش نکنه،اگه نمیتونست روزه بگیره بگو نگیره کمیل:حواسم هست بهش آقا نگران نباشید حسینی:ممنون،کاری داشتی باهام؟ کمیل:خانم محبی از بیمارستان مرخص شدن اومدن اینجا حسینی:بگو بیان کمیل:چشم،بااجازه بعد از رفتن حسین چند دقیقه گذشت که وارد شد سلامی دادم که جواب داد بعد بهش با دست گفتم بشینه خودمم از پشت میز بلند شدم رفتم روبه‌روش نشستم حسینی:تنها اومدین؟ ارزو:نه مادرم بیرونن،گفت شاید میخواید تنها باهام صحبت کنید حسینی:بهتر شدین الحمدلله ارزو:بله خوبم،معذرت میخوام زودتر گفته بودید ولی خب نتونستم حسینی:موردی نداره خوب موقع اومدین ارزو:ببخشید تکلیف پدرم چی‌میشه؟یعنی میره زندان؟ حسینی:اگر بهمون میگفتن که با خانی ارتباط داشتن خیلی میتونست کمک کنه،ولی خب از صحبت هایی که بقیه افراد باند داشتن فهمیدیم پدرتون زیاد تو ماجرا نبوده،فقط بخاطر دزدیده شدن شما تهدید کردن که باید بیاد این کلانتری و با سرگرد موحد صحبت کنه،تا بتونن سرگرد رو بگیرن،فقط جرمشون همکاری برای گروگان گرفتن سرگردِ نگران نباشید،اگه زندان بِبُرن براشون چند ماهه، خب از اون روزا صحبت کنیم؟میتونید توضیح بدین ارزو:بله میتونم فقط ازم باید سوال بپرسید تا جواب بدم همینطوری جواب نمیدم حسینی:شما رو چطوری گرفتن؟کجا؟ آرزو:من میخواستم با رفیقام برم سفر که یکی دیگه از رفیقام بهم پیام داد که گفت کارم داره و کارش لنگه و اینجور حرفا، چون رفیقم برام اهمیت داشت قید سفرُ زدم، بعد اومدم سوار اسنپ شدم رفتم به لوکیشنی که گفته بود اونجا نیم ساعت معطل شدم ولی بعد یه ماشین اومد سمتم،چند نفر پیاده شدن چاقو گرفتن سمتم و تهدید کردن که سوار ماشین بشم خواستم فرار کنم که یکی پشتم چاقو گذاشت دیگه خیلی ترسیده بودم و منگ بودم بعدم منو بزور سوار ماشین کردن یه دستمال گذاشتن رو دهنم بعد هیچی یادم نمیاد، بیدار که شدم دیدم اونجام ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هیچ وقت از روی ظاهر قضاوت نکنیم آدم هارو🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵²♡ حسینی:خب اون که بهتون زنگ زد همون پسریِ که باهاش دوست هستید؟ آرزو:بله،من با شایان قرار داشتم که اونجوری شد حسینی:خب بیشتر بگو ارزو:راستش اونجا که بیدار شدم شایان جلوم وایساده بود،اول فکر کردم که اونم مثل من گرفتن ولی یهو دیدم یکی اومد باهاش خوش و بش کرد،بعدم جلو شایان هی حرفای چرت و پرت گفت بهم که فلان میکنه....اووم بعد رنگ پریده‌اش رو دیدم براش یه لیوان آب ریختم گذاشتم جلوش حسینی:یکم ازش بخورید تا آروم بشید،نیازی نیست حرفاشون رو به یاد بیارید تا حالتون بد بشه،فقط بگید شایان کجاست یکم از آب خورد بعد گفت ارزو:اونجا شایان به اون یارو که فکر کنم اسمش منوچ بود گفت که کارش رو درست و بی‌نقص انجام داده وقتشه بره،فکر کنم میخواست از کشور خارج بشه حسینی:اهان،بهتر نیست حقیقتُ بهم بگی؟؟ ارزو:چی؟من که دارم راست میگم حسینی:اهان،پس یعنی اسم دوست پسر شما مهران گودرزی نیست، بلکه شایانِ اسمش ارزو:خب خب.. حسینی:خب؟واقعا متوجه نمیشم چرا داری مخفی کاری میکنی،نکنه هنوز دوستش داری؟ ارزو:خب نمیتونم باور کنم حسینی:تورو کشونده اونجا بعد نمیتونی باور کنی؟تو چقدر ساده‌ای دختر،اون فقط بخاطر کارش اومده بود سمتت،بعدم یه نصحیت دوستانه،اگه یه وقتی یه پلیس ازت سوال پرسید اونم بعد از تکمیل پرونده بدون همه چیو میدونه ارزو:ای بابا،اصلا غلط کردم خوب شد؟فقط خواهشا مثل اون یارو واسم روضه نخون حسینی:یارو؟ ارزو:همون سرگردتون دیگه،راستی مرد؟ حسینی:مشخصات دقیق مهران رو واسمون بنویس ارزو:وا خب بگو مرده یا زندست کارش دارم حسینی:موقعی که سرگرد اومد چیکار کردین؟چی گفتین؟اونا چه رفتاری باهاتون داشتن؟ دوباره چهره‌اش رنگ ترس گرفت به خودش حسینی:اتفاقی افتاده اونجا که باید بدونیم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:............
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵³♡ یا خدا گاوم شصت قلو زایید که همین الان از دروغم پی برد وای به حال این‌یکی ارزو:بهتون گفتم سوال بپرسید جواب بدم کلی نمیتونم حسینی:گفتم سرگرد اومد چه اتفاقی افتاد ارزو:خب وقتی آوردنش سرش بدجور ضربه خورده بود بعد سه روز بیهوش بود،وقتی بهوش اومد آوردنش پیش من حسینی:خب بعدش،مکالمه تو و سرگرد؟ ارزو:ما خب بیشتر باهم کل کل میکردیم،چون من زیادی از شما ها خوشم نمیاد حالا ناراحت نشیدا،اون سرگردتونم کلی زر...نه ببخشید کلی حرف زد که شما ها واسه کشور لازم‌اید و اینجور چرت و پرت ها دیگه،زیاد باهم صحبت نداشتیم فقط وقتی که من قلبم درد میگرفت اون نگرانم میشد،بعد هم که اون یارو کله گنده اون باند اومد کلی به هم تیکه و کنایه زدن بعد هم یه سری حرفا که تو داداشم رو کشتی یعنی اون مهدیِ خر...نه یعنی سرگردتون بعد یادم نمیاد سرچی بود دعواشون شد سرگردتون یه سیلی جانانه خوابوند تو گوش اون کله گندهِ بعد اون منوچ هم چاقو رو برداشت زد تو شکمش،البته که فقط اون سرگرد جونتون کتک نخوردا،حالا از فردا بگید فداکاری کرد نه،منم کتک خوردم،بعدم من اگه شالمُ نمی‌دادم بهش تا الان از بی‌خونی مرده بود،البته که تا اونموقع،الان نمیدونم زندست یا نه،راستی جناب سرهنگ یه سوال حسینی:سرگردم، بپرس ارزو:همه سرگرد ها باید آنقدر گنده دماغ باشن؟خیلی سرگردتون خشک و بی‌ادب و پرو بود حسینی:از چه نظر؟ ارزو:خب هی بهم میگفت که پسر بودی چنان میخوابوندم تو دهنت که دیگه بلبل زبونی نکنی حسینی:خب اون اصلا آدم صبوری نیست،فکر کنم بدجور اعصابشو خورد کردی که اینجوری باهات حرف زده خانم فداکار ارزو:نه اصلا اتفاقا من خیلی هم دختر آروم و سر به‌زیری هستم حسینی:کاملا مشخصه ارزو:بله؟ حسینی:هیچی،اونجا مهران رو ندیدی؟ ارزو:نه دیگه همون روز اولی بود حسینی:روز آخری که سرگرد تیر خورد چیشد؟ ارزو:خب راستش وقتی سرو صدارو شنیدم سرگردتون اومد سیس این آدم فداکارُ گرفت که فرار کنم من خودش بمونه،بعد آقا داشتیم نقشه می‌کشیدیم یهو درباز شد اون خانی سگ..نه ببخشید بی‌ادب اون یکی نیروتون که فکر کنم اسمش،سعید بود،سهیل بود،نمیدونم س داشت فقط،اسمش چی بود؟ حسینی:سجاد ارزو:اها آره سجاد،دیدی گفتم س داره🤣 حسینی:خنده داشت الان این؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:فکر می‌کنم باید دعا کنم خدا به سرگرد حسینی هم صبر بده😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁴♡ حسینی:خنده داشت الان این؟ ارزو:اه شماهم که مثل سرگرد جونتون خشک و خشن...نه ببخشید،واسه من خب خنده داشت حسینی:ادامه بدین لطفا ارزو:بله داشتم میگفتم،کجا بودم؟ حسینی:خانی سجادُ آورد ارزو:آره آورد بعد انداخت وسط ما،اون سرگردتون هم نگران هی صداش میزد بعد گفت که تو از من کینه داری با من طرفی چرا با نیرو هام این کارو میکنی و آره خلاصه بعد خانی گفت که بعد از رفتنش اون منوچِ بکشتش البته منم گفتا،بعد یهو سرگردتون شروع کرد به چرت و پرت حرف زدن،من نمیدونم جونش در خطره بعد بازم زر مفت میزنه حسینی:بله؟؟؟🤨 ارزو:عه نه خب منظورم اینکه وقتی داری میمیری نباید حرف بزنی که،برداشته میگه که خودت جرأت نداری منو بکشی میترسی و نمیدونم تو با آدم هات شدی یه خری،عه ببخشید اصلا مگه آدم بدی نیست خب خر بودن برازنده‌شه دیگه حسینی:ادامه بدین لطفا خانم محبی معلوم بود بدجور کلافه‌اش کردم،یعنی خاک تو سرم که جلو زبونم نمیتونم بگیرم با یادآوری یه چیزی بدون اینکه موقعیتمُ درک کنم دستامو محکم زدم به‌هم و با ذوق گفتم ارزو:اینو نگفتم،آخ خانی که اومد تو چنان سیلی محکم و آب‌داری به سرگردتون زد حسینی:جیگر توام خنک شد؟ با دیدم اخم روی صورتش ذوق صورتم خوابید و یکم به سقف نگاه کردم بخاطر سوتی که دادم ارزو:خب انقدر اونجا تو مخم بود حال کردم حسینی:هوف،الان که دارم فکر میکنم سرگرد جونمون واقعا حق داشته که دلش میخواسته پسر بودی ارزو:وا حسینی:ممنون خانم محبی،با اینکه چیز به درد بخوری بهمون نگفتید ولی خب مچکرم همکارمو مورد عنایت قرار دادید ارزو:ای وای خواهش میکنم کاری نکردم که لبو به دندون گرفتم خاک تو سرم این چندمین سوتی بود که داشتم میدادم یه نگاهی بهم کرد بعد پاشد رفت پشت میزش نشست حسینی:ممنون که اومدید،بفرمایید و با دست به بیرون اشاره کرد بلند شدم رفتم سمتش و گفتم ارزو:نگفتید بهم،مرد؟ همونطوری که پرونده جلوشو ورق میزد گفت حسینی:دعا کنید نفسش قطع نشه...تو کماست با این حرفش موندم،یعنی چی که کما یهو نمیدونم چرا از دهنم این حرف دراومد ارزو:پس تکلیف محرمیت من چی میشه؟؟؟ حسینی:بلهههه؟؟ یا خدا باز که سوتی دادم، یکم هول کردم بعد با مِن و مِن جواب دادم ارزو:نه میدونید،آخه،چیزه حسینی:چیزه؟منظورتون از محرمیت چیه؟ ارزو:آخه قرار بود تو مراسم بله برون من باشه،آخه یهو دیدی ازدواج کردم البته که حالا چند سال بعد ولی خب بازم نگرانم،آخه من از الان لیست مهمونامو نوشتم گفتم خط نکشم دیگه یه نگاه از اون نگاه که خر خودتی بهم کرد بعد با سر اشاره کرد بیرون برم منم زود کیفمو برداشتم از اون اتاق فرار کردم قشنگ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وای لو داد😂