eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵¹♡ با یه قرص آرامبخش که اونقدر هم قوی نبود یکم از عصبانیتم کم شد خانی با پرونده‌اش فردا منتقل میشد به دادسرا از تمامی افرادش بازجویی شد و گزارش هارو نوشتم وامضا زدم گذاشتم تو پرونده در زده شد کمیل اومد کمیل:حالتون بهترِ آقا؟ حسینی:آره خوبم،امیرحسین کجاست؟ کمیل:گفت میره خونه حسینی:خوبه،یکم بیشتر کنارش باش نگران حالشم،معده‌اش اذیتش نکنه،اگه نمیتونست روزه بگیره بگو نگیره کمیل:حواسم هست بهش آقا نگران نباشید حسینی:ممنون،کاری داشتی باهام؟ کمیل:خانم محبی از بیمارستان مرخص شدن اومدن اینجا حسینی:بگو بیان کمیل:چشم،بااجازه بعد از رفتن حسین چند دقیقه گذشت که وارد شد سلامی دادم که جواب داد بعد بهش با دست گفتم بشینه خودمم از پشت میز بلند شدم رفتم روبه‌روش نشستم حسینی:تنها اومدین؟ ارزو:نه مادرم بیرونن،گفت شاید میخواید تنها باهام صحبت کنید حسینی:بهتر شدین الحمدلله ارزو:بله خوبم،معذرت میخوام زودتر گفته بودید ولی خب نتونستم حسینی:موردی نداره خوب موقع اومدین ارزو:ببخشید تکلیف پدرم چی‌میشه؟یعنی میره زندان؟ حسینی:اگر بهمون میگفتن که با خانی ارتباط داشتن خیلی میتونست کمک کنه،ولی خب از صحبت هایی که بقیه افراد باند داشتن فهمیدیم پدرتون زیاد تو ماجرا نبوده،فقط بخاطر دزدیده شدن شما تهدید کردن که باید بیاد این کلانتری و با سرگرد موحد صحبت کنه،تا بتونن سرگرد رو بگیرن،فقط جرمشون همکاری برای گروگان گرفتن سرگردِ نگران نباشید،اگه زندان بِبُرن براشون چند ماهه، خب از اون روزا صحبت کنیم؟میتونید توضیح بدین ارزو:بله میتونم فقط ازم باید سوال بپرسید تا جواب بدم همینطوری جواب نمیدم حسینی:شما رو چطوری گرفتن؟کجا؟ آرزو:من میخواستم با رفیقام برم سفر که یکی دیگه از رفیقام بهم پیام داد که گفت کارم داره و کارش لنگه و اینجور حرفا، چون رفیقم برام اهمیت داشت قید سفرُ زدم، بعد اومدم سوار اسنپ شدم رفتم به لوکیشنی که گفته بود اونجا نیم ساعت معطل شدم ولی بعد یه ماشین اومد سمتم،چند نفر پیاده شدن چاقو گرفتن سمتم و تهدید کردن که سوار ماشین بشم خواستم فرار کنم که یکی پشتم چاقو گذاشت دیگه خیلی ترسیده بودم و منگ بودم بعدم منو بزور سوار ماشین کردن یه دستمال گذاشتن رو دهنم بعد هیچی یادم نمیاد، بیدار که شدم دیدم اونجام ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هیچ وقت از روی ظاهر قضاوت نکنیم آدم هارو🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵²♡ حسینی:خب اون که بهتون زنگ زد همون پسریِ که باهاش دوست هستید؟ آرزو:بله،من با شایان قرار داشتم که اونجوری شد حسینی:خب بیشتر بگو ارزو:راستش اونجا که بیدار شدم شایان جلوم وایساده بود،اول فکر کردم که اونم مثل من گرفتن ولی یهو دیدم یکی اومد باهاش خوش و بش کرد،بعدم جلو شایان هی حرفای چرت و پرت گفت بهم که فلان میکنه....اووم بعد رنگ پریده‌اش رو دیدم براش یه لیوان آب ریختم گذاشتم جلوش حسینی:یکم ازش بخورید تا آروم بشید،نیازی نیست حرفاشون رو به یاد بیارید تا حالتون بد بشه،فقط بگید شایان کجاست یکم از آب خورد بعد گفت ارزو:اونجا شایان به اون یارو که فکر کنم اسمش منوچ بود گفت که کارش رو درست و بی‌نقص انجام داده وقتشه بره،فکر کنم میخواست از کشور خارج بشه حسینی:اهان،بهتر نیست حقیقتُ بهم بگی؟؟ ارزو:چی؟من که دارم راست میگم حسینی:اهان،پس یعنی اسم دوست پسر شما مهران گودرزی نیست، بلکه شایانِ اسمش ارزو:خب خب.. حسینی:خب؟واقعا متوجه نمیشم چرا داری مخفی کاری میکنی،نکنه هنوز دوستش داری؟ ارزو:خب نمیتونم باور کنم حسینی:تورو کشونده اونجا بعد نمیتونی باور کنی؟تو چقدر ساده‌ای دختر،اون فقط بخاطر کارش اومده بود سمتت،بعدم یه نصحیت دوستانه،اگه یه وقتی یه پلیس ازت سوال پرسید اونم بعد از تکمیل پرونده بدون همه چیو میدونه ارزو:ای بابا،اصلا غلط کردم خوب شد؟فقط خواهشا مثل اون یارو واسم روضه نخون حسینی:یارو؟ ارزو:همون سرگردتون دیگه،راستی مرد؟ حسینی:مشخصات دقیق مهران رو واسمون بنویس ارزو:وا خب بگو مرده یا زندست کارش دارم حسینی:موقعی که سرگرد اومد چیکار کردین؟چی گفتین؟اونا چه رفتاری باهاتون داشتن؟ دوباره چهره‌اش رنگ ترس گرفت به خودش حسینی:اتفاقی افتاده اونجا که باید بدونیم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:............
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵³♡ یا خدا گاوم شصت قلو زایید که همین الان از دروغم پی برد وای به حال این‌یکی ارزو:بهتون گفتم سوال بپرسید جواب بدم کلی نمیتونم حسینی:گفتم سرگرد اومد چه اتفاقی افتاد ارزو:خب وقتی آوردنش سرش بدجور ضربه خورده بود بعد سه روز بیهوش بود،وقتی بهوش اومد آوردنش پیش من حسینی:خب بعدش،مکالمه تو و سرگرد؟ ارزو:ما خب بیشتر باهم کل کل میکردیم،چون من زیادی از شما ها خوشم نمیاد حالا ناراحت نشیدا،اون سرگردتونم کلی زر...نه ببخشید کلی حرف زد که شما ها واسه کشور لازم‌اید و اینجور چرت و پرت ها دیگه،زیاد باهم صحبت نداشتیم فقط وقتی که من قلبم درد میگرفت اون نگرانم میشد،بعد هم که اون یارو کله گنده اون باند اومد کلی به هم تیکه و کنایه زدن بعد هم یه سری حرفا که تو داداشم رو کشتی یعنی اون مهدیِ خر...نه یعنی سرگردتون بعد یادم نمیاد سرچی بود دعواشون شد سرگردتون یه سیلی جانانه خوابوند تو گوش اون کله گندهِ بعد اون منوچ هم چاقو رو برداشت زد تو شکمش،البته که فقط اون سرگرد جونتون کتک نخوردا،حالا از فردا بگید فداکاری کرد نه،منم کتک خوردم،بعدم من اگه شالمُ نمی‌دادم بهش تا الان از بی‌خونی مرده بود،البته که تا اونموقع،الان نمیدونم زندست یا نه،راستی جناب سرهنگ یه سوال حسینی:سرگردم، بپرس ارزو:همه سرگرد ها باید آنقدر گنده دماغ باشن؟خیلی سرگردتون خشک و بی‌ادب و پرو بود حسینی:از چه نظر؟ ارزو:خب هی بهم میگفت که پسر بودی چنان میخوابوندم تو دهنت که دیگه بلبل زبونی نکنی حسینی:خب اون اصلا آدم صبوری نیست،فکر کنم بدجور اعصابشو خورد کردی که اینجوری باهات حرف زده خانم فداکار ارزو:نه اصلا اتفاقا من خیلی هم دختر آروم و سر به‌زیری هستم حسینی:کاملا مشخصه ارزو:بله؟ حسینی:هیچی،اونجا مهران رو ندیدی؟ ارزو:نه دیگه همون روز اولی بود حسینی:روز آخری که سرگرد تیر خورد چیشد؟ ارزو:خب راستش وقتی سرو صدارو شنیدم سرگردتون اومد سیس این آدم فداکارُ گرفت که فرار کنم من خودش بمونه،بعد آقا داشتیم نقشه می‌کشیدیم یهو درباز شد اون خانی سگ..نه ببخشید بی‌ادب اون یکی نیروتون که فکر کنم اسمش،سعید بود،سهیل بود،نمیدونم س داشت فقط،اسمش چی بود؟ حسینی:سجاد ارزو:اها آره سجاد،دیدی گفتم س داره🤣 حسینی:خنده داشت الان این؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:فکر می‌کنم باید دعا کنم خدا به سرگرد حسینی هم صبر بده😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁴♡ حسینی:خنده داشت الان این؟ ارزو:اه شماهم که مثل سرگرد جونتون خشک و خشن...نه ببخشید،واسه من خب خنده داشت حسینی:ادامه بدین لطفا ارزو:بله داشتم میگفتم،کجا بودم؟ حسینی:خانی سجادُ آورد ارزو:آره آورد بعد انداخت وسط ما،اون سرگردتون هم نگران هی صداش میزد بعد گفت که تو از من کینه داری با من طرفی چرا با نیرو هام این کارو میکنی و آره خلاصه بعد خانی گفت که بعد از رفتنش اون منوچِ بکشتش البته منم گفتا،بعد یهو سرگردتون شروع کرد به چرت و پرت حرف زدن،من نمیدونم جونش در خطره بعد بازم زر مفت میزنه حسینی:بله؟؟؟🤨 ارزو:عه نه خب منظورم اینکه وقتی داری میمیری نباید حرف بزنی که،برداشته میگه که خودت جرأت نداری منو بکشی میترسی و نمیدونم تو با آدم هات شدی یه خری،عه ببخشید اصلا مگه آدم بدی نیست خب خر بودن برازنده‌شه دیگه حسینی:ادامه بدین لطفا خانم محبی معلوم بود بدجور کلافه‌اش کردم،یعنی خاک تو سرم که جلو زبونم نمیتونم بگیرم با یادآوری یه چیزی بدون اینکه موقعیتمُ درک کنم دستامو محکم زدم به‌هم و با ذوق گفتم ارزو:اینو نگفتم،آخ خانی که اومد تو چنان سیلی محکم و آب‌داری به سرگردتون زد حسینی:جیگر توام خنک شد؟ با دیدم اخم روی صورتش ذوق صورتم خوابید و یکم به سقف نگاه کردم بخاطر سوتی که دادم ارزو:خب انقدر اونجا تو مخم بود حال کردم حسینی:هوف،الان که دارم فکر میکنم سرگرد جونمون واقعا حق داشته که دلش میخواسته پسر بودی ارزو:وا حسینی:ممنون خانم محبی،با اینکه چیز به درد بخوری بهمون نگفتید ولی خب مچکرم همکارمو مورد عنایت قرار دادید ارزو:ای وای خواهش میکنم کاری نکردم که لبو به دندون گرفتم خاک تو سرم این چندمین سوتی بود که داشتم میدادم یه نگاهی بهم کرد بعد پاشد رفت پشت میزش نشست حسینی:ممنون که اومدید،بفرمایید و با دست به بیرون اشاره کرد بلند شدم رفتم سمتش و گفتم ارزو:نگفتید بهم،مرد؟ همونطوری که پرونده جلوشو ورق میزد گفت حسینی:دعا کنید نفسش قطع نشه...تو کماست با این حرفش موندم،یعنی چی که کما یهو نمیدونم چرا از دهنم این حرف دراومد ارزو:پس تکلیف محرمیت من چی میشه؟؟؟ حسینی:بلهههه؟؟ یا خدا باز که سوتی دادم، یکم هول کردم بعد با مِن و مِن جواب دادم ارزو:نه میدونید،آخه،چیزه حسینی:چیزه؟منظورتون از محرمیت چیه؟ ارزو:آخه قرار بود تو مراسم بله برون من باشه،آخه یهو دیدی ازدواج کردم البته که حالا چند سال بعد ولی خب بازم نگرانم،آخه من از الان لیست مهمونامو نوشتم گفتم خط نکشم دیگه یه نگاه از اون نگاه که خر خودتی بهم کرد بعد با سر اشاره کرد بیرون برم منم زود کیفمو برداشتم از اون اتاق فرار کردم قشنگ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وای لو داد😂
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁵♡ کمیل:رضا رضا چیکار کنیم الان،سرگرد مارو میکشه رضا:الان اعصابم نداره چطوری بهش بگیم آخه صدرا:آقا کمیل کار خودته،برو بهش بگو منو رضا هم میریم دنبالش میگردیم کمیل:خیله خب برید،فقط فعلا به امیرحسینم نگید رضا:باش،صدرا بریم صدرا:بریم اون دوتا که رفتن چند تا نفس عمیق کشیدم بعد رفتم سمت اتاق سرگرد در زدم وارد شدم،سرش روی میز بود،وای خدا این از صبح حالش بده اگه الان بگم خانی فرار کرده قطعا یه تیر تو مغزم خالی میکنه کمیل:قربان خوابید؟ حسینی:نه،بگو چیکارم داری کمیل:اوم راستش چیزه،یعنی یه چی شده حسینی:چیشده کمیل کمیل:خانی حسینی:خانی چی؟منتقل شد؟ کمیل:نه حسینی:یعنی چی نه؟ کمیل:موقع انتقال، سه تا ماشین و یه موتور میان سراغ بچه‌هامون حسینی:خب؟ کمیل:خانی فرار کرد حسینی:چییی؟؟؟ خیلی سریع از جاش بلند شد و اومد سمتم کمیل:آقا خانی فرار کرد سرمو انداختم پایین،صدای نفس های عصبی‌ش میومد،خودمم میدونستم چه بلایی به سرمون اومده،کل تلاش هامون رفته به باد فنا حسینی:ای خدا نشست رو صندلی و سرشو گرفت کمیل:معذرت میخوام آقا توی همون حالت با صدای گرفته از روی عصبانیت گفت حسینی:کسی چیزیش شده؟ کمیل:د.دونفر از بچه‌هامون شهید شدن با گفتن این حرف مشت شدن دستاش روی سرش تو چشم میزد،نفس های عمیق و عصبی‌ش بیشتر شد،راستش می‌ترسیدم حرف دیگه‌ای بزنم حسینی:ساعت چند؟ کمیل:دو ساعت پیش چند دقیقه بی‌حرکت موند،تند تند نفس می‌کشید نمیتونستم بهش آب بدم بخاطر اینکه روزه بود،وگرنه شاید یکم آروم میشد بلاخره سرشو آورد بالا و بهم چشم دوخت حالا چشماش رنگ خون گرفته بود حسینی:امیرحسین کلانتریِ؟ کمیل:نه حسینی:یعنی چی نه کمیل؟ کمیل:خودتون صبح گفتید زنگ بزنم بهش بگم امروز نیاد مرخصی رد کردید براش حسینی:زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا،نه نه خودم میرم دنبالش کمیل:چیشده آقا؟ حسینی:کمیل خانی از مهدی کینه داره،الان یهو رفت سراغ امیرحسین چی کار کنیم؟؟؟امیرحسین خونه‌اس؟ کمیل:نمیدونم آقا حسینی:زنگ بزن بهش بدو کمیل:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ای بابا🤦🏼‍♀
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁶♡ صبحونه علیرضا رو دادم بعدم بدون اینکه ظرفارو جمع کنم یا بشورم رفتم نشستم روبه روی تلویزیون علیرضا هم با ماشین شارژی‌ش داشت بازی می‌کرد همینطوری شبکه هارو بالا پایین می‌کردم توی یه شبکه داشت جزخوانی قرآن نشون میداد تازه هم شروع شده بود رفتم وضو گرفتم بعد یه قرآن آوردم صفحه‌رو پیداکردم شروع کردم به خوندم یک ساعت طول کشید تا قرآن تموم شد تلویزیونُ خاموش کردم علیرضا:عمو امیرحسین:جونم؟ علیرضا:حوشلم سل لفته امیرحسین:بیا بغلم ببینم.....آفرین،بازم چشم بابا رو دور دیدی داری اینجوری حرف میزنی؟ علیرضا:ببشید امیرحسین:چرا ناراحتی؟ علیرضا:خب من دلم واسه عمو مهدی تنگ شده،هی به بابا میگم زنگ بزنه بهش بیاد منو ببره بیرون میگه جواب نمیده،خب کجاست مگه؟ امیرحسین:منم دلم تنگ شده واسش ولی نمیتونه حرف بزنه علیرضا:آخه چلا سرشو چسبوندم به سینم امیرحسین:عمو مهدی مریض شده الان بیمارستانِ علیرضا:سلما خولده؟ امیرحسین:نه سرما نخورده ولی یه مریضی شبیه اون علیرضا:خوب میشه؟ امیرحسین:نمیدونم علیرضا:یعنی تی؟ امیرحسین:یعنی اینکه خوابیده،علیرضا دعا میکنی بیدار بشه؟ علیرضا:صداش بزنی جواب میده خب امیرحسین:با ماها قهر کرده،جواب هیچکسو نمیده،تو به خدا میگی زودتر جواب بده عمو؟ علیرضا:من میگم تو چلا نمیگی؟ امیرحسین:خدا چون بچه ها خیلی دوست داره آرزوهاشون رو زودتر برآورده میکنن،من گناه زیاد کردم نمیدونم منو میبخشه یانه،تو بخواه ازش باش؟ علیرضا:باش،خب الان من حوصلم سل رفته چیکال کنیم؟ امیرحسین:چرا نصف و نیمه حرف بزنی پسر؟حالا واسه اونم یه برنامه‌ای دارم،بریم باغ وحش؟ علیرضا:آله آله امیرحسین:الهی قربون اون ذوقت بشم من،فقط الان اذان ظهر رو گفتن نماز بخونم بریم باش؟ علیرضا:باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:قراره چخ اتفاقی بیفته بنظرتون؟🤔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁷♡ وضو گرفتم بعد تو اتاق جانماز پهن کردم خواستم قامت نماز ببندم که علیرضا بدو اومد جلوم تکیه داد به پاهام و دستاشو گذاشت رو گوشاش تا قامت ببنده لبخندی زدم امیرحسین:الهی عمو فدات بشه،بزار برات جانماز پهن کنم علیرضا:باش،ملسی لپ‌شو کشیدم بعد کنار خودم براش جانماز پهن کردم دوباره قامت بستم،طی نماز خوندن میدیدم داره هرکاری من میکنم انجام میده واسه همین سوره هارو آروم و کلمه به کلمه میخوندم تا علیرضا هم تکرار کنه تا ذوق‌ش برای نماز بیشتر باشه نمازمون که تموم شد دیدم علیرضا دستاشو گرفته بالا و داره میگه که علیرضا:خدا جونم،میشه عمو مهدی زودتر حالش خوب بشه بعد بیاد پیش ما،منو ببله بیلون،بلام پشمک بخله،بعدم بیاد همه باهم بلیم پیش امام لضا،آخه خداجونم من عمو مهدی رو خیلی دوست دالم، اون زودتر خوب بشه،بعد خودم کلی بوست میکنم،میلم پیش امام لضا بهش میگم که تو عموی منو خوب کلدی،کلی پیش امام لضا از تو میگم باشه خدا؟؟ بدون اینکه اشک روی گونه‌ام رو پاک کنم بغلش کردم محکم به خودم چسبوندمش امیرحسین:الهی من فدای تو بشم،خوش قلب،آخه دورت بگردم میخوای بری پیش امام رضا از خدا تعریف کنی؟؟؟خدا همه چیو به امام رضا میگه،ولی مطمئن باش که حال عمو خوب میشه چون هم خدا هم امام رضا خیلی تورو دوست دارن علیرضا:امام لضا منو دوشت نداله من همش میخوام بلم پیشش ولی بابا لسول میگه باید امام لضا بخواد که بری امیرحسین:نه خوشگلم خیلی دوستت داره،ولی میخواد یه موقعی بری که همه خوشحال باشن،عمو مهدی هم بیاد همه بریم علیرضا:باش،من الان میلم قلآن میالم بخونم عمو خوب تر بشه امیرحسین:با اینکه چشم باباتو دور دیدی،ولی اشکال نداره،برو قرآن بیار بخون علیرضا:باشه بدو رفت بیرون بعد از اینکه قرآن اورد،اومد رو پام نشست،قرآنُ باز کرد بعد ورق میزد صلوات میفرستاد چندتا که صلوات فرستاد گفت علیرضا:خب کل قرآنُ خوندم بریم باغ وحش؟ امیرحسین:باشه عمو،قبول باشه،اول زنگ بزنم به بابات اجازه بگیرم بعد بریم علیرضا:اجازه نمیخواد امیرحسین:میخواد عمو جون،برو لباساتو بپوش زنگ بزنم،اونکه قبول میکنه بلاخره علیرضا:اخ‌جون باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه بار شنیدم که یکی میگفت واسه خدا خودتون رو لوس کنید،بزارید خدا نازتون رو بکشه نبینید سن‌تون چقدرِ، بعضی وقت ها واسه خدا با ناز حرف بزنید حتما خریدار داره🫀🥲
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁸♡ رسول زود گفت باشه و قطع کرد کار داشت با علیرضا سوار ماشین شدیم توی نشان آدرس باغ وحش رو آوردم راه افتادیم،تو راه براش خوراکی هم خریدم آوردم دادم بهش امیرحسین:بیا خوشگلم خوراکی بخور تا برسیم علیرضا:عمو من روزه‌ام،نمیخولم امیرحسین:ای خدا،یعنی همش کاری میکنی که من فدات بشم،چشم،ولی شما چون سحری نخوردی میتونی هروقت گشنه شدی یه چیزی بخوری علیرضا:خب من تازه صبحونه خولدم امیرحسین:عمو گفتم که هروقت گشنه شدی،ولی خب بعد از تفریح باغ‌وحش‌مون میریم که واست جایزه بخرم چون روزه گرفتی علیرضا:چی میخلی بلام؟ امیرحسین:اوووم واست از اون کامیون بزرگا بگیرم؟ علیرضا:نه من تفنگ بزرگ میخوام امیرحسین:باش واست تفنگ میخرم علیرضا:آخ جون،عمو رفتیم میخوام برم شیر ببینم امیرحسین:باشه شیرم می‌بینیم ضبطُ روشن کردم یه دستم روی فرمون بود یه دستم تکیه به شیشه سرمو نگه داشتم امروز دوست نداشتم که روز علیرضا رو خراب کنم،میخواستم خودمو خوب نشون بدم که دلتنگی‌ش برای عمو کمتر بشه خداروشکر امروز خیابون ها باهام یار بود خلوت بود زود گاز دادم تا برسیم یک ساعتی توی راه بودیم علیرضام کلی خسته شده بود علیرضا:عمو امیرحسین:جونم؟ علیرضا:وقتی لوزه باشی میشه آب خورد؟ امیرحسین:آره عمو گفتم که چون شما کوچولویی و خدا خیلی شما رو دوست داره اجازه میده بخوری علیرضا:خب تشنمه امیرحسین:بیا این آبمیوه رو بخور فعلا رسیدیم آب میخرم واست،یکم گرمه علیرضا:اشکال نداره وقتی رسیدیم بلیت خریدم وارد شدیم از همون اول گیر داده بود بریم سمت شیر‌ وقتی شیر رو دید ترسید پشتم قایم شد علیرضا:عمو نخوله منو؟ امیرحسین:خوشگلم تو قفسِ کاری نمیکنه،میخوای بریم میمون ببینیم؟ علیرضا:آره دستشو گرفتم رفتم سمت میمون ها،اونجا با حرکت‌شون کلی می‌خندید گوشیم زنگ خورد دیدم کمیلِ خواستم جواب ندم ولی گفتم شاید کار واجب داشته باشه امیرحسین:سلام جونم کمیل:سلام کجایی؟ امیرحسین:ممنون حال من خوبه،شما خوبی؟ کمیل:کجایی؟ امیرحسین:چیکار داری خب حسینی:امیرحسین چرا مقاومت میکنی واسه گفتن؟بگو کجایی دیگه با صدای عصبی سرگرد هنگ کردم امیرحسین:با علیرضا اومدم باغ وحش حسینی:زود لوکیشن بفرست واسم،هیج جایی نمیری امیرحسین،همین الان میری میشینی تو ماشین کسی اومد سمتت سریع میری فهمیدی؟ امیرحسین:اتفاقی افتاده؟ حسینی:فهمیدیییی امیرحسین:بله رئیس فهمیدم حسینی:مراقب خودتون باشید امیرحسین:چشم تماس قطع شد هاج و واج مونده بودم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:¿¿¿¿¿¿
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵⁹♡ بزور علیرضا رو راضی کردم دوباره میارمش رفتیم سوار ماشین شدیم البته که تو راه گریه میکرد که بمونیم آخرم بغلش کردم آوردمش تو ماشین امیرحسین:علیرضا عمو گفتم که دوباره میارمت،الان باید اینجا بمونیم خب علیرضا:من هنوز هیچی ندیده بودم،بلیم دوباره امیرحسین:چشم میارمت فقط یکم صبر کن اینجا باش؟اصلا میخوای فیلم سینمایی دانلود کنم ببینی؟ علیرضا:باهات قهلم ولم تن در‌هارو قفل کردم فکرم مشغول صدای عصبی سرگرد شد،نکنه اتفاقی افتاده باشه؟ دلشوره بدی گرفته بود زود گوشیمو درآوردم شماره عمادُ گرفتم بعد از چند بوق برداشت عماد:جانم؟ امیرحسین:عماد عموم خوبه؟ عماد:سلام امیرحسین جان امیرحسین:سلام،بگو هیچ اتفاقی براش نیفتاده؟ عماد:نگران نباش،هیچی نشده امیرحسین:مطمئن عماد:آره مطمئن،تو خوبی؟چته امیرحسین:آره،ببخشید مزاحم کارت شدم عماد:خواهش میکنم،مراقب خودت باش،نگران عموت هم نباش حواسمون هست بهش امیرحسین:ممنون خداحافظ خیالم بابت عمو راحت شد همش ساعتو نگاه می‌کردم تا شاید یکم بگذره تا بیان ولی خب ما اومدنی خلوت بود یک ساعت طول کشید دیگه الان ببین چی میشه غروب هم هست امیرحسین:با من هنوز قهری؟ علیرضا:اره،خب بریم تو دیگه،چی میشه مگه امیرحسین:آخه عمو رئیسم بهم گفت تو ماشین بشینیم وگرنه دعوام میکنه علیرضا:اَه دست به سینه شد و اخم کرد بعدم روشو کرد سمت شیشه امیرحسین:قهر نکن باهام دیگه،میارمت دوباره باش؟ علیرضا:دوست ندارم دیگه،اگه عمو مهدی بود تورو میزد منم می‌آورد اینجا دوباره امیرحسین:خب عمو الان نیست،منم که گفتم قول میدم میارمت اینجا دوباره اصلا بابا رسولم میاریم خوبه؟یا آفرینُ بیاریم خب علیرضا:من دیگه با تو نمیام اصلا هیچ‌جا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکم دعوا عمو و برادر زاده ببینید😂
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍