نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴》 #حامد خستگی پشت پلکهام بود و
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁵》
#رسول
روزبعد...غروب..سایت
عمو بخاطر حال بدش دوباره بیمارستان بستری شده بود و به زنعمو هم گفته بودیم..بنده خدا از ظهر تو بیمارستان پیشعمو بود و ریحانه هم خونه داییش بود
منم از وقتی رسیده بودیم بابا بهم سپرده باید کسایی که عمو رو به این روز انداختن پیدا کنم ولی هرکاریمیکنم نمیشد ردی ازشون زد...
گوشیم زنگ خورد دست از کیبورد کشیدم دیدم رسامِ
تکیه دادم به صندلی و تماس وصل کردم،لیوان چاییمو هم برداشتم یکم خوردم ازش
رسول:چطوری آقای درسخون؟
رسام:سلام رسول خوبی
رسول:سلام،شکر..چه خبر؟
رسام:هیچی..میگم رسول من عجله دارم باید برم داداش
رسول:خب چرا زنگ زدی وقتی عجله داری؟بیکار شدی میگرفتی قشنگ حرف میزدیم
رسام:نه کارت داشتم
رسول:پس بگو،آقا رسام کارش گیر کرده..بگو داداش.بگو که رسول جونت در خدمتتِ
صدای خندهش پیچید تو گوشم
رسام:یکم پول بهم قرض میدی؟جایی گیرم
رسول:یه بار شد برای پرسیدن حال داداشت زنگ بزنی؟؟
رسام:رسول جان میدی یا نه برادر؟لنگم الان
رسول:کوفت..چقدر بزنم؟
رسام:ببین خودم یکم دارم تو ۱۰ تومن بده
رسول:باش میزنم برات...کاری دیگه نداری؟
رسام:نه دمت گرم فقط رسول
رسول:هوم
رسام:به بابا چیزی نگیا
رسول:وا چرا نگم؟مگه خلاف کردی نگم...من که نمیگم اینارو ولی واقعا چرا
رسام:نمیخوام بدونه پول لازم داشتم..حالا بعدا توضیح میدم بهت
رسول:خیله خب باشه..مراقب خودت باشه
رسام:چشم توهم مراقب باش..به بابا سلام برسون
رسول:باش خدافظ
رسام:فعلا
تماس قطع کردم و زود ۱۵ تومن براش زدم تا یکمم پول خورد و خوراکش بمونه..لابد باز میخواد برای خودش کتاب بگیره،از دست این رسام
لیوان گذاشتم کناری و دوباره مشغول شدم..حتی از بچه های مهاباد هم کمک گرفته بودم تا برن محلی که از اونجا آرپیجی شلیک شده شاید تونستن چیزی پیدا کنن ولی هیچی نبوده
بلند شدم رفتم تو اتاق بابا و در زدم..
گوشه اتاقش سجاده پهن کرده بود و داشت نماز میخوند،به ساعتم نگاه کردم که چند دقیقهای میشد اذان دادن..برگشتم سمت نمازخونه و خودمم نماز خوندم
توی نماز صدای بلند خنده های بچه ها که داشتن فوتبال دستی بازی میکردن میومد
رفتم کنارشون...
رسول:یکم آروم حداقل بازی کنید
یهو یکی گل زد که صداها بیشتر شد،سریاز تأسف تکون دادم و رفتم سراغ یخچال..البته اگه سعید و داوود و فرشید بودن ما از اینا بدتر نمازخونه رو میذاشتیم رو سرمون حتی یادمه دوبار بخاطر این قضیه توبیخ شدیم از عمو
از تو یخچال آبمعدنی برداشتم و رفتم تو اتاق بابا،حالا نمازش تموم شده بود و داشت به پرونده ها رسیدگی میکرد
رسول:خسته نباشید
حامد:ممنون..چه خبر تونستی چیزی پیدا کنی؟
صندلی رو کشیدم عقب روش نشستم نوچی کردم وبعد گفتم
رسول:خیلی تمیز اینکارو کردن...هیچ ردی ازشون نیست،بدبختی جای پرتی هم بوده که بگیم جاده دوربین داشته یا حداقل اونجا ها خونهای،مغازهای چیزی بوده...هیچی نبوده
حامد:نمیدونم واقعا چیکار کنیم دیگه...باید بفهمیم کار کی بوده،که اگه ربطی به نوری سوژه پروندهمون داره سریع اقدام کنیم و حداقل دیگه بهش اعتماد نکنیم بابت حرفها و اطلاعاتش
رسول:اگه همه حواسمون پرت این قضیه بشه از پرونده فاصله میگیریما
حامد:چرا باید از پرونده دور بشیم؟..این اتفاقی هم که برای محمد افتاد الکی نیست که بخوام سرسری از کنارش رد بشم...هوف مغزم دیگه نمیکشه
رسول:حالا یه کاریش میکنیم...میخوای بری خونه استراحت کنی
حامد:نه میرم پیش محمد همراه بمونم...توام که شیفتی امشب
رسول:آره شیفتم..ولی فردا یه ساعت مرخصی میدی بهم برم پیش آرمان؟بریم یکم دور بزنیم باهم
حامد:تا فردا زیاد مونده هنوز آقارسول
باشهای گفتم و اومدم بیرون،به آرمان پیام دادم که فردا جور کن بریم بیرون حالا ساعتشو بهت میگم اونم زود سین زد و گفت حله...آخ اگه عمو تو صفحه چت منو تو بود که بدبخت بودیم آرمان
روی صندلیم نشستم و نگاه درموندهای به سیستم انداختم
رسول:خب وقتی هیچی نیست من چیو پیدا کنم آخه...اونقدرم استاد نیستما
قولنج دستمو شکستم و مشغول شدم دوباره
••••••••••••••••
#رسام
به دوتا قوطی که تو دستم بود نگاه کردم و بعد به سروش که برام آورده بود
رسام:ببین من امتحان کردمشون،خدایی خوب انرژی میده به ادم..از صدتا شاتقهوه هم بهتره
سروش:بهت که گفته بودم،فقط یدونه بخور ازش،زیاده روی نکن بار اولته تازه میخوایی شروع کنی.پولو ریختی؟
رسام:آره..ولی یکم ارزون حساب کن بابا چه خبره
سروش:از مرز گذشتهس این قرصها..میدونی با چه مکافاتی رفتم اونور آب خریدم..آوردم اینجا..بعد اومدم اصفهان..بعدبرای تو جوجه درسخون آوردم..باور کن ارزون حساب کردم باهات تازه..برای بقیه قوطی ۴تومن حساب میکنم برای تو ۳تومن..بعد اصلا
نذاشتم جملهشو کامل کنه چون مطمئن بودم اگه ولش میکردی تا صبح میخواست حرف بزنه
رسام:باشه اشتباه کردم..۶ تومن زدم به حسابت
سروش:آهان همین شد...کلک تو که ۱۰تومن از داداشت گرفتی...به منم میدادی یکم خو
رسام:یکم گرفتم برم برای خودم یه کوفت دیگه بخرم...اصلا تو چیکار داری آخه..فقط بازم مثل اونسری حل کنم تو آب؟
سوار موتورش شد و کلاه کاسکتشو گذاشت رو سرش
سروش:آره..جواب یه ماهتو میده..بازم خواستی بگو بهم..راستی بین این رفیقات حرف بنداز ازش و تعریف کن شاید مشتری بشن
رسام:اونا به اینجور چیزا پول نمیدن
سروش:پس خر گروه تویی...خب احمق چی از درس خوندن به آدم رسیده که به تو برسه...خری خر
بعد از مورد عنایت دادن من گازشو گرفت رفت..زیر لب خودتی زمزمه کردم..
با صدای پیام گوشیم نگاهی کردم دیدم بچه ها پیام دادن تخممرغ بخرم برای شام..واقعا دیگه حالم داشت بههم میخورد از صبح تا شب نیمرو و املت و تخممرغ آبپز خوردن
برای تنوع توی غذای امشب چندتا سوسیس گرفتم تا سوسیس تخممرغ بخوریم..حداقل بهترین غذای خوابگاه همین بود
زود تاکسی گرفتم و رفتم تو خوابگاه..
بچهها بازم درست کردن شامو انداختن گردنم..زود یه چرتی درست کردم و با نون افتادیم به جون ماهیتابه..واقعا اگه یکی از در میومد تو اتاق فکر میکرد با چندتا دیوونه که تازه از تيمارستان فرار کرده داره ملاقات میکنه..یا شایدم چندتا وحشی
بعد از شام بدون اینکه اون ماهیتابه رو کسی زحمت بده به خودش برداره همه رفتن خوابیدن رو تختهاشون
رسام:مگه فردا امتحان ندارین شما؟
حمید:رسام جونمون هست میرسونه
رسام:بیخود...بخدا نخونید کوفتم نمیرسونم
رضا سرشو از گوشی بیرون آورد و گفت
رضا:خب این اصلا خوب نیست رسام جان چون اتفاق سری گذشته تکرار میشه...
با حرفش یاد چند روز پیش افتادم که وقتی در خودکارمو بستم برگه از جلوم برداشته شد و یه برگه خالی که فقط اسم رضا محمدی بالای صفحه نوشته شده بود جلوم قرار گرفت..که من براش بنویسم
حمید:اینسری نوبت منهها رضا
رضا:خفه شو بابا.خودم اینو پیدا کردم پس فقط برای خودمو
حمید:ایشالا استاد جاتو عوض کنه پس
رضا:خب عوض کنه..بلاخره یه نفر که بغل دست من میشینه...برگهمو با اون جابه جا میکنم
رسام:باشه بگیرید بخوابید میخوام درس بخونم...بخدا خروپف کنید پارچ آبُ خالی میکنم روتون
هیچی نگفتن ولی صدای خروپفشونُ الکی درآوردن...واقعا داشتن میرفتن تو مخم.. زود ظرف شامُ جمع کردم با یه لیوان آب و ایرپاد به همراه کتابهام نشستم رو تخت، یه قرص انداختم توی آب که مثل قرص جوشان عمل کرد و خیلی سری بدون هَم زدن حل شد
لیوانُ یه نفس سر کشیدم،خداروشکر مزه بدی نداشت که نتونم بخورم
____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خدا بخیر کنه...(:》
پ.ن¹:رسول به استاد نبودن خود اعتراف کرد...
پ.ن²:این اعترافُ میشه گذاشت برترین اعتراف قرن😂
پ.ن³:قرصهای انرژیزا..../:
پ.ن⁴:توی ذهن نویسنده و خوانندههای رمان...👈🏻(رسام خررررر..احمق..گیججج)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا 🎀
https://ble.ir/mardombot?start=413848953
بچه ها این لینکُ توی بله باز کنید حتما
ازتون چندتا سوال میپرسه یه رباتِ
۱۰ تا سوال و نتیجهاش بهت میگه شبیه کدوم یکی از یاران امیرالمؤمنین هستی..
قرعه کشی هم داره
خیلی حال میده خدایی...
سؤالش هم خیلی اسونه درباره خودته..که چه واکنشی نشون میدی در برابر بیعدالتی و حالا سوالی که میپرسه...
سریع شرکت کنید تا تموم نشده😃❤️
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
یادتونه گفتم عید غدیر سوپرایزتون میکنم؟😁
خب بفرمایید...قرار یه پارت دلی خوشگل و اصلا اوووف🤌🏻 از نعمت الهی بخونیم...
این عیدی من بهشماست
فقط نمیخواستم لو بدم ولی گفتم یه کاری ازتون بخوام...🙄
مارو تا پنجشنبه عید غدیرخم برسونید به ۸۷۰ نفر تا پارت دلی بدم😉
یاعلی..