eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
872 دنبال‌کننده
207 عکس
109 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ♥︎
شیعه‌های آقا امیرالمؤمنین...عیدتووووون مبارک😍😍😍😍💞
وچه‌زیباست‌جمله... أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله...در اذان ما💚🌿
نعمت‌الهی/زنگارღ
_
عیدت‌مبارک بشه تو آسمونا بابای‌سیدم...🥺💚
نعمت‌الهی/زنگارღ
_
امروز منتظر سخنرانی شما بودیم...💔
و صد‌ها بار‌ الحمدلله که شیعه‌ی مولا علی هستیم....(:💞
خب بچه ها من الان دارم میرم مهمونی ۱۰ کیلومتری غدیر... شب بهتون پارت دلی رو میدم..🌷
خب بریم برای پارت رمان نعمت‌الهی😃💞
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღرمان‌نعمت‌الهیღ ღپارت‌دلیღ صدای‌ هياهوي مهمان ها...صدای خنده‌های بچه‌ها برای بازی‌هایشان..بوی گل‌های یاس و رز که فضای سالن را پر کرده بود و موسیقی ملایمی که در پس‌زمینه می‌پیچید..همه و همه مثل یه خواب شیرین بنظر می‌رسید..ولی برای محمد و رسول که با چشمانی ذوق‌زده و بغضِ دلتنگی به بچه‌ها خیره بودن،این جشن و مراسم یه چیزی فراتر از یه خواب بود.. شاید این لحظه یه رویا بود..رویایی که از عسل هم شیرین‌تر به کام‌شان بود..این لحظه‌ها برای این دو پدر تلاقی سالها خاطره،خنده،ترس و عشق خالصِ پدرانه بود...این مهمانی اوجِ سالها زحمت،نگرانی پدرانه،امیدهای‌ناگفته و عشقی بیکران بود که اکنون به ثمر نشسته بود رسول با لبخندی عمیق سعی داشت بغض توی چشم‌هایش را پنهان کند و گویا موفق بود..چون علیرضا با لبخند پدر لبخندی عمیق‌تر برایش در جواب می‌فرستاد.. رسول جسمش در مراسم بود و فکرش در پی این چندسال..از روز متولد شدن علیرضا و خنده های قشنگ عاطفه و خودش.. روزهایی که توانست راه برود و با زبان شیرینش اسم بابا و مامان را تکرار می‌کرد و کیلو کیلو قند در دل این پدر و مادر آب می‌کرد..روزهایی که این پسر کوچولو با ذوق بچگانه‌ش میدوید برای چند لحظه به آغوش کشیدن کوه زندگی‌ش..رسول رسید به غم اون روز تصادف..غمی که تا به الان هم با او بود و داشت با این رفیق ابدی زندگی می‌کرد..ولی امروز و توی این لحظه و این مکان جایی برای غم نبود که سریع رسول پرش زد به روز مدرسه رفتن علیرضا..روزی که کنکور قبول شد..دانشگاه رفت و روزی که با خجالت و عرق سرد روی پیشونی به او گفت عاشق دختری شده..دختری که از بچگی هم سر او غیرت داشت و برای خودش می‌دانست..الان همان علیرضا با کت و شلوار اتو کشیده دامادی و لبخندی که ترکیب شده‌ی ذوق و استرس این لحظه رو داشت،زده بود... این خاطرات شاید چند دقیقه در ذهن تداعی شود ولی هر کدام خلاصه میشد به عمر رفته رسول...رسول پیر شد تا علیرضا به اینجا برسد..ولی از ثمره‌ی تلاش و پدری کردنش راضی بود و می‌دانست الان عاطفه هم در کنارش حضور دارد به عنوان مادر داماد و دارد با لبخند و عشق مادرانه برای علیرضا کوچولوی خودشان آرزوی خوشبختی می‌کند.. انگار زور غم زیاد بود که میخواست از قفسی که رسول برایش امروز درست کرده بود خارج شود و دوباره بر قلب شکسته رسول لنگر بندازد...غمی که پرو تر از هر‌زمان،هم بر دل رسول نشست هم علیرضا که جای خالی مادرش به خوبی حس می‌شد رسول و محمد نزدیک عاقد رو به بچه‌ها نشسته بودن..عاقد بعد از بررسی و نوشتن مدارک بچه‌ها شروع کرد به خواندن خطبه...عاقد کلامِ خدا را آغاز کرد و خطبه عقد جاری شد..هر دو پدر بی‌اختیار گذرِ سریع زمان را حس کردند،گویی همین دیروز بود اولین لبخند فرزندشان را دیدند..اما اکنون آنها ناظرانِ خاموشِ آغازِ فصلی نو در زندگیِ پاره های تن‌شان بودند..فصلی که عشق،آن‌را نوشته بود و خودشان،با تمامِ وجود،آن‌را آبیاری کردن.. صدای‌ و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی‌ در سالن پخش شد.. نگاه همه افراد حاضر میخ دونفری بودن که با عاشق و محبت خالص در کنار هم نشسته بودن و برای شروع زندگانی‌شان آیات نورانی قرآن را هدیه می‌کردن به خود... علیرضا با تردیدی عاشقانه،دستش را به سوی حلما دراز کرد.در آن لحظه‌ی ناب،وقتی انگشتانِ جوانشان در هم گره خورد،گویی نفسِ دنیا برای رسول و محمد بند آمد.دنیا برای آن دو پدر،برای لحظه‌ای کوتاه، از حرکت ایستاد.آن‌ها می‌دانستند که از امروز،نقششان کمی تغییر خواهد کرد..دیگر آن تکیه‌گاهِ اصلی نخواهند بود،اما وقتی آرامش و عشق را در نگاهِ فرزندانشان دیدند،فهمیدند که هیچ لذت و شوقی بالاتر از این نیست که ببینی عصاره‌ی جانت..عزیز دلت..پاره‌تنت..و خلاصه همه زندگی‌ت،حالا خودش،شعله‌ی عشقِ دیگری را برافروخته است. بعد از سه بار گفتن عروس رفته گل بچینه و گلاب بیاره نوبت رسید به زیر لفظی و اینموقع بود که نبود عاطفه به عنوان مادر داماد بیشتر از پیش حس شد ..رسول با بغض تو گلو خواست به سوی عروسِ پسرش رود و گردنبندی را به نشانه زیرلفظی به او هدیه کند ولی با دیدن اینکه عمه زینب با لبخند و مهربانی به سوی حلما رفت و اورا عروس خود نامید قطره اشکی شد بر روی گونه های این پدر و پسر جاری شد... ولی با جمله حلما که گفت "بااجازه‌پدرومادرم‌ و بزرگ‌ترهای جمع...برای یه زندگی پر از عشق و محبت بله" نگاه علیرضا با لبخند خاصی روی چهره حلما چرخید و صدای کف زدن بلند شد.. بعد از اینکه علیرضا هم بله‌ای از جنس و رنگ عشق گفت رسول به سمتشان رفت و اول حلما را پدرانه به آغوش کشید "خوشبخت بشی دخترم" و حلما در جواب تشکر کرد و حالا رسول با دردانه‌ش روبه‌رو شد....