کهنجامیست پر از بادهی ناب
به هر بیتش نهفته صد هزار خواب
اگرچه قرنها بر او گذشته
هنوز آوازش از نو، تازه و تاب
دو قلب و یک تپش، یک نبض، یک آوا
دو چشم و یک نگاه، یک عشق، یک رویا
کنار هم که باشیم، جهان کوچک میشود
که ما شدیم، تمام شد تنهاییها
دستش همیشه بوی دعا و نان داشت
چشمش همیشه دنبال من، نگران داشت
هر جا که پا گذاشتم، رد او بود
دنیا اگر سرد است، آغوشش امان داشت
چرخ گردون که میچرخد، چه پنهان است
در این گردش، هزاران راز پنهان است
بیا بنشین، ببین این چرخ بیپروا
که هم ویران کند، هم باغ و بستان است