حس می کنم که عمرم را باخته ام و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم.
شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد.
من هرگز در زندگی راهنمایی نداشته ام. کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه دارم از خودم دارم و هر چه ندارم تمام آن چیزهایی است که می توانستم داشته باشم اما کجروی ها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.
بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست، به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است
"قسمت هایی از نامه ی فروغفرخزاد به ابراهیمگلستان."
یکی از بهترین خاطراتم که خیلی توی مغزم پر رنگه روزیه که توی مدرسه مست بودم(نپرسید چطوری)و همش به موهای نجلا وقتی پشت سرش بودم دست میزدم و هیچیم نمیگفت و یهو خوابم برد کلا🛐
یا روزی که رفتیم بیرون و من دنبال بانک بودم.یه بانک دیدم نجلا گفت بیا بریم توی بیمارستان بانک هست رفتیم توی بیمارستان گفتن توی حیاطه وقتی اومدیم توی حیاطش دیدیم کل بیمارستان رو دور زدیم و درواقع اون بانکی که دیدیم بانک بیمارستان بوده🎀