از اینکه همه چیز را به شوخی میگیرم گِله میکنی
عزیزِ من!
بابت هرکدام، تکه جانی و اشکِ چشمی را فروختهام؛غم دیگر به استخوانم گیر نمیکند . .
امروز دلم خواست که در این هیاهوی روزگار، واژهها را برایت بیاورم؛ واژههایی که شاید مثلِ نسیمِ خنکی در گرمای تابستان، یا مثلِ اولین شکوفههای بهاری، به دلت بنشیند و لبخندی به رویت بیاورد.تو برای دوستانت، چونان باغی هستی سرسبز و پر از آرامش؛ جایی که هر غمی در سایهسارِ مهرت رنگ میبازد و هر دلهرهای در حضورِ امنِ تو، آرام میگیرد. مثلِ چشمهای زلال، زلالی و صداقت از وجودت جاریست و همنشینی با تو، طراوتِ جانفزایی دارد.
ادامهش
برای تو، آرزو میکنم که دشتهای دلت همیشه پر از گلهای ارغوان باشد، آسمانِ آرزوهایت همیشه صاف و آبی بماند، و رودهای جاریِ زندگیت، سرشار از زلالِ شادی و اتفاقاتِ خوش باشد. صبحهایت با نوای امید آغاز شود و شبهایت، چونان لالاییِ مادر، آرامشبخشِ روحت باشد.امیدوارم این نامه، هرچند کوتاه، چونان قطره بارانی بر کویرِ خستگی، تازگی و امیدی را مهمانِ دلت کند و یادت بیاورد که در این جهان،حضورِ آدمهای امن و پرمهر،چقدر ارزشمند است-سو
هدایت شده از City of stαrs
بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه.» گفت: «من قبلا میرفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشمهاش التماس میکرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسهم باشه، میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسهش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی میافته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.
تو هیچوقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.»
قهوهیسردآقاینویسنده ؛