https://eitaa.com/Timarox/654
گاهی زندگی مثل هوای گرفتهی قبل از بارونه؛ سنگین و بیرمق.
ولی همونطور که بارون بالاخره میباره و هوا تازه میشه، حال دل ما هم یهو بهتر میشه، بیخبر از همهچیز.
یکم صبر کن، جهان هنوز برات رنگی داره،فقط باید بذاری نورش بهت برسه.
........
یاد اون جمله توی انشای کلاس نهمم افتادم
"تو میخوای نور به من بتابه ولی من زاده ی تاریکیم"
با من از احساسات رفته ات بگو.
چشم هایم را یادت رفته؟میدانم که رفته.به تک نگاه دیگری چشمان عاشق مرا فراموش کرده ای.
دست هایم چطور؟دست هایی که با مهر زخم های تورا لمس میکرد.تورا نمیدانم اما دست های من هنوز هم میخواهند سرمای دست های تورا حس کنند.
لب هایم چه؟لب هایی که با هر بوسه وجودم را به تو تقدیم میکرد.هنوز هم حسرت بوسیدن تو بین شلوغی و هیآهوی مردم بر دلم مانده است.
آغوشم را به یاد داری؟آغوش گرمی که هیچگاه تورا پس نزد.انقدر نیآمدی که آغوشم هم از دهن افتاده است.
رفتن از یاد تو مرا میترساند.کاش شبی در سالهای زندگیات،زمانی که دختر کوچکت را به آغوش داری،در میان هیآهو نگاه آشنایم را ببینی.امیدوارم آن شب دخترت نگاهش به من نیوفتد،حرمت میشکند اگر ببیند زنی دیگر عاشقانه پدرش را نگاه میکند.
کاش من را از یاد نبری؛زیرا که به یاد تو زندهام.
هدایت شده از UN
بزرگترین غم تو، آن سکوت ابدی بود که بعد از رفتن او در خانهات سایه افکند
خورشید مثلِ همیشه طلوع میکند ، پرندگان آواز میخونند و شهر ریتم همیشگیاش را ادامه میداد . همه چیز خارج از دنیای تو عادی بود ، اما درون تو همهچیز متوقف شده بود . نه انفجاری بود ، نه فریادی ، فقط سکوت بود . یه سکوت تلخ . یه خلأ عظیم ، یه حفرهی تاریک که هرچه را که زمانی «زندگی» نام داشت ، در خود بلعید.
تو او را در آغوش مرگ ندیدی ، صدایش را نشنیدی ، آخرین نگاهش را به یاد نمیآوری . فقط وقتی برگشتی ، خانه خالی بود . خالی از حضورش ، خالی از لبخندش ، خالی از آن عطر همیشگی که بوی «خانه» میداد .
بزرگترین غمت از دست دادنِ «آیندهای» بود که با او ساخته بودی . آیندهای که حالا تبدیل به انبوهی از «ای کاش» ها و «چرا» های بیپاسخ شده است . هر صبح که بیدار میشوی ، اولین چیزی که حس میکنی ، سنگینیِ نبود اوست . انگار که بخشی از وجودت ، با او پرواز کرده و تو را با بدنی نیمهتمام رها کرده است .
این غم ، نه قابل تقسیم است و نه قابل درک برای کسانی که هرگز طعم چنین خلأ بزرگی را نچشیدهاند . غمت ، گم شدن در خانهای است که دیگر «خانه» نیست ، زیرا او دیگر در آن حضور ندارد .
for : https://eitaa.com/Timarox