از اینکه همه چیز را به شوخی میگیرم گِله میکنی
عزیزِ من!
بابت هرکدام، تکه جانی و اشکِ چشمی را فروختهام؛غم دیگر به استخوانم گیر نمیکند . .
امروز دلم خواست که در این هیاهوی روزگار، واژهها را برایت بیاورم؛ واژههایی که شاید مثلِ نسیمِ خنکی در گرمای تابستان، یا مثلِ اولین شکوفههای بهاری، به دلت بنشیند و لبخندی به رویت بیاورد.تو برای دوستانت، چونان باغی هستی سرسبز و پر از آرامش؛ جایی که هر غمی در سایهسارِ مهرت رنگ میبازد و هر دلهرهای در حضورِ امنِ تو، آرام میگیرد. مثلِ چشمهای زلال، زلالی و صداقت از وجودت جاریست و همنشینی با تو، طراوتِ جانفزایی دارد.
ادامهش
برای تو، آرزو میکنم که دشتهای دلت همیشه پر از گلهای ارغوان باشد، آسمانِ آرزوهایت همیشه صاف و آبی بماند، و رودهای جاریِ زندگیت، سرشار از زلالِ شادی و اتفاقاتِ خوش باشد. صبحهایت با نوای امید آغاز شود و شبهایت، چونان لالاییِ مادر، آرامشبخشِ روحت باشد.امیدوارم این نامه، هرچند کوتاه، چونان قطره بارانی بر کویرِ خستگی، تازگی و امیدی را مهمانِ دلت کند و یادت بیاورد که در این جهان،حضورِ آدمهای امن و پرمهر،چقدر ارزشمند است-سو