ژانوس ؛
میشا کالینز یه شعر داره که توش یه روزی که همسرش پیششون نبوده رو تعریف میکنه. بچههاش خسته بودن و هنوز خیلی کوچولو بودن و خودش هم خسته شده بوده.
کنار خیابون چندتا قاصدک پیدا میکنن و چهارتا برمیدارن، هرکدوم برای یه نفرشون(+مامان بچهها.)
میسون - دخترش - که اون موقع خیلی بچه بوده، بلد نبوده باید دقیقا با قاصدک چی کار کنه. وِست یادش میده و بهش میگن باید قبلش یه آرزو بکنی.
میسون هم میگه I wish for this.
″من همینو آرزو میکنم″
هدایت شده از دین هستم بفرمایید🎀
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*اسپویل*
همه فکر میکنن آخر فیلم که تاد بلند شد و روی میز ایستاد داشت راه نیل رو به جاش ادامه میداد اما درواقع منظور فیلم این بود که تاد یه راه جدید رو شروع کرده و به قول آقای کیتینگ صدای خودش رو پیدا کرده؛ چون نیل خیلی افراطی برخورد کرد و به چیزی که آقای کیتینگ میخواست یادشون بده نرسید و به جاش خودشو به کشتن داد. چارلی هم همینطور، اونم از اونور بوم افتاده بود اما تاد تنها کسی بود که واقعا درس آقای کیتینگ رو فهمید