ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۳ | خونی که پنهان شده بود
درِ خانهی آراد باز شد و رها، نیهان، باران، سام و ساحل وارد شدند.
خانه مثل همیشه بود، اما نبودن آراد همهچیز را عوض کرده بود.
رها فلش را روی میز گذاشت.
رها:
«این فلش باید جواب خیلی از سؤالهامونو بده.»
نیهان چیزی نگفت.
رها مستقیم نگاهش کرد.
رها:
«قبل از اینکه بازش کنیم، یه چیز رو میخوام بدونم.»
نیهان سرش را بالا آورد.
رها:
«تو از اول میدونستی من دختر کامرانم؟»
چند ثانیه سکوت شد.
نیهان بالاخره گفت:
نیهان:
«آره.»
سام با تعجب بهش نگاه کرد.
سام:
«یعنی تو از اول میدونستی رها خواهرته؟»
نیهان آرام جواب داد:
نیهان:
«نه فقط من.»
رها نگاهش را به سمت در چرخاند.
رها:
«آراد؟»
نیهان سر تکان داد.
نیهان:
«آراد هم میدونست.»
رها نفس عمیقی کشید.
رها:
«و الینا؟»
این بار جواب سختتر بود.
نیهان:
«اونم میدونست.»
رها چند لحظه فقط به صفحهی لپتاپ خیره شد.
رها:
«پس من تمام این سالها کنار آدمهایی بودم که حقیقت زندگی منو میدونستن... و خودم هیچچیز نمیدونستم.»
باران آرام کنار رها ایستاد.
باران:
«رها، شاید مجبور بودن چیزی نگن.»
رها بدون اینکه نگاهش کند گفت:
رها:
«میدونم.»
بعد فلش را به لپتاپ وصل کرد.
صفحه چند ثانیه سیاه ماند.
بعد یک فایل باز شد.
عنوان فایل فقط یک اسم بود:
KAMRAN — 1999
رها ابروهایش را درهم کشید.
فایل شامل چند عکس قدیمی، چند سند و یک ویدئو بود.
ویدئو را باز کردند.
تصویر کامران بود.
جوانتر از چیزی که رها در عکسهای قدیمی دیده بود.
کامران مستقیم جلوی دوربین نشسته بود.
کامران:
«اگر این فیلم رو میبینید، یعنی دیگه نتونستم خودم حقیقت رو به رها بگم.»
رها خشک شد.
صدای کامران ادامه پیدا کرد.
کامران:
«رها، وقتی به دنیا اومدی، من میدونستم خطری که سالها ازش فرار کرده بودم، بالاخره به من رسیده.»
رها به صفحه خیره مانده بود.
کامران:
«مازیار راد فهمیده بود که تو به دنیا اومدی.»
نیهان ناگهان سرش را بلند کرد.
نیهان:
«مازیار راد...»
سام پرسید:
سام:
«کیه؟»
نیهان جواب داد:
نیهان:
«دشمن قدیمی پدرم.»
صدای کامران دوباره پخش شد.
کامران:
«مازیار فکر میکرد با از بین بردن رها، آخرین شاهدی که میتونست حقیقت رو به خانواده برگردونه، از بین میره.»
رها آرام گفت:
رها:
«چه حقیقتی؟»
ویدئو ادامه پیدا کرد.
کامران:
«سالها قبل، مازیار و پدر نیهان در اتفاقی دست داشتن که نباید هیچوقت فاش میشد. من مدارکی داشتم که میتونست همهچیز رو نابود کنه.»
رها به نیهان نگاه کرد.
نیهان صورتش کاملاً جدی شده بود.
کامران:
«اما مازیار فقط دنبال مدارک نبود. میدونست اگر من بمیرم، ممکنه مدارک به دست رها برسه. برای همین تصمیم گرفت خود رها رو از بین ببره؛ حتی قبل از اینکه بتونه چیزی از گذشته بفهمه.»
باران آهسته گفت:
باران:
«پس به خاطر اینکه رها دختر کامران بود...»
نیهان حرفش را کامل کرد.
نیهان:
«نه. فقط به خاطر دختر کامران بودن نبود.»
همه به او نگاه کردند.
نیهان:
«رها آخرین کسی بود که میتونست به اون مدارک دسترسی پیدا کنه.»
رها برگشت سمتش.
رها:
«ولی من اون موقع فقط یه نوزاد بودم.»
نیهان گفت:
نیهان:
«دقیقاً. برای همین کامران مجبور شد کاری کنه که هیچکس انتظارشو نداشت.»
ویدئو دوباره پخش شد.
کامران:
«من رها رو به خانوادهای سپردم که هیچ ارتباطی با ما نداشتن. ازشون خواستم دخترم رو به فرزندخواندگی قبول کنن و هیچوقت درباره گذشتهاش چیزی بهش نگن.»
صدای کامران برای چند لحظه قطع شد.
بعد گفت:
کامران:
«اگر رها زنده موند، یعنی اون خانواده تونستن ازش محافظت کنن.»
رها چشمهایش را بست.
همان لحظه صفحه تغییر کرد.
یک عکس قدیمی ظاهر شد.
عکس یک نوزاد در آغوش کامران.
پشت سرش نیهانِ چندساله و الینا ایستاده بودند.
و کنارشان...
آرادِ کودک.
رها با دیدن عکس چیزی نگفت.
فقط به تصویر خیره ماند.
سام آرام گفت:
سام:
«پس آراد از همون موقع میدونسته...»
نیهان جواب داد:
نیهان:
«آره.»
رها عکس را بزرگ کرد.
پایین عکس یک جمله نوشته شده بود:
«اگر روزی رها برگردد، باید قبل از هر چیز حقیقت مازیار را پیدا کند.»
ناگهان گوشی رها لرزید.
یک پیام ناشناس.
رها بازش کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«پدرت نجاتت داد، اما پسر مازیار حالا همون کاری رو میکنه که پدرش نتونست.»
رها رنگش پرید.
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«آراد پیش منه.»
همه ساکت شدند.
رها سریع جواب داد:
«کی هستی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«کسی که میخواد خانوادهی کیان رو از بین ببره؛ درست مثل پدرم.»
رها گوشی را محکم در دستش گرفت.
نیهان جلو آمد.
نیهان:
«رها، تنها نرو.»
رها نگاهش کرد.
چشمهایش پر از خشم بود، اما صدایش کاملاً آرام بود.
رها:
«نمیرم تنها.»
اسلحهاش را برداشت.
رها:
«این بار همهمون میریم.»
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند، لپتاپ یک اعلان جدید نشان داد.
یک فایل تازه باز شده بود.
اسم فایل:
RAHA — BIRTH NIGHT
رها به صفحه خیره شد.
رها:
«این دیگه چیه؟»
ویدئو شروع شد.
تصویر دوربین یک بیمارستان قدیمی بود.
و در گوشهی تصویر...
مردی ایستاده بود که رها تا آن لحظه هیچوقت ندیده بود.
مرد چند لحظه به در اتاق نوزاد نگاه کرد.
بعد تلفنش را بیرون آورد و گفت:
«بچه رو پیدا کردم.»
تصویر همانجا قطع شد.
رها آرام گفت:
«اون کیه؟»
نیهان به صفحه خیره مانده بود.
این بار حتی او هم جواب را نمیدانست.
پایان پارت ۶۳
🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
همونو بگو داستان به این قشنکی
نمیدونم والا شاید خوب نبوده دیگه