_اگه بخوام از دنیام بگم من خواهر خونده ی سیروس و ریگولوسم. بر خلاف خانواده م ریونکلایی ئم. یک سال بزرگ تر از هری هستم. همیشه سوالات زیادی درباره ی سیریوس داشتم ولی کسی بهم جواب نمی داد. بالاخره از عمه ی مادرم که خیلی پیر بود و تقریبا عقلش رو از دست داده بود اطلاعاتی درباره ی سیروس به دست آوردم. البته پسرعمو هام وقتی که مست بودن هم حرف های به درد بخوری زدن. توی ۱۴ سالگی م وقتی که سیریوس از ازکابان فرار کرد با یکی از پسر های ریونکلاییِ هاگوارتز که اونم زندگیش داستانی داره، از خونه و هاگوارتز فرار کردم و توی شهر های متفاوت دنبال سیریوس می گشتم. اون تنها عضو خاندانِ بلک بود که توی اسلیترین نبود و از خونه فرار کرده پس می دونستم می تونه بهم کمک کنه و برام اصلا مهم نبود که چند تا قتل انجام داده. با توجه به چیز هایی که ازش شنیده بودم اون آدمی نبود که چنین کاری بکنه. می خواستم همه چیز رو از زبون خودش بشنوم. در تمام این مدت دامبلدور حامیِ من بود و با نامه هام باهاش در ارتباط بودم. خیلی حرف زدم، نه؟ بقیه ش بماند برای بعد.. ساراکورو
__________
_واو، بی نهایت ایده ی داستانی قشنگی داری🙂✨پیرنگ خوبی هم داره
خوشمان آمد
_هعیییییی آدونا کجایی که پروفسور مگونگالم رفت😔 مگی اسمیت بازیگر نقش پروفسور مگونگال فوت شد بیاید به احترامش چوب دستی هان رو بالا بگیریم 🪄اکسپکتو پاترونام
__________
_آره. 🚶♀
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ💔
#تسلیت🏴
#سید_حسن_نصرالله
_مثل همیشه اولین جمله نامه ی من: درود بانو آدونا خیلی وقته واست نامه ننوشته بودم،اگر نیاز به معرفی داری من ریانا مالفوی هستم دوست هافلپافی یا گریفیندوری تو:) قبلا آدرس کلبم رو تو جنگل ممنوعه بهت داده بودم اما یه چند وقتی میشه که از اونجا نقل مکان کردم به جنگل تاریک! نمیدونم از هاگوارتز تا محل زندگیم چند ساعت راهه ولی میتونی خودتو با جارو برسونی. دلم واست تنگ شده بود و از اینکه دیدم پیشرفت کردی شگفت زده شدم. هنوز به هاگوارتز نرفتی و یه فراری محسوب میشی؟یا برگشتی به هاگوارتز و تو سالنت مشغول نویسندگی هستی؟اگه واسم تعریف کنی روزای اخیرتو خیلی خوشحال میشم. راستییی؛بهت نگفتم تو جنگل تاریک کلی رفیق ومپایر پیدا کردم.اونجا کسایی هستن که از ذات خودمن نمیدونی چقدر خوش می گذره. یادت نره واسم نامه بفرستی،منتظر جغد کوچولوی نامه رسان میمونم
_______
_درود بسیار ریانای عزیز
خوشحالم که برام نوشتی.
داستان جالبی داری، فکر میکردم ناپدید شده باشی و الان که می بینم حالت خوبه، خوشحالم.
من به هاگوارتز برگشتم و روز های خوبی رو کنار اونی که باید میگذرونم. به گونه ای میشه گفت که هنوز فراری ام.
دارم یک کتاب جدید می نویسم و مطمئنم ازش استقبال خواهد شد
ومپیایر ها، موجوداتِ، جالبی ان!
به امید سلامتی شما:
ایـــــدونـــــــــا آدلــِـــــر- ملکه ی اسلیترینی
ــــــــــ
_پاکت خالی از نامه برام میفرستید؟
این الان یک جوکه؟
_چرا میخای ناشناس بمونی
_________
_چون آدمای بزرگ، اولش ناشناخته بودن...
_چندتا از دوستات و یا کسایی که برات هشتگ میزننو بگو
______________
_دوستی ندارمـ اینجا🌚 همه فقط آشنان
میخوام گروه کتابخونی بزنم توی مدرسه. تا رمان های مختلف رو نقد کنیم