_جدیدا به مرگخوار بودن علاقمند شدم.. یعنی خب در خدمت جناب ریدل و ارباب تاریکی بودن یجورایی هیجان انگیزه.. خلاصه هروقت سرورم اومد ممنون میشم بهش بگی من اماده مرگخوار شدنم! D.S
----------
_احساس میکنم تام رو براتون خیلی جذاب نشون دادم بچه ها، عملا کل ایتا داره مرگخوار میشه😂
بزارید یه حقیقتی رو بگم، برادر من توی واقعیت اصلا آدم جذابی نیست
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
_واقعا با ماگل ها کنار نمیام خیلی پر توقعننننن✔️کاش یه بلک یا مالفوی و یا پاتر بودم😕راستی کدوم خاندا
_همون پاتح گفتن فهمیدم😕النا
----
_عجب😂
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
_به تام بگو اگه یه مرگخوار خواست در خدمتم هرچند از هیچکدوم از مرگخوار ها خوشم نمیاد به جزء نارسیسا ک
_ تو مثلا خواهرشیییی حرف تورو گوش میکنه النا
___
_گوش کنید بچه ها اگه فکر کردید، تام به من گوش میکنه...
درست فکر کردید..
_منطقی از این ناشناس استفاده بشه چون تام غیبش زده و اخبار رو بهت نمیرسونه.ازهمون مرگخوار جمع کردنش میشد حدس زد😕
--------
_😂😂بره به درک پسره ی لوس
مثلا تو خواهرشی😑طبق چیزی که فلوریا گفت شما دسته سومید😌
----------
_نخیر دسته چهارم
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
شما خواهرشی شما بگو کدوم دسته اید و اگه دسته سومیم باشه این میشه 3_بهم کاری ندارن و انگار نه انگار خ
دسته چهارم، همون دسته سومه منتها با چاشنی نگرانی، تام یه وقتایی نگرانم میشه(الکی مثلا)
-آدونا میتونی کمکم کنی؟ من اصلا تو نویسندگی خوب نیستم :( چیکار کنممممممممممممممم
_
-آره عزیزم، حتما بگو از کجا شروع کنیم؟ ✨
-https://eitaa.com/Tom_Iduna/3631 اخه چرا تام نارسیسا رو قبول نمیکنه؟:( من که نارسیسام:((((
----
_چون تام دنیای من خیلی سختگیر و بد اخلاقه و خب مو رو از ماست میکشه بیرون به عبارتی🤌🏻
-https://eitaa.com/Tom_Iduna/3636 با چه دانلودری کار میکنی؟ مال من کلا خراب شده هیچی رو دان نمیکنههههه
____
-انواع و اقسام دانلودر ها😂
_https://eitaa.com/Tom_Iduna/3638
توی اون پیامایی که نیومد گفتم خبر رسیده پاتر دوباره دنبال قهرمان بازی بوده و معلوم نیست چکار کرده اما احتمالا از همونه دلیل نبود تئو و متیو هم تحتمالا همینه
#ارتی
-----
_آهاننن
شرح حال:
دیشب روی تختم توی خوابگاه اسلیترین دراز کشیده بودم، هیچکس نبود، عملا تنها بودم.
تاریکی اتاق رو فراگرفته و در آن لحظه تنها پرتو های نور ماه بود که از لای پرده سبز رنگ به داخل اتاق می ریخت. لحافم رو محکم دور خودم پیچانده بودم و سعی می کردم نسبت به سرمایی که همانند انگشتان رقصان درازی گوش و انگشتانم را به آرامی لمس می کرد، بی تفاوت باشم.
انگشتانم آرام زیر بالشت ام خزیدند و چیزی را شکار کردند، از قرار معلوم یک کاغذ.
همانطور که گیج و منگ بودم، کاغذ را مقابل پنجره نگاه داشتم تا پرتوهای نازک نور ماه آن را آشکار کنند.
متن نامه اینگونه بود:
-آدونا؛
در نیمهشب، وقتی که همه چیز در سکوت فرو رفته، به برج شمالی بیا. در آنجا، چیزی منتظر توست که میتواند مسیرت را تغییر دهد. اما به یاد داشته باش، هر تصمیمی که میگیری، پیامدی خواهد داشت. آیا آمادهای که این مسئولیت را بپذیری؟"
"این فقط یک نامه نیست، بلکه یک هشدار است."._@witch_writer ✧° #سناریو