هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
#داستان_وجدان
سلام دوستان من شغلم پرستاری بود و بعد از 34 سال میخام عجیب و بزرگترین راز زندگیمو بگم :
مردی 52 سالم که به تازگی بازنشست شدم....
34 سال پیش خانواده ای به سراغم آمدن و با دادن رشوه ی زیادی خواستن که وقتی تخت بغلیشون بچشو به دنیا آورد با بچه ی خودشون که اون هم همزمان با آنها به دنیا میومد جابه جا کنم، اولش مخالفت کردم و برام عجیب بود که همچین خواسته ای دارن تا اینکه یه شب...👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
هدایت شده از 𝙖𝙢𝙤𝙝𝙚𝙮𝙙𝙖𝙧 | ماینکرافت
نامزدم اومده بود خونمون هعی یه لبخند هر دو سه دقیقه یه بار میومد رو لباش فک کردم دوستاشن که ول نمیکنه گوشی لامصبُ رفتم بالا سرش دیدم تویه کانالی به نام اعترافات خودمونی میگرده فهمیدم همه چیز سر این کاناله که لبخند اورده رو لبای قشنگش : )
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
۵۰نوع کوکو،کتلت جدیدگذاشتم کانال👍
باورنمیکنی بامواد ساده بشه کوکوهای خوشمزه درست کرد😍
غذاهای نونی محلی کشور گذاشتم اینجا👇
https://eitaa.com/joinchat/2315387797Cd93f17f144
مخصوص بچه مدرسه ایها😍👆
🔮عـلـت مـرگ مـتـولـدیـن هـر مـاه⚰
💦کـلـیـک کـن روی مـاه تـولـدت🤯📵👇
🚷فـــروردیــــن⚰ 🚭اردیبهــشـت⚰
📵خــــــرداد⚰ 🔞تـــــیــــــر⚰
🚱مـــــــرداد⚰ 🚳شــهـــریور⚰
🚷مــهـــــر⚰ 🚭آبـــان⚰
📵آذر⚰ 🔞دی⚰
🚱بـهـمـن⚰ 🚳اســفـند⚰
📛مـن بـا سـرطـان مـی مـیـرم😰☝️👆
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
#مژژژژژژژژژده📣📣
کانال #دکتر_عزیزی_آرامش افتتاح شد 🔥🔥
🔸پادکست ، موزیک و رادیو مرسی 🎼 🎙️
🔸متن های آرامش بخش و روانشناسی 😌
🥰 🍃 اگر مدام افسرده ای و
خاطرات گذشته رو مرور میکنی
یکبار عضو جمع ما باش !!!😍 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/2098528539C27286ea4ee
#پاک_میشه_چند_دقیقه_دیگه.... 😱👆
هدایت شده از 𝙖𝙢𝙤𝙝𝙚𝙮𝙙𝙖𝙧 | ماینکرافت
سه بار بگو « یا فتاح »
حالا بزن رو قفلهای وسط قلب ببین خدا چی برات فرستاده😍👇
🟢 🟢 🟢 🟢
🟢 ✨ 🟢 🟢 ✨ 🟢
🟢 ✨✨ ✨ ✨✨🟢
🟢 ✨🔐🔐🔐✨🟢
🟢 ✨🔐🔐 ✨🟢
🟢✨ ✨✨🟢
🟢 ✨ 🟢
🟢
اینجا رزق و روزیت زیاد میشه☝️🏻
هدایت شده از مخزن تاپ پلیر
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ♡𝗠𝗮𝗿𝘆𝗮𝗺 𝗸𝗵𝗮𝗷𝗮𝘃𝗶💕☽
من #افرا دختر شیطون و خوشگل محلمونم. مهراب پسر ناخلف حاج فیضی همسایهمون بود که توی یه شرط بندی بین دوستاش دست گذاشت روی منی که دیوانهوار عاشقش بودم. همه چیز داشت خوب پیش میرفت که پدرم ناخواسته شریک یه قتل و راهی زندان شد. داداش بزرگِ مهراب واسه آزادی پدرم یه قولایی بهم داده بود که با یه خطای مهراب که از قضا اونم به زندان افتاد بهم نزدیکتر شد و من بخاطر نجات پدرم از زندان با دلش راه اومدم. تااینکه یه شب بخودم اومدم و دیدم کنارش نشستم تا زن عقدیش بشم. درست شب عروسی سر و کله مهراب پیدا شد. هرکار کردم نتونستم از فکرش بیرون بیام و قبل اینکه عاقد سر برسه به یه بهونه از کنار سفره عقد بلند شدم و خودمو به اتاق مهراب رسوندم. عروس حاج فیضی که همه به سرش قسم میخوردن با یه اشتباه تبدیل شد به دختر بیآبرویی که دیگه اعتباری پیش کسی نداشت😔
https://eitaa.com/joinchat/947454040C0913a368c4
تقدیر آدما هیچوقت به خواست دلشون پیش نمیره😞