هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
596.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹هر کی عاشق کلاس سفره اراییه بیاد 😻
🌹تزیین _میز تولد
🌹تزیین_یخ
🌹تزیین _پلو
🌹تزیین _ماست
🌹تزیین _شربت
🌹تزیین_میز شام
خودمم عضوم نری از دستت رفته🏃♀
https://eitaa.com/joinchat/2809528535C11fb5fad36
هدایت شده از ♡𝗠𝗮𝗿𝘆𝗮𝗺 𝗸𝗵𝗮𝗷𝗮𝘃𝗶💕☽
🔴 استخدام معلم و دبیر در کشور❗️
دولـت بـا توجه بـه کمبـود معلم
در سال جدید آزمـون استخـدام
۷۰ هزار معلم را بـرگزار می کند 👩🏫
🔻شـرایط آزمـون؛ در کانال زیـر...👇
https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🦿درمان دیسک کمر و گردن #بدون_عَمَل
اگه دیسک کمر داری قبل از عمل و فیزیوتراپی دو دقیقه این راه طبیعی که میگمو انجام بده
راحت از شرّ کمر درد خلاص میشی😇
با این کار ساده خون رسانی ناحیه درد رو زیاد میکنی بعد بدن خودشو ترمیم میکنه 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
هدایت شده از ↱˖ ࣪⭑𝗠𝗲𝗺𝗲𝗻𝘁𝗼 𝗦𝘁𝘂𝗱𝗶𝗼🎙⤾
اگه فقط پای چپ
یا فقط پای راستت گِزگز میکنه :
👈 حتما این مطلب رو بخونید
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد.... 👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/1626277007Ca2624d4c52
هدایت شده از 𝙋𝙍𝙄𝙈𝙀 𝙈𝙀𝙈𝙀
🔞 کسی ، که《 غسل جنابت 》انجام نمیدهد....
حتماً بخـــونید! 😱😱
https://eitaa.com/joinchat/1626277007Ca2624d4c52
مشــــاهده ➡️
هدایت شده از 𝙖𝙢𝙤𝙝𝙚𝙮𝙙𝙖𝙧 | ماینکرافت
من #ایلین ی دختر خیلی زیبای روستایی بودم روستای ما خیلی دور افتاده و فقیر بود یروز چو افتاد که خان میخواد بیاد خواستگاریم و از این خبر اهالی از خوشحالی سر از پا نمیشناختن و همه امید داشتن که اگه من عروس خان بشم خان به روستامون توجه کنه و مردم از این فلاکت دربیان من میترسیدم و راضی به این ازدواج نبودم ولی بخاطر مردم روستا مجبور شدم قبول کنم روز خواستگاری ارباب و پسرش اومدن خونمون وقتی برای پذیرایی وارد اتاق مهمان شدم پسرخان با غضب از جا بلند شد و بطرفم اومد و جلو پدرم چیزی گفت که از خجالت آب شدم اون گفت که اونا منو فقط بخاطر.....😭😭
برا خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d