قاشق قاشق خوشحالی جمع میکنم، تانکر تانکر تبدیلشون میکنم به اشک.
سهشنبه خدا کوه را آفرید، آقای امینپور. سهشنبه کوه فروریخت بر روی تخت بیمارستان، سهشنبه خدا کوه را آفرید. سهشنبه سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید. سهشنبه کوه گریه کرد، آبشار آبشار! سهشنبه آقای امینپور... سهشنبه. سهشنبه دیدیم زیر خاک گم شدند، قلههای استوار.
هشتم آبانماهِ چهارصد و پنج، نوزدهسال پس از سهشنبهٔ سنگین و سرسخت.
از سرنوشت کبوترهای مسافری که از دستان مادربزرگ دانه میخوردند خبر داری؟ مادربزرگ مُرد و کبوترها هم فردا مُردهبودند.
نمیخوام بمیرم. هنوز خیلی زندگی مونده که تجربه کنم. حیفه بمیریم وقتی هنوز زندگی نکردیم.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
نمیخوام بمیرم. هنوز خیلی زندگی مونده که تجربه کنم. حیفه بمیریم وقتی هنوز زندگی نکردیم.
من شب خوابیدم و آرزو کردم فردایی نباشه اما باز بیدار شدم و باز فردایی در کار بود و فردا که گذشت، دیگه هیچشبی آرزو نکردم فردایی نباشه. زندگی ارزششو داره.