متن نامه کارل به پدرش ریک گرایمز:
تولد 8 سالگیمو یادم میاد تو شعبه کنتاکی با اون کیک گنده و اینکه عمه ایو یهو هممونو سورپرایز کرد
من مامان رو یادم میاد من اون رفیق خسیسمو یادم میاد من مدرسه و سینما رفتنو پیتزا شب جمعه
و مامان بزرگ و بابابزرگ و کلیسا و کباب باربیکیویی تو تابستون و اون استخر بچه ایی که واسم گرفتی
راجع به قدم زنی هایی که تو محله انجام میدادیم واسم تعریف کردی دستمو میگرفتیو
دور محله میچرخیدیم تا به مزرعه رُز برسیم فکر میکردم یادم نمیاد ولی من خورشید و درخت های ذرت و گاو های اونجا رو یادم میاد
تو زندان تا بقل حصار ها میرفتیم و تو چیمام نگاه میکردیو راجع به اون موقع میگفتی و فقط گفتنت نبود وقتی تعریف میکردی من
اون لحظه ایی که دستتو میگرفتیو به یاد میاوردم و احساس میکردم و احساس امنیت میکردم
فکر میکردم بزرگ شدن اینجوریه که میری سر کار و تشکیل خانواده میدیو بالغ میشی ولی بزرگ شدن به این معنیه که باید خودتو خانوادتو در امان نگه داری تا حدی که میتونی چون اتفاقه دیگه میوفته، قبل از این ماجرا هم اینجوری بوده مثلا قبل از این چیزا تو تیر خوردی و من میخواستم که تو احساس امنیت کنی جوری احساس امنیت کنی که من وقتی دستمو میگرفتی میکردم، برای اینکه اون احساسو برات تدایی کنم حاضرم هرچی که دارم رو بدم تا تو 5 دقیقه اون احساسو داشته باشی
من میخواستم نیگان رو بکشم و امیدوار بودم که اینکارو بکنم شایدم باید اینکارو میکردم
و فکر نمیکنم الانم مرده باشه تو دوباره رفتی سراغش و میخوای که محاصرش کنی ولی فک نکنم محاصره شده باشن، اونجا کارگرها هستن آدم های معمولی افراد سالخورده آدمای جوون خانواده ها و من مطمعنم که تو نمیخوای اونا بمیرن
ما خیلی به پایان دادن همه چی، نزدیکیمو الان یه جورایی دوست هستیم
اون دنیای بزرگتری که مسیح درموردش حرف میزد: صلح و دوستی کشتن همه متحرکها بزرگتر کردن هیلتاپ و جاهای دیگه آدمای دیگه یه شانس واسه تغیر دادن همه چی
هرکسی میتونه یه شانسی به اونیکی واسه زندگی کردن بده یه زندگی واقعی
پس اگه اونا تسلیم نشدن تو بهشون یه راهکار بده
باید با نیگان صلح کنی یه راهی پیدا کن که رو به جلو حرکت کنید ،ما مجبور نیستیم که فراموش کنیم چه بلایی سرمون اومده ولی میتونیم کاری بکنیم که دیکه این اتفاق نیوفته، اینکه هیچ کس نباید اینجوری زندگی کنه و تمام جون ها ارزشی دارن
همه چیو از اول شروع کن، به همه نشون بده که بدون کشتن همدیگه هم میشه در امنیت بود و میتونن دوباره احساس امنیت کنن،
و همه چی میتونه برگرده به اون زمان که تولد بود شغل بود مدرسه بود و حتی پیتزا شبه جمعه و میتونن دست پدرشونو بگیرن و با خواهر سه سالشون
قدم بزنن اون روزا رو برگردون پدر و با جودیث برو و قدم بزن اون یادش میاد.
عاشقتم پدر💔💔💔
𝐺𝑂𝑂𝐷 𝑁𝐼𝐺𝐻𝑇
⸤#TWD #Fact #Rick #Carl⸣
𝚨𝐃𝚳𝚰𝚴 ᯤ #Dashti
𝐉𝚹𝚰𝚴 𝐔𝐒 ᯓ @Twd_Main ᯓ