هدایت شده از 𝖬𝗈𝗏︎𝗂𝖾𝗏︎𝖾𝗋𝗌𝖾🩵᎒ مووی
🔹شبی سلطان محمود احساس دلتنگی میکرد و نتوانست بخوابد ، به رییس محافظانش گفت بیا بصورت ناشناس بیرون برویم و از حال ملت خبر بگیریم در حال گشت و گذار مشاهده کردند مردی رو زمین افتاده و مُرده ، مردم از کنارش رد میشوند و اعتنایی نمیکنند ، پرسیدند چرا کسی به این جنازه اعتنایی نمیکند ، گفتند چون اون فردی زناکار است ، سلطان محمود جنازه رو به خانه مرد برد ، زنش با دیدن جنازه گریه و زاری کردو میگفت خدا رحمتت کند ای ولی خدا، سلطان که تعجب کرده بود گفت اما مردم چیز دیگری درباره اش میگویند ، زن گفت شوهرم هرشب به خانه یک زن بدکاره میرفت و...
⬅️ مشاهده داستان ➡️
بند بند وجودم موقع تایپ کردن "نه" داشت زار میزد از غصه و دلتنگی
⊹𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀 ᯤ @TweetMood ๋
⋆💜 توییـتِمـود ֢
_
چنل دوم مون خصوصیه دوستان .
10دقیقه عمومی شد تشریف بیارین