من #نعیم پسری یتیم که عموم منو بزرگ کرد عمو و زن عموم خیلی خوب باهام رفتار میکردن ولی پسرعموم از من متنفر بود و همیشه سعی میکرد بیکس بودنمو به رخم بکشه هرچی میخواستم اون دست میزاشت روش و تصاحبش میکرد.....
جوان بودم که داخل طلا فروشی عموم مشغول به کار شدم ی دختر به اسم #نیکی هرروز برا پدرش ناهار میاورد تو همین رفت و آمدا فهمیدم عاشقش شدم و فقط بخاطر اینکه بتونم نیکیو بیشتر ببینم از طلا فروشی عموم اومدم بیرون و داخل حجرهی فرش فروشی پدر نیکی مشغول بکار شدم. همچی به خوبی میگذشت تا اینکه یروز گذر پسر عموم به حجره افتاد و از نگاههای من به نیکی متوجه علاقهم شد و این شد شروع بدبختیای من تمام تلاششو میکرد که به نیکی نزدیک بشه و من هیچکاری برای دور کردنش نمیتونستم انجام بدم ی روز رفتم محل کارش باهاش اتمام حجت کردم که دیگه دورو بر نیکی نپلکه ولی با چیزی که گفت دنیا دور سرم چرخید و چشمام سیاهی رفت باورم نمیشد اون و نیکی.....😱😱
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2642411885C4496ef5679
وقتی ناراحت بودی، غصه داشتی، با خودت بگو اینم میگذره، مث بقیه ی روزا که گذشت. روزای خوبمونم میایند
از نظر روحی نیاز دارم یه هفته به هیچی فکر نکنم، هیچی تو ذهنم نباشه، هیچ مسئولیتی هم نداشته باشم.
فقط دخترای انیمه فن 5 ثانیه فرصت دارن بیان❗️💭̸ ִ
𝗝𝗈𝗂𝗇𝇅 ֢ ๋ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝇅 ֢ ๋ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝇅 ֢ ๋ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝇅