دیشب دو رسیدم خونه باز شیش زدم بیرون مامانم زنگ زده میگه عزیزم افتخار بدید بیشتر درخدمتتون باشیم چرا از صبونه هتل استفاده نمیکنید
تو آتشنشانی کار میکردم زنگ زدن گفتن خوابگاه دخترا آتیش گرفته به هیشکی نگفتم تنها با ماشین خودم رفتم
چند وقته عکسای قدیمیم رو که نگاه میکنم به جای اینکه بگم «چهقد زشت بودم»، میگم «نیگا اونموقع چشام چه میخندیدن» …