دوست دارم مثل gta برم بانک بزنم و چنتا طلا فروشی خالی کنم بعدش برم تو این گاراژای تغییر رنگ دیگه تحت تعقیب نباشم و بقیهی زندگیمو پولدار و با رنگ قرمز ادامه بدم.
هم سن و سالامو که میبینم؛ حس میکنم خیلی عجیب و منزویام، نه اکیپی دارم، نه هر روز کافه گردی میکنم، نه دوستی های بلند مدت دارم، نه کویر و طبیعت میرم.
تنها شباهتم به هم سنام فقط سنمه
هربار میرم این کافه میگه چیزکیک نداریم، جاش کیک شکلاتی بیارم؟
آره داداش بیار. خیار همون موزه دیگه. فقط سیده سبز پوشیده.