هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#lol
دیو براندو هیچ وقت زندگی خوبی نداشت.
از همون بچگی که توی فقیر ترین محله لندن شمالی بزرگ شده بود.
از همون موقع که مادرش با وعده تو خالی "بهشت" بهش دستور میداد.
اون هیچ وقت آدم بدی نبود.
فقط میدونست که دنیا جای خوبی نیست و برای زنده موندن، تو باید از اون بدتر باشی.
الانم نمیدونست به سر دوباره زنده شده برادر ناتنیش چی بگه.
همش دور و ورو نگا میکرد. دنبال بهانه ای بود که در بره.
"من... " صداش میلرزید.
یهو بلند شد. جاناتان هم با خودش برد.
"نمیتونم بهت بگم. اما میتونم نشونت بدم."
انگشتشو برد زیر آفتابی که از پنجره به سختی میومد. سوخت.
"تو. الان منی. من بدن تو رو گرفتم. میدونی چرا؟"
اخم جاناتان آروم شد... "چرا؟"
"چون تو عالی ترین کسی بودی که میخواستم به هر نحوی پیشم بمونی...."
سکوت مطلق و محض....
"آخی. این حرف قشنگی بود، دیو."
دیو یهو از روی واکنش از پنجره پرتش کرد بیرون. بعدش پشیمون شد ولی یادش اومد که یه خونآشامه.
"هرکس اون نزدیک هست! آره تو، هول هورس!! اون کله رو بگیر تا نخورده زمین!!!".
در همون لحظه، جاناتان داشت حال میکرد.
"دارم پرواز میکنممممم!!! نهههههه دارم میخورم زمین کمکککک!!!!!"
تا یکی اونو گرفت.
Airbrush users
#Stories #JonathanCameBack "سالن ۶۶۵ اتاق ۴۴." "ممنون خانم." وقتی داشت رد میشد همه به هیکل بزرگش نگ
اسکلت و هودی آبی و خندان-
سنسسسسسس-😭