دخترک در جنگل قدم میزد و از منظره لذت میبرد تا اینکه کلبه ای دراز در وسط دریاچه دید.
دخترک قایق چوبی کنار دریاچه را برداشت و به سمت آن کلبه رفت،در قدیمی و چوبی ان را باز کرد وقتی وارد کلبه شد متوجه شد داخل کلبه بسیار تمیز هست و انگار کسی قبل از رفتنش اینجارا حسابی تمیز کرده است؛ میزی در وسط سالن بود که روی آن تخته ای وجود داشت برای شطرنج و مهره های آن که به صورت مرتب روی تخته چیده شده بودند.
دخترک پشت سرش را نگاهی انداخت و متوجه شد که هوا تاریک شده است و ماه دیده میشود.
در قفل شده بود و دخترک در آنجا گیر افتاده بود.او تصمیم گرفت از پنجره به بیرون برود ولی قایق نبود و دخترک هم شنا بلد نبود.
رفت و شمعی که کنار پنجره بود را با کبریتی که کنارش بود و یک کبریت که داخلش مانده بود روشن کرد ناگهان متوجه شد مهره های شطرنج خود به خود حرکت میکنند و باهم بازی میکنند.
دخترک کمی تعجب کرد پنجره را باز کرد،بادی وزید و شمع را خاموش کرد کلبه کاملا تاریک بود.
دخترک صدای گریه ای ضعیف شنید و متوجه شد که مهره ای از شطرنج گریه میکند و آن مهره یکی از سربازان رنگ مشکی بود.دخترک پرسید:چرا گریه میکنی سرباز کوچولو؟
سرباز پاسخ داد:من چشمم نمیبیند چطور بازی کنم؟
ماه تا دید در آن کلبه چخبر است گفت:پس من تمام روشنایی خود را در اختيار این کلبه میزارم.
کلبه کاملا روشن و نورانی شده بود و سرباز حالا میتوانست به بازی ادامه دهد.
کسی که مهربان باشد تمام تلاشش را میکند تا طرف مقابل را خوشحال کند.
🕯🌙♟
𓏲ּ ᥫ᭡ ₊☕️ ⊹ ˑ ִ ֶ 𓂃࣪𓏲ּ 🪵⊹ ˑ🪴 ִ ֶ«
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد.»
Because you never think that the last time will be the last time. You would think it would be more. You think you are forever, but you are not...