هوا سرد بود .
یخ زده بود اما آرام بود و بادی نمئوزید و بخاری که از دهانش موقع نفس کشیدن خارج مئشد نشان دهندهاش بود . شب کم نظیر و فرحبخشی بود و ستارهها در پارچهی تیره رنگ آسمان درحال درخشیدن بودند . ماهِ کامل، نور نقرهای ماتش را بر سراسر زمین مئافشاند و دیدن اطراف راحت تر مئکرد . همه چیز به قدری و به شکلی خوب بود که تمام بدبختی هایی که زندگی اش را فرا گرفته بود با برداشتن پنجاه قدمی از یادش رفت تمام ماجرا را فراموش کرد . تنها دغدغهای که درحال حاضر داشت این بود که نتواند حداکثر لذتش را از این دقایق و این سکوت ببرد .
به هر حال باید شب شد تا فهمید چه مئگذرد . . .
فکر میکردم فقط منم که مثل روانیا تو این هوا رفته بالا پشتبوم تا وقتی اونطرفتر (خیابون کناریمون) یه یاروعی رو دیدم(نمیدونم انسانه حیوونه چیه) ولی به هرحال دارم براش دست تکون میدم😔