راستش را بخواهی من از مرگ نترسیدهام ؛ ترسیدهام که زنده بمانم و کسانی را که دوست دارم ، از دست بدهم .
میشه لطفا جمله ی "حال ندارم" و "حسش نیست" رو به عنوان دلیل منطقی عادی سازی کنیم؟
چون واقعا حسش نیست:(
یک سو تویی و حادثهی چشم سیاهت
یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت
از حسرت دیدار همینقدر بدان که
همرنگ شده بخت و من و موی سیاهت.
خب چرا ؟
عمرم داره بر باد میره و من هنوز نمیدونم باید چه مسیری رو انتخاب کنم