میدونی. مشکل از خودمه..
من میدونستم که خوندن دوبار کتاب پایانِ اونو تغییر نمیده، اما بازم باور نکردم!!
این چندوقته دارم با چشمام چیزایی رو میبینم که اگه خودم نمیدیدمشون هیچ وقت باورم نمیشد..!
آن همه شعری که من خواندم برایت، هیچ بود ؟!
ذوق هایت،خنده هایت،بغض هایت، هیچ بود ؟!
عهد بسته گفته بودی تا نهایت با منی ،
قول هایی که دادی در نهایت هیچ بود ؟!
گفت چیزی بین ما اصلا نبود از ابتدا ،
آن جوانی را که من دادم به پایت هیچ بود ؟!
یاد دارم گفته بودی من خدایت گشته ام ،
ساده بودم من نفهمیدم خدایت هیچ بود !
رد خنجر های بر پشتم نشانی از تو داشت ،
آه خیلی دیر فهمیدم وفایت هیچ بود .
بعضیها رفتارشون باعث میشه دیگه هیچوقت مثل قبل دوسشون نداشته باشیم اما همیشه دلمون واسه
اون موقع که دوسشون داشتیم تنگ میشه .
نیستم قانع به این دیدار های بیش و کم ..
قصه را کوته کنم دربست میخواهم تو را ؛
انسان موجود عجیبی است؛
میداند حتی حوصله خودش را هم ندارد، اما باز هم در پی کسی میگردد تا دغدغههای قلبش را بیشتر کند.