eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢
91 دنبال‌کننده
581 عکس
536 ویدیو
4 فایل
محتوای این چنل ثبات نداره متعجب نشین🙏 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت: «آیا یاوری هست؟» و جهان خاموش ماند بعد از آن، تاریخ تا روز ابد مبهوت ماند
چون «هل من ناصر» او بر فلک آواز شد عرش لرزید و زمین غرقِ غم و اعجاز شد
نه لشکرِ مَلَک و نه سپاهِ جن نخواست حسین، غیرِ رضایِ خدا، سخن نخواست
آن لحظه که به قتلگه آمد صدای تو؛ لرزید از اندوه، زمینِ کربلای تو..
میانِ حلقهٔ شمشیرها، آرام بود گویی که از ازل، عاشقِ این جام بود
نه یک نفر، نه دو شمشیر، نه یک نیزه و سنان هزار دستِ سیه بود و یک تنِ عطشان شبیه مادرِ خود که میانِ موجِ عدا تنها گناهش این بود: بود پشتیبانِ دین خدا
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگفتند از چه خطا، تیغ بر گلویش زدند فقط به جرمِ «پسر علی» بود که سویش زدند
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنچه که ما شنیدیم و طاقت نیاوردیم، اهل حرم به چشم دیده اند.
الهی من بمیرم ..مادرش بوده‌ست در گودال الهی من بمیرم دید جسمش می‌شود پامال ..
چقدر پنجه کشیده است بر سر و رویش؛ به دست شمر فتاده است طره ی مویش
خدا بخیر کند شمر آمده گودال ، حسین خسته... از آن سو جماعتی خوشحال
آفتاب، آخرین نفس‌های روز عاشورا را بر ریگزار کربلا می‌پاشید. دشت، بوی خون می‌داد؛ بوی وفاداری، بوی ایثار، بوی مردانی که یک‌به‌یک بر خاک افتاده بودند و اکنون تنها پرچمدار کاروان عشق باقی مانده بود. حسین علیه‌السلام در میان آن همه پیکر پاره‌پاره ایستاده بود. نگاهش بر میدان می‌لغزید؛ بر قامت شکستهٔ عباس، بر جوان رعنایش علی‌اکبر، بر قاسم، بر عون و محمد، بر حبیب، بر مسلم بن عوسجه، بر زهیر و بر همهٔ آنان که عهد خویش را با خون امضا کرده بودند. سکوتی سنگین بر کربلا افتاده بود. تنها صدای وزش باد میان نیزه‌ها می‌پیچید. در آن هنگام، آخرین بازماندهٔ پنج‌تن آل عبا قامت افراشت. نگاهی به آسمان کرد. گویی زمین دیگر برایش تنگ شده بود و افق‌های دور، او را فرا می‌خواندند. آنگاه صدایش برخاست. صدایی که نه فقط در دشت نینوا، که در همهٔ قرن‌ها طنین انداخت: «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللّه؟» آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟ آیا فریادرسی هست که برای خدا به فریاد ما برسد؟ صدا از خیمه‌ها گذشت. به گوش زنان رسید. به گوش کودکان رسید. به گوش سکینه رسید. به گوش زینب رسید. ناگهان خیمه‌ها به گریه افتادند. شیون از حرم برخاست. کودکان هراسان بیرون دویدند. دختران دامن پدر را جستند. و زینب فهمید. خوب فهمید. این دیگر دعوت به یاری نبود. این ندا، وداع بود. حسین آرام به سوی خیمه‌ها بازگشت. گویی می‌خواست آخرین نگاه را به تمام دارایی خویش بیفکند. آخرین نگاه به چهره‌هایی که ساعاتی دیگر میان آتش و تازیانه و اسارت رها خواهند شد. زنان گرد او حلقه زدند. صدای گریه بالا گرفت. هر کس چیزی می‌گفت. هر کس تمنای ماندن داشت. اما تقدیر، راه دیگری نوشته بود. امام وارد خیمه شد. چشمانش به پیراهنی افتاد که مادرش فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها برای چنین روزی به یادگار نهاده بود؛ پیراهنی که بوی خانهٔ وحی می‌داد. آن را بر تن کرد. گویی آخرین یادگار مادر را با خود به میدان می‌برد. در آن لحظه، خاطرات سال‌های دور از برابر دیدگانش گذشت. مدینه... آغوش پیامبر... دستان علی... چشمان فاطمه... و آن وصیت‌های پر از اندوه. گویی صدای مادر هنوز در گوش جانش طنین داشت. صدایی که از پشت سال‌ها می‌آمد. صدایی آمیخته به اشک. صدایی که فرزندانش را به خدا می‌سپرد. امام از خیمه بیرون آمد. سکینه خود را به او رساند. دختر، دامان پدر را گرفته بود. اشک امانش نمی‌داد. امام او را در آغوش گرفت. بوسید. اشک‌هایش را پاک کرد. به صبر سفارش نمود. اما کدام صبر؟ کدام دل می‌توانست رفتن حسین را تحمل کند؟ سپس زینب نزدیک آمد. خواهر و برادر روبه‌روی یکدیگر ایستادند. سال‌ها رنج را با هم دیده بودند. از خانهٔ علی تا کوچه‌های مدینه. از شهادت مادر تا محراب خونین پدر. از تابوت تیرخوردهٔ حسن تا این دشت آتش‌گرفته. اکنون لحظهٔ جدایی رسیده بود. زینب راه را بست. اشک از گونه‌هایش فرو می‌ریخت. حسین او را در آغوش گرفت. مدتی طولانی هیچ نگفتند. گویی کلمات از بیان اندوه عاجز بودند. تنها نگاه بود. تنها اشک بود. تنها دل‌هایی بود که می‌شکست. در همان هنگام، نقل کرده‌اند که عالم غیب نیز در التهاب بود. فرشتگان اجازهٔ یاری می‌خواستند. گروهی از ملائک آمادهٔ نزول بودند. و در برخی روایت‌های مشهورِ مقتل‌خوانان آمده است که زعفر، بزرگ جنیان مؤمن، با گروهی از پیروانش حاضر شد. عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! این دشت، آکنده از سپاه من است. فرمان بده تا دشمنانت را نابود کنیم.» اما حسین علیه‌السلام سر بلند کرد. نگاهی آرام داشت. نگاهی که بوی سفر می‌داد. فرمود: «آنان شما را نمی‌بینند و شما آنان را می‌بینید. این نبرد، نبرد امتحان است.» زعفر گفت: «پس خود را به صورت انسان درمی‌آوریم و در رکاب تو می‌جنگیم.» و باز پاسخ آمد: «دیگر هنگام ماندن نیست. دنیا برای من به پایان رسیده است. موعد دیدار فرا رسیده است. زمان آن است که به سوی پروردگار خویش بازگردم.» آسمان گویی به گریه افتاده بود. باد می‌وزید. ریگ‌های داغ می‌لرزیدند. و حسین، آرام‌آرام از خیمه‌ها فاصله می‌گرفت. هر قدمی که برمی‌داشت، دل‌ها را با خود می‌برد. هر گامی که از خیمه دور می‌شد، شیون حرم بلندتر می‌شد. و کربلا آماده می‌شد تا بزرگ‌ترین مصیبت تاریخ را در آغوش بگیرد...