⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢
آفتاب، آخرین نفسهای روز عاشورا را بر ریگزار کربلا میپاشید. دشت، بوی خون میداد؛ بوی وفاداری، بوی ا
حسین علیهالسلام از خیمهها دور شد.
باد، گوشههای عبا را بر شانههایش میجنباند و آفتاب، آخرین شعاعهای خود را بر قامت فرزند فاطمه میریخت. گویی زمین و آسمان هر دو ایستاده بودند تا آخرین لحظات حضور او را نظاره کنند.
امام اسب را به سوی میدان راند.
لشکر کوفه پیش رویش موج میزد؛ هزاران شمشیر، هزاران نیزه، هزاران تیر.
اما در برابر آنان، مردی ایستاده بود که همهٔ عظمت ایمان در وجودش جمع شده بود.
پیش رفت و خطبه خواند.
صدایش در سراسر میدان پیچید.
خود را معرفی کرد.
نسب خویش را یادآور شد.
فرمود:
«ای مردم! بنگرید من که هستم. آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟ آیا این سخن رسول خدا را نشنیدهاید که حسن و حسین سرور جوانان بهشتاند؟»
لحظهای سکوت بر سپاه افتاد.
بسیاری سرها را پایین انداختند.
اما دنیا چشمهایشان را کور کرده بود.
امام فرمود:
«اگر در سخن من تردید دارید، از بازماندگان صحابه بپرسید.»
هیچ پاسخی نیامد.
تنها سکوت بود.
سکوتی سنگینتر از کوه.
سپس فرمود:
«اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید، دستکم در دنیای خود آزاده باشید.»
اما دلهایی که سالها با زر و زور و فریب سنگ شده بودند، دیگر صدای حق را نمیشنیدند.
عمر بن سعد فرمان حمله داد.
تیرها باریدن گرفت.
آسمان کربلا سیاه شد.
امام به قلب سپاه زد.
شمشیر در دستانش چون برق میدرخشید.
هر سو میرفت، صفوف دشمن شکافته میشد.
مردان بسیاری پیش آمدند و بر خاک افتادند.
هیبت فرزند علی هنوز در میدان زنده بود.
اما تشنگی، زخمها و خستگی جسم، هر لحظه بر او سنگینتر میشد.
امام راهی فرات شد.
شاید جرعهای آب برای کودکان ببرد.
اما سپاه راه را بست.
تیرها از هر سو فرود آمدند.
او را از آب دور کردند.
باز به میدان بازگشت.
بدنش پوشیده از جراحت شده بود.
خون از زخمها جاری بود.
اما هنوز قامتش خم نشده بود.
نداهایی از عالم ملکوت برخاست.
فرشتگان بیقرار بودند.
گویا آسمان انتظار لحظهای عظیم را میکشید.
ندایی از عرش برخاست:
«ای حسین، زمان دیدار فرا رسیده است. به سوی پروردگارت بازگرد.»
و حسین، با لبخندی آمیخته به اندوه، سر به سوی آسمان بلند کرد.
گویا خانه را میدید.
خانهای که سالها از آن دور مانده بود.
اما هنوز کار تمام نشده بود.
تیرها همچنان میآمدند.
نیزهها همچنان فرود میآمدند.
تا آنکه ضربتها پیاپی بر بدنش نشست.
خون فراوان از بدن مبارکش جاری شد.
ضعف بر پیکر انسانیاش غلبه کرد.به سختی تعادلش را حفظ کرده بود.
و ناگهان نا نجیبی او را هل داد.
خورشید کربلا از زین فرود آمد.
امام بر خاک گودال افتاد.
زمین لرزید.
گویی عالم یکباره خاموش شد.
غبار برخاست.
سپاه دشمن حلقه زد.
اما هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
هیبت نورانی حسین حتی بر خاک نیز آنان را میترساند.
لحظاتی گذشت.
شمر فریاد میزد.
دیگران را به کشتن حسین تحریک میکرد.
اما هر کس نزدیک میشد، عقب مینشست.
ترس سراپای آنان را گرفته بود.
در خیمهها غوغایی برپا شده بود.
زنان ناله میزدند.
کودکان اشک میریختند.
و ناگهان صدایی برخاست.
صدایی که هنوز در گوش تاریخ مانده است:
«وا اخاه... وا حسیناه...»
زینب بود.
خواهر، برادر را صدا میزد.
دلش تاب نیاورد.
از خیمه بیرون دوید.
خود را به نزدیکی قتلگاه رساند.
نگاهش بر پیکر افتادهٔ برادر افتاد.
آسمان در نگاهش فرو ریخت.
رو به سپاه کرد.
فریاد زد.
آنان را سرزنش کرد. از انها خواهش کرد که او را به جای حسین بکشند.
اما دلهای سنگشده پاسخی نداشتند.شاید تنها پاسخشان به عقیله بتی هاشم، دخت علی و فاطمه، سیلی و لگد بود.
در آن سوی میدان، عمر بن سعد نظاره میکرد.
شمر پیش آمد.
لشکریان حلقه را تنگتر کردند.
و بزرگترین مصیبت تاریخ به لحظهٔ وقوع نزدیک شد...
در خیمهها، کودکان هنوز امید داشتند.
شاید عمو بازگردد.
شاید پدر بازگردد.
شاید علم دوباره برافراشته شود.
اما کربلا میدانست که دیگر بازگشتی در کار نیست.
خورشید در آستانهٔ غروب بود.
و جهان در آستانهٔ تاریکترین لحظهٔ خویش.
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢
حسین علیهالسلام از خیمهها دور شد. باد، گوشههای عبا را بر شانههایش میجنباند و آفتاب، آخرین شعاع
حسین علیهالسلام بر خاک کربلا افتاده بود.
غبار آرامآرام بر دشت مینشست.
آن هیاهوی چند ساعته، آن فریادها، آن تاختوتازها، ناگهان رنگ سکوت گرفته بود. گویی خودِ زمان ایستاده بود و جرئت نداشت قدمی دیگر بردارد.
سپاه گرداگرد او حلقه زده بود.
اما هیچکس پیش نمیآمد.
همان مردانی که از دور، هزاران تیر و نیزه روانه کرده بودند، اکنون در برابر پیکر فرزند رسول خدا ایستاده بودند و نگاهشان را میدزدیدند.
بلاخره،شمر، جلو آمد. آن نا نجیب لگدی به پسر امام حسین زد و بر سینه اش نشست.سینه ای که استخوان هایش شکسته بود.
و گویی صدای مادرش فاطمه سلاماللهعلیها از عالم بالا میآمد:
«بُنَیَّ... بُنَیَّ...»
ای پسرم...
شمر صیدش را قربانی کرد. اما نه رو به قبله، نه با اوردن نام خدا... مگر خود را مسلمان نمیخواند؟
و آن لحظه که روحِ حسین از قفسِ خاک پر کشید، گویی زمان برای تپشی کوتاه از حرکت ایستاد. آسمان، رنگ غروب گرفت؛ نه غروبِ یک روز، که غروبِ عصری از نور. ناله و فریادِ ملکوتیان برخاست و فرشتگان بر مصیبتِ فرزند رسول خدا گریستند.باران خون شروع به باریدن گرفت و خورشید دیگر گرمای همیشگی نداشت . باد، اندوهی ناشناخته را بر ریگزار کربلا میپاشید. زمین، پیکر حسین را در آغوش داشت و آسمان، نام او را زمزمه میکرد. گویی همهٔ هستی فهمیده بود که در آن عصرِ خونین، تنها یک انسان به شهادت نرسیده است؛ بلکه قلبِ عدالت و آزادگی، زخمی شده است.
خورشید رو به غروب میرفت و نور سرخش بر ریگزار میپاشید؛ گویی تمام افق، جامهٔ عزا پوشیده بود.
در خیمهها، زینب سلاماللهعلیها بیقرار بود.
دلش گواهی میداد که لحظهٔ جدایی فرارسیده است.
گاه به قتلگاه مینگریست و گاه به کودکان هراسانی که گرد او جمع شده بودند.
ناگهان فریادی جانسوز از سینهاش برخاست:
«وا اخاه... وا حسیناه...»
صدایی که از دل یک خواهر میآمد.
صدایی که قرنهاست هنوز در گوش تاریخ مانده است.
گروهی از سپاه برای انجام فرمان عمر بن سعد به سوی پیکر شهیدان رفتند.
آنان میخواستند نشانی از احترام باقی نگذارند.
میخواستند حتی پس از شهادت نیز کینهٔ خود را آشکار کنند.
فرمان داده شد اسبها را آماده کنند و نعل های تازه به سم انها بزنند.
اسبهایی که برای این کار مهیا شده بودند، در میان هیاهوی لشکر گرد آورده شدند.
اما آنان نمیدانستند که با پیکری روبهرو هستند که صاحبش تا ابد در دل آزادگان جهان زنده خواهد ماند.
خورشید غروب کرد.
کربلا در تاریکی فرو رفت.
و آنگاه نوبت خیمهها رسید.
سپاهیان به سوی حرم هجوم بردند.
دود از گوشههای خیمه برخاست.
شعلهها کمکم بالا گرفت.
پارچههای خیمه در آتش پیچید.
زنان و کودکان با اضطراب از این سو به آن سو میدویدند.
کودکی دست خواهرش را گرفته بود.
دختری عمهاش را صدا میزد.
یکی پدرش را میخواست.
دیگری عباس را.
اما پاسخ، تنها صدای شعلهها بود.
زینب میان آن آتش و آشوب میدوید.
گاهی کودکی را در آغوش میگرفت.
گاهی دیگری را از میان دود بیرون میآورد.
و در همان حال، نگاهش هر لحظه به سوی قتلگاه کشیده میشد.
به جایی که برادرش آرام گرفته بود.
شبی آغاز شد که هیچ شب دیگری شبیه آن نبود.
نه خیمهای باقی مانده بود.
نه چراغی.
نه سقفی.
تنها آسمان بود.
و ستارگانی که بر مصیبت اهلبیت مینگریستند.
کودکان خسته، کنار هم نشستند.
برخی اشک میریختند.
برخی از شدت اندوه خاموش شده بودند.
و زینب...
زینب دیگر تنها یک خواهر داغدار نبود.
از همان شب، رسالت بزرگی بر دوش او قرار گرفت.
حسین در عصر عاشورا به ظاهر از میان مردم رفت؛
اما زینب باید کاری میکرد که نام او هرگز از میان تاریخ نرود.
شعلههای خیمهها خاموش شدند.
اما آتشی دیگر روشن شد.
آتشی که نه باد خاموشش کرد و نه زمان.
آتشی که در دل تاریخ ماند.
و از آن شب تا امروز، هر سال با رسیدن محرم، دوباره زبانه میکشد و یادآوری میکند که گاهی یک نفر بر خاک میافتد...
اما حقیقتی که برای آن ایستاده است، تا ابد برپا میماند.