هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🐴خر با سواد ملانصرالدین 🙈😂
روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشود
و او را برای مجازات نزد حاکم مي برند.
حاکم حکم مرگ صادر مي کند اما رافت به خرج مي دهد و مي گويد
اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزی از مجازاتت درمي گذرم .
ملانصرالدين هم قبول مي کند ...
🐴مشاهده ادامه داستان 🐴
🐴مشاهده ادامه داستان 🐴
بیا ببین چطوری باید سواد یاد داد 👆👆👆😅
هدایت شده از تبلیغات خرچنگ
💞💞 فال حافظ 💞💞
💞 ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم میدهم که هر چه صلاح و مصلحت میبینی برایم آشکار و آرزوی مرا براورده سازی 💞
💞لطفا نیت کنید لینک زیر را لمس کنید💞
https://eitaa.com/joinchat/711196674Cbe65d05464
https://eitaa.com/joinchat/711196674Cbe65d05464
قبل ازهرکاری فال امروزت بخون💕
394.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ حالت چطوره بزرگه؟
𝗩𝗂𝖽𝖾͟𝗼 🎞 : @VideoV ̟࣪ ๋࣭ .
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
شوهرم بخاطر جاریم میخواست طلاقم بده😭
خدامیدونه زندگیم و ازهم پاشیده❤️🩹
هرهنری بگی این زن بلده آخه شما بهم بگید
مگه یه زن چقدر وقت و پول داره که اینقدر
کلاس آموزشی بره همه هنرارو یادبگیره🤦♀️
مادرشوهر،خواهرشوهر حتی شوهرمم
ازاون تعریف میکردن که هم این همه
چیزمیز بلده هم بلده جطور به خودش برسه 😢
یه شب تو دوره همی خانوادگی تو جمع زنونه
دخترش پَتشو ریخت رو آب دلم خنک شد❤️💦
همه فهمیدن بدون اینکه یه قرون هزینه کنه همرو ازاینجا یادگرفته وِزه خانوم 👇
https://eitaa.com/joinchat/2816344758C9eff2b0894
هدایت شده از تبلیغات خرچنگ
🔴 200نفر دیگه عضو بشن برمیدارم❌️
بخاطرکلی آموزش رایگان ازاصلاح صورت و ابرو بگیرتامیکاپ،شنیون وکوتاهی مو، خیاطی وآشپزی ظرفیت وروداعضا محدوده👇
https://eitaa.com/joinchat/2816344758C9eff2b0894
باآموزش انواع هنرهای پولسازشون
ماهی ۵۰+میلیون درماه درآمد داری💰☝️
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند
𝗩𝗂𝖽𝖾͟𝗼 🎞 : @VideoV ̟࣪ ๋࣭ .
هدایت شده از تبلیغات خرچنگ
من #لیلا؛ دختری از یه خانوادهی سرشناس که نامزدم «ستار» با زور و بیرحمی همهچیزم رو گرفت، اما فرداش برای فرار از رسوایی جار زد که من از قبل دست خورده بودم!خانوادهام طردم کردن و من بعد از طلاق، تنها و بیپناه برای شروع یه زندگی جدید با مدرک پزشکی به تهران رفتم.توی اولین روز شیفت بیمارستان، توی آسانسور چشمم افتاد به «دکتر سپهر ملکی»؛ عشق قدیمی و تنها مردی که تمام وجودم پیشش جامونده بود و به خاطر تهدیدهای بابام ولش کرده بودم! سپهر تا منو دید مچ دستم رو کشید، منو کوبید به درِ بسته و در حالی که نفسهای تند شده بود با نیشخند عصبی زیر گوشم غرید: «فکر کردی گذشتم ازت لیلا؟! این بار دیگه تو منو بازی نمیدی حالا خودم به آتیش میکشمت!»
هنوز صدای تهدیدش توی گوشم بود که درِ اتاق باز شد و...😱😱
خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d