در میان همهٔ مصیبتهای عاشورا، نامِ علیاکبر بوی دیگری دارد؛ بوی جوانیِ از دست رفته، بوی رؤیاهای ناتمام، بوی قلبِ پدری که پیش از آنکه فرزندش را به خاک بسپارد، او را به خدا سپرده بود.
علیاکبر تنها فرزندِ حسین علیهالسلام نبود؛ آیینهٔ رسول خدا بود. هرگاه بنیهاشم مشتاقِ دیدارِ پیامبر میشدند، به چهرهٔ او مینگریستند. در سیمایش محمد را میدیدند، در گفتارش محمد را میشنیدند و در وقارش محمد را به یاد میآوردند.
شاید همین بود که کینهٔ دشمن را شعلهورتر میکرد.
گویی ضربتی که روزی بر فرقِ امیرالمؤمنین فرود آمده بود، برای آنان کافی نبود. سالها کینه در سینهها مانده بود و اکنون در کربلا، یادگارِ علی را یافته بودند. نه با یک شمشیر، نه با یک نیزه؛ بلکه با تمامِ نفرتی که از خاندانِ پیامبر در دل داشتند.
علیاکبر جنگید؛ آنچنان که شایستهٔ فرزندِ حسین بود. اما هنگامی که ضربهای بر سرش فرود آمد، خون بر چهره و دیدگانِ مرکبش جاری شد. اسب، راه را گم کرد. دیگر خیمهها را نمیدید؛ در میان غبار و هیاهوی میدان سرگردان شد.
دشمنان این فرصت را غنیمت شمردند.
گرداگردش حلقه زدند. راه گشودند؛ نه برای عبور، بلکه برای هجوم. سالها کینه در سینههایشان انباشته شده بود و اکنون همه را بر سر جوانِ بنیهاشم فرود میآوردند. در مقاتل آمده است: «فَقَطَّعُوهُ بِسُیُوفِهِمْ إِرْباً إِرْباً».
این تنها روایتِ زخمهای یک جوان نیست؛ روایتِ کینهای است که نسلها در دل مانده بود. گویی آنان در پیکرِ علیاکبر، فرزندِ حسین را نمیدیدند؛ سایهای از علی بن ابیطالب را میدیدند و همهٔ بغضهای کهنهٔ خویش را بر او فرود میآوردند.
اندکی بعد، صدایی از میانِ میدان برخاست:
«یا أبتاه...»
صدایی کوتاه؛ اما به بلندای همهٔ مصیبتهای عاشورا.
با شنیدن آن ندا، حسین علیهالسلام دیگر تاب نیاورد. نوشتهاند از شدت اندوه، تعادل از کف داد و خود را شتابان به سوی میدان رساند. این صحنه، دل را به یاد روزی میبرد که حسن و حسین علیهماالسلام خبرِ شهادتِ مادرشان فاطمه زهرا سلاماللهعلیها را به امیرالمؤمنین رساندند؛ روزی که علی، با همهٔ صلابتش، از هجوم مصیبت بر زمین افتاد و خود را با دشواری به خانه رساند.
اکنون سالها گذشته بود و تاریخ، همان اندوه را در چهرهٔ فرزندِ علی تکرار میکرد.
حسین خود را به علیاکبر رساند. زینب کبری سلاماللهعلیها نیز از خیمه بیرون آمد و به سوی قتلگاه دوید. خواهر، برادر را میدید و پدر، جوانش را.
حسین کنار پیکر فرزند نشست. نگاهش بر چهرهای افتاد که یادآورِ رسول خدا بود. دست بر صورتِ جوانش کشید و با قلبی شکسته زمزمه کرد:
«وَلَدِی عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ العَفا...»
«پسرم! بعد از تو، خاک بر سرِ دنیا...»
این دیگر سخنِ یک امام نبود؛ نالهٔ پدری بود که با رفتنِ علیاکبر، زیباییِ دنیا را از دست رفته میدید. گویی از آن لحظه، آفتاب دیگر گرمایی نداشت، زندگی دیگر رنگی نداشت و دنیا، بدونِ علیاکبر، چیزی جز ویرانهای در چشمِ حسین نبود.
حسین کنار پیکر فرزند نشست. عبای خویش را گشود تا آنچه از یادگارِ جوانش باقی مانده بود در آغوش بگیرد. گونه بر گونهٔ علیاکبر نهاد؛ همان گونهای که روزی بوسهگاهِ او بود. اشک بر چهرهاش جاری شد و سکوتِ کربلا از گریهٔ حسین سنگینتر گشت.
آن روز، خورشید عمر مولایمان اباعبدالله الحسین غروب کرد.
از آن پس، هرگاه نامِ علیاکبر برده میشود، کربلا رنگ دیگری میگیرد. انگار هنوز صدای «یا أبتاه» در میانِ ریگهای داغِ نینوا میپیچد و هنوز پدری بر بالینِ جوانش نشسته است.
و اگر دیدنِ آن صحنه برای آسمان و زمین طاقتفرسا بود، چگونه دلِ حسین توانست پس از علیاکبر همچنان بتپد و بارِ باقیِ عاشورا را بر دوش بکشد؟