بچهها نمیدونم اعتقادات شما به چی و تا چه حده ولی اصلا مهم نیست فقط اینو بگم که ما با مدرسه یه هفته وقت گذاشتیم بدون هیچ درسی جشن نیمهشعبان گرفتیم و انقد خاص بود که یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی؛ روز آخر تهش انقد گریه کردم که واقعا وای
بعد دو تا از بچهها با سرویس صبح آخرین روزی که ما نمایش ممایش داشتیم تصادف کردن و سر آخرین سانس اومدن مدرسه بعد اینجوری بودیم که جلوی عالم و آدم داشتیم گریه میکردیم، انگار معجزه شده بود😭
بعدش پنجشنبه پا شدم رفتم موهامو کوتاه کردم و از اون موقع انقد حالم خوبه اصلا زندگیم بعد این هفته به دو بخش تقسیم شد
۱۷ بهمن، جمعهای که پنج منهای یک بودیم.
ماجرا های پنج بچه چلمن، باهم آهنگ خوندن تو تیکتاک، چیزای همیشگی ریحانه و من، ما چقد انگلیسیمون عالیه، من نمیخوام برم خونه و من نمیخوام برم مدرسه، تبانی بیمزه، نورا سرور علی (Girl power)، تعریف کردن داستان های معجزهآسای مدرسه در طولانی ترین حالت ممکن، حرفای جالب مالب سر ناهار، گوش دادن به آهنگای متال و تصور بند من و دوستان