- میدونی من فکر میکنم کی میتونه این مشکلو حل کنه؟
+ کی؟
- تد و مارشال آینده
+ بذار اونا مشکلو حل کنن
یه شب مغزت رو تعطیل میکنی، و تمام چیزی که صبح روز بعد برات میمونه یه سری خاطرات بده؛ یه پای پیچ خورده و یه آناناس.
شبهایم بی تو آنقدر تاریکاند که گاهی حس میکنم سیاهی دارد خفهام کند. با دستان محکم و زبرش گلویم را میگیرد و من نفس نفس میزنم؛ برای دوباره گفتن نامت، برای صدا زدنت، که بیایی و شبم را روشن کنی. در آن لحظههای آخر، پشت پلکهایم را هم آسمان شب پر میکند. چشمانم را به هر سو میچرخانم، اما تو آنجا نیستی. از همان اول هم میدانستم دیگر قرار نیست ببینمت. شبی که رفتی و مرا با موسیقی “ستاره مرد” و یک تکه کاغذ تنها گذاشتی، دیگر مطمئن شدم که ستارهام رفته است. اما بعد فهمیدم که من بدون ستارهام دوام نمیآورم. هر روز به شب میرسد و هر شب، کابوس شب بیستاره گریبانم را میگیرد. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. امشب به آسمان میآیم، به آسمان میآیم و پیدایت میکنم. میان تمام ستارهها... لطفا تو ستارهی من باش، عزیزم.
۱ اردیبهشت ۱۴۰۵