سرمای این اعماق، بند بند وجودم را از هم میگسلد. ژنرال، انگار که دارم در آغوشِ سرد ِنیستی، از دستان ِتو رها میشوم.
پنجههایت را به من برسان. نگذار که این سکوت ِابدی، آخرین کلام ِمیان ما باشد. نگذار که در این ظلمت، از خاطرم محو شوی.
تاب ِماندن نیست. انگار سنگینی تمام ِاین آبها بر سینهام نشسته. تنها آرزویم این است که پیش از خاموشی ِچشمانم، یکبار دیگر، آن گرمای ِمألوف دستانت را بازیابم.
هربار که گالریم رو باز میکنم و با عکسهات مواجه میشم دستهام شروع به لرزیدن میکنه.
تمام خاطرات گذشته درست مثل یه طناب دور گردنم پیچیده میشن و برای خلاصکردنم نهایت تلاششون رو میکنن.
عکسهات دلتنگیم رو هزارانبرابر میکنه. نفسم رو میبره. نبودنت خفهم میکنه.