ترسم از آن است که شبی خیال ِآمدن به خوابم رو داشته باشی و من در فکرت بیدار ماتده باشم.
باید اعتراف کنم گلوم میسوزه از بس تلاش کردم بیصدا اشک بریزم تا کسی بیدار نشه.
سهماه لعنتشده گذشته و من دارم میسوزم. دارم آتیش میگیرم از بس که دلتنگتم.
هدایت شده از عـطرنـعـنــٰــاع
اینا ازم عکس میخوان برای یهچیزی به اسم اعلامیه. بگو که دروغه. بگو که الان با مامان میایم دیدنت. بگو که هنوزم داری نفس میکشی.