هدایت شده از 𝒜ѕtrιelle
« همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت،
آنچه در خواب نرفت چَشم منو یاد تو بود. »
آنجا یک قهوهخانه بود اما ننشستیم به نوشیدن ِدو استکان چای، چرا؟!
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله.
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی همیشه زندگی را کشتهام.
آه ای زندگی!
منم که هنوز با همهی پوچی از تو لبریزم.
نه به فکرم که رشته پاره کنم، نه بر آنم که از تو بگریزم.