+بیهدف داری میگذرونی.
-چی؟ نه. امروز سراغ یهبخشی از پروژه رفتم. دارم کم کم
+هنوز هم بیهدفی.
-وا یعنی چی دارم میخ
+نه. نمیخونی. داری ادای خوندن و به ثمر رسوندن درمیاری. داری ادای انجام پروژه درمیاری. اینکارا رو میکنی تا وجدان درونت رو گول بزنی و بهش بگی که "دارم تلاشم رو میکنم" ولی نمیکنی.
+این آیندهی خودته. شروع پروژه، انتخاب موضوع پروژه و تمام چیزهاش پای خودت و علاقهت بوده. اوایل هم با عشق و انگیزه پیش میبردیش ولی خیلی وقته که دیگه اون برقو تو چشمهات نمیبینم.
-نه من فقط
+فرصتها از زمان هم دستنیافتنیترن. یهلحظه غفلت کنی یهعمر حسرت میخوری. غمگینی، شاید حتی بریدی، ولی زود رسیدی ته خط.
-زود؟ فکر نکنم
-بله. زود. استوری دیشبت رو دیدم. همون کتابی که خوندی یه همچین چیزی میگه که "وای به حالمون اگر مصیبتهایی که نصیبمون میشه ما رو برسونه ته خط و باعث شه بیخیال همهچی شیم".
مصیبتی که تجربه کردی داره آروم آروم تو رو از محوریت ِزندگی و تلاش و امید فاصله میده. خودت مگه تو کانالت ننوشتی «تاریک نشو، بردنت توی نور خیلی سخته.» پس چرا انقدر راحت داری تسلیم تاریکی میشی؟
-...